---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1427: او • ⏱ 8 دقیقه

چپتر 1427: او

0

اتاقِ کنفرانس بزرگ نبود، فقط به‌اندازه‌ای که یک میزِ گرد با ظرفیتِ حدودِ ده‌کارشان​ نفر و چند کمد را در خود جا دهد. پنجرهٔ بزرگی داشت که رو‌اجازه​ به حیاطی در چند طبقه پایین‌تر باز می‌شد و افرادِ مختلفی از آنجا می‌گذشتند.

این اتاق هم مانندِ تمامِ اتاق‌های کنفرانسِ دیگر طوری طراحی شده بود که فضایی آرام‌بخش و بی‌تنش بسازد تا همهٔ‌به‌شکلِ​ جلسات در محیطی راحت برگزار شود. هرچه باشد، کاملاً عادی بود که جلسه‌ها روزها یا هفته‌ها طول بکشد. از آنجا‌تجسم​ که بیشترِ کارمندان جاودانه بودند، درکشان از زمان با فانی‌ها تفاوتِ چشمگیری داشت، بنابراین برنامه‌های زمانیِ کارشان هم متفاوت بود.

خودِ باگیرا جلساتِ بی‌شماری در اتاق‌های کنفرانسِ مشابه برگزار کرده‌نمی‌دید​ بود، و این اولین باری بود که حسی جز راحتی داشت.‌می‌فهمید​ با این حال، حرفه‌ای‌گری‌اش اجازه نمی‌داد این موضوع را نشان دهد.

اما پلنگِ پولک‌ابسیدینیِ بیچاره داشت تلاشش را هدر می‌داد،‌می‌فهمید​ چرا که طبیعتِ ذاتیِ باورِ ولما به این معنا‌بسیار​ بود که او جهان را متفاوت از بقیه می‌دید.

وقتی لکس به قوانین نگاه می‌کرد، یا حتی با استفاده از باورِ خودش با آن‌ها ارتباط‌خودِ​ می‌گرفت، قوانین را مثلِ زنجیرهایی می‌دید که به همه‌چیز متصل‌اند. اما ولما زنجیری نمی‌دید. یا بهتر است‌پلنگِ​ بگوییم، وقتی با باورش با قوانین ارتباط می‌گرفت، آن‌ها را به‌شکلِ دیداری درک نمی‌کرد، بلکه شنیداری می‌فهمید.

او پچ‌پچ‌های آرامی را می‌شنید که رازهایشان را مستقیم با روحش در میان می‌گذاشتند. اما از آنجا که او با باورش بسیار هماهنگ بود، خیلی بیشتر از حدی که لکس تا به‌روحش​ حال باورش را تجسم کرده بود، کاربردش از آن بسیار فراتر از لکس بود. او نه‌تنها می‌توانست رازهای قوانین را بشنود، بلکه رازِ هر چیزی را که به آن‌ها متصل بود نیز می‌شنید.‌غذا​ وقتی به پلنگِ روبه‌رویش نگاه می‌کرد، می‌توانست بسیاری از رازهایش را بشنود. بدیهی بود که نمی‌توانست همهٔ آن‌ها را بشنود، مثلِ رازهای جدی‌تری که پلنگ خودآگاه و ناخودآگاه به‌شدت از آن‌ها محافظت می‌کرد.

اما می‌توانست بشنود که پلنگ بیش از چندصد سال غذا نخورده بود،‌است​ تا همین سه روز پیش. می‌توانست بشنود غذایی که پلنگ معمولاً این‌قدر‌می‌شنید​ به آن بی‌تفاوت بود، از آنچه به یاد داشت شگفت‌انگیزتر بوده است.

همچنین می‌توانست بشنود که در واقع طعمِ خودِ‌شنیداری​ غذا نبود که آن وعده را این‌قدر عالی‌میان​ کرده بود، بلکه همراهیِ غیرمنتظرهٔ یک هم‌نشینِ ماده بود.

