---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 812: خروج • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 812: خروج

0

فقط کنتا، شاهدخت، آئوی و لکس در راهرو حضور داشتند. چند‌کرده​ نگهبان هم معذب آنجا ایستاده بودند، اما به‌محض اینکه وارث سیلی‌بااحتیاط‌تر​ خورد، طوری غیبشان زد که انگار پای جانشان در میان بود.

لکس از خداخواسته بود بگذارد شاهدخت حرصش را سرِ کنتا خالی کند، درحالی‌که آئوی جا خورده بود و دست روی دهانش گذاشته بود. با‌کم‌کم​ خودش فکر می‌کرد شاهدخت از کِی این‌قدر خشن شده است. اما هم‌زمان حس می‌کرد این ماجرا در مقایسه با زندگیِ عادی و پر از‌همه​ مطالعه و تحقیقش، چقدر متفاوت و هیجان‌انگیز است. آتشی در اعماقِ قلبِ آن نیمف شعله‌ور شد، بی‌آنکه خودش یا هیچ‌کسِ دیگری بویی برده باشد.

شاهدخت قضیه را بیشتر کش نداد و چهرهٔ واقعی‌اش‌می‌کنی​ را نمایان کرد. یک لحظه طول کشید تا کنتا‌احساساتِ​ او را بشناسد، و با شناختنش بی‌درنگ یکه خورد.

این اینجا چیکار می‌کنه؟ در دلش این را پرسید و ناگهان به وحشت افتاد. این‌متفاوتیم​ اصلاً خوب نبود. هنوز حتی ازدواج نکرده بود، اما اگر همسرِ آینده‌اش شایعاتی می‌شنید که‌اینجایی​ او درست چند ساعت قبل از عروسی با زنِ دیگری دیدار کرده، کارش ساخته بود!

نتوانست جلوی خودش را بگیرد و پرسید: «اینجا‌عروسی​ چیکار می‌کنی؟» قصد داشت در