جزئیاتِ آن هم‌نشین از ولما پنهان بود، انگار پلنگ نمی‌خواست آن را به دنیا فاش کند. اما‌باگیرا​ یک حقیقتِ جذاب وجود داشت، چیزی که پلنگ احتمالاً می‌خواست مخفی نگه دارد اما ولما در هر‌پولک‌ابسیدینیِ​ حال توانسته بود به‌زور آن را بشنود؛ اینکه این هم‌نشین یک پلنگِ دیگر نبود، بلکه یک ببر بود!

البته چنین چیزی در‌حتی​ دنیای گربه‌سانان یک خطای‌ارتباط​ نابخشودنی به حساب می‌آمد.

باگیرا مؤدبانه پرسید: «قبل از اینکه شروع کنیم، برای‌زنجیری​ ثبت تو پرونده، میشه اسمتون رو بگید و اینکه چطور‌بلکه​ با حمایتِ مالیِ بانک برای نمایشگاهِ دنیای جدید ارتباط گرفتید؟»

«با توجه به اینکه قصد ندارم در طولِ نمایشگاه هویتم رو برای عموم فاش کنم، فکر می‌کنم‌می‌گذاشتند​ اگه به‌جاش یه اسمِ مستعار بدم کافی باشه. هرچه باشه، هیچ‌کس دوست نداره به چیزایی که ترجیح‌روبه‌رویش​ میده خصوصی بمونن توجه جلب کنه. مطمئنم شما، بیشتر از هر کسِ دیگه‌ای، این رو می‌فهمید، مگه نه؟»

سؤالِ بی‌خطری بود،‌کارمندان​ اما ناگهان لرزه بر‌زمان​ ستونِ فقراتِ باگیرا افتاد!

«فکر می‌کنم برای این مصاحبه، اسمم رو می‌ذارم ویویان. به‌هرحال، باگیرا،‌زنجیرهایی​ من حمایتِ مالی‌ام رو از طریقِ ریپلی گرفتم. مطمئنم بانک تو‌درک​ سوابقش داره که اون این حمایت‌های مالی رو به چه کسانی داده.»

ولما پاهایش را روی هم انداخت‌زنجیرهایی​ و به پشتیِ صندلی‌اش تکیه داد‌است​ و پلنگ را بیشتر برانداز کرد.

همان موقع پچ‌پچِ دیگری شنید. پلنگ دنبالِ غذای هیجان‌انگیزی می‌گشت تا برای‌می‌شنید​ قرارِ ملاقاتِ دیگری که برای اواخرِ امروز برنامه‌ریزی کرده بود ببرد. با این‌فراتر​ حال، با این اتفاقِ ناگهانی، نمی‌دانست که آیا می‌تواند به‌موقع برسد یا نه.

«بسیار خب، ویویان، ما تو سوابق داریم که ریپلی دعوت‌نامه‌هاش‌چشمگیری​ رو کجا فرستاده. اما لطفاً سعی کنید با سؤالات همکاری کنید.‌کرده​ هرچه بیشتر همکاری کنید، این کار راحت‌تر و سریع‌تر پیش میره.»

ولما با شیطنت گفت: «اوه، ولی من عجله‌ای ندارم.»‌می‌گرفت​ و چند برش کیک با ظاهری بسیار نفیس، به‌بگوییم​ همراهِ یک بطری معجونِ تخمیرشدهٔ کاملاً ایزدی بیرون آورد.

این کیک، طبیعتاً، نسخهٔ ارتقایافته‌ای از کیک زحل بود که در فروشگاهِ سوغاتیِ مهمان‌خانهٔ نیمه‌شب فروخته می‌شد. اسمش کیکِ پلوتونیوم بود و فقط به جاودانه‌ها فروخته می‌شد. این کیک‌می‌گذاشتند​ مشخصاً برای جاودانه‌ها پخته می‌شد و حاویِ ردپایی از قوانینِ خاصی بود که با باورِ جاودانه تعامل می‌کرد و تجربه‌ای استثنایی برایشان رقم می‌زد. همچنین اثرِ توهم‌زای ملایمی داشت،‌چندصد​ اما این فقط برای همراهی با حسِ قوانین بود و اگر کسی می‌خواست، به‌راحتی می‌توانست از آن جلوگیری کند. یک برشِ تنها از کیکِ پلوتونیوم ۱ میلیون ام‌پی قیمت داشت!

معجونِ تخمیرشده که «طلوعِ آمبروزیا» نام داشت، یکی دیگر از اقلامِ فروشگاهِ سوغاتی بود که مخصوصِ جاودانه‌ها فروخته می‌شد، هرچند برخلافِ کیک، مصرفش برای کسانی که پایین‌تر از عالمِ جاودان‌رازِ​ بودند خطری نداشت. در واقع دقیقاً همان چیزی بود که از اسمش برمی‌آمد. معجونی بود ساخته از چند گیاهِ داروییِ بسیار ارزشمند، که هر کدامشان به‌تنهایی می‌توانست جراحاتِ مرگبارِ افرادِ‌بوده​ پایین‌تر از عالمِ جاودان را شفا دهد. این معجون سپس حدود یک میلیون سال در بشکه‌ای از جنسِ عسلِ یشم تخمیر می‌شد و خواصِ قوانینِ خاصی را به خود می‌گرفت.

البته همهٔ این‌ها در توضیحاتِ فروشگاهِ سوغاتی نوشته شده بود؛ چیزی که‌برنامه‌های​ قیمتِ نجومیِ ۳۱ میلیون ام‌پیِ این بطری را توجیه می‌کرد. می‌گفتند نوشیدنش‌حسی​ چنان تجربهٔ لذت‌بخشی است که بعد از آن، بدخُلق بودن تقریباً غیرممکن می‌شود.

البته این بدان معنا نبود که آدم بخواهد صرفاً برای امتحان کردنِ‌همه‌چیز​ اثرش، آن را وسطِ اتفاقاتِ به‌شدت غم‌انگیز بنوشد. برای مثال، اصلاً جالب‌بلکه​ نبود که آدم وسطِ مراسمِ خاکسپاریِ یکی از بستگانش ناگهان شنگول شود.

«سخت نگیر باگیرا، حس می‌کنم تو پلنگی هستی با... سلیقهٔ ظریف و عالی. این اولین‌به‌شکلِ​ باره که میام به یه قلمروی بزرگ. چرا یه کم ریلکس نمی‌کنیم و در حالی که‌هماهنگ​ داری ازم بازجویی می‌کنی، با هم گپ نمی‌زنیم؟ تازه، به نظر میاد بدجوری فکرت پیشِ غذاست.»

باگیرا با اینکه سعی داشت خونسردی‌اش را حفظ کند، چیزی نمانده بود از روی صندلی بیفتد! آخه چه‌بسیار​ خبر بود؟ عمراً نمی‌توانست با این زن غذا بخورد، وگرنه زن همه‌چیز را می‌فهمید. با اینکه هیچ سرّ‌رازهایش​ و سرّی بین باگیرا و ویویان نبود، اما چطور می‌توانست این را به آن ببرِ ماده توضیح دهد؟

در عین حال، بی‌نهایت هم ذوق‌زده بود، چون غریزه‌اش می‌گفت این‌بنابراین​ کیک و نوشیدنی برای قرارِ عاشقانه‌اش در ادامهٔ روز بی‌نقص‌اند. او‌اولین​ قطعاً عاشقشان می‌شد! فقط با یک نگاه می‌شد فهمید چقدر باکیفیت‌اند.

«خانم ویویان، من... فکر می‌کنم یه کم نامناسب باشه که تو این شرایط با‌زنجیری​ شما غذا بخورم، ولی خودتون راحت باشید و ازشون لذت ببرید. حالا میشه بگید‌آرامی​ قبل از اون حادثه موقعِ انتقالِ آنی‌تون، متوجهِ چیزِ غیرعادی و عجیبی شدید یا نه؟»

ولما چنگالی برداشت تا تکهٔ‌مثلِ​ کوچکی از کیک را برای خودش‌بهتر​ ببُرد و گفت: «آخی، چه حیف.»

باگیرا با دیدنِ این صحنه یکه خورد؛‌بلکه​ انگار ولما چنگال را نه در کیک،‌مستقیم​ که در قلبِ او فرو کرده بود.

در واقع، از جهتی، ولما داشت دقیقاً همین‌فانی‌ها​ کار را می‌کرد. هرچه باگیرا عصبی‌تر و آشفته‌تر‌خودِ​ می‌شد، ولما راحت‌تر می‌توانست زمزمهٔ رازهایش را بشنود.

آن ببرِ ماده در واقع از‌خودش​ او بزرگ‌تر بود، آن هم با‌همه‌چیز​ اختلافی فاحش! چقدر امروزی و روشنفکر.

«می‌دونی، این کیک سوغاتِ مخصوصِ همون جاییه که ازش میام. خوردنش دو نفره بیشتر می‌چسبه، ولی خب‌درک​ بدم نمیاد تنهایی هم بخورمش. در موردِ چیزای غیرعادی، بذار فکر کنم. نمی‌دونم، درست قبل از اینکه راه‌تجسم​ بیفتیم یه خوابِ عجیب دیدم؛ یه رنگِ نارنجی با خط‌های راه‌راهِ مشکی. فکر می‌کنی معنیِ خاصی داشته باشه؟»

پلنگ‌های پولک‌اُبسیدینی در حالتِ عادی اصلاً عرق نمی‌کردند، چرا که پولک‌هایی‌آرامی​ به رنگِ اُبسیدین بدنشان را پوشانده بود و این پولک‌ها مسلماً‌حدی​ هیچ غدهٔ عرقی نداشتند. حدس زدنِ این موضوع کارِ راحتی بود.

دقیقاً به همین خاطر، عرق کردنِ باگیرا از لابه‌لای شکافِ پولک‌هایش به‌شدت عجیب و‌کارشان​ غیرعادی بود. او عملاً داشت کاری می‌کرد که با بیولوژیِ پایه‌اش در تضاد بود،‌اجازه​ اما دستِ خودش نبود. با خطور کردنِ حدسی به ذهنش، ترسی به جانش افتاد.

باگیرا با صدایی که انگار‌استفاده​ زمزمه کردنش توفیری هم داشت،‌مثلِ​ پرسید: «اون... تو رو فرستاده؟»

اما همان لحظه که این سؤال را پرسید، فهمید گند زده است. از‌بگوییم​ دست دادنِ خونسردی‌اش باعث شده بود حرفی بزند که نباید می‌زد. با این‌مستقیم​ حال پیش از آنکه بتواند اشتباهش را جمع کند، ولما به حرف آمد.

«اوه نه، لطفاً بد برداشت نکن. کسی منو نفرستاده. من فقط برای تعطیلات اومدم اینجا. ولی خب می‌دونی، اگه یه کم‌بیشتر​ استرس داری و می‌خوای دربارهٔ یه سری چیزای متفرقه باهام حرف بزنی تا کمکم کنی بعد از اون اتفاقِ وحشتناک که‌ناخودآگاه​ نزدیک بود توش بمیرم آروم بشم، من که جلوتو نمی‌گیرم. اینم بگم که من یه‌جورایی متخصصِ روابطِ عاطفی‌ام. حالا خود دانی.»

لبخندِ دلربای ولما در چشمانِ باگیرا رنگ‌وبویی شیطانی به‌تفاوتِ​ خود گرفت و حالتِ بامزه‌ای که موقعِ خوردنِ کیک به‌بی‌شماری​ چهره‌اش می‌داد، برای او چیزی جز طعنه و تمسخر نبود.

آخه چه خبر بود؟ مگر‌استفاده​ قرار نبود او بازجویی کند؟‌مثلِ​ چطور مسیرِ بحث این‌قدر منحرف شد؟

ناولها | novelha.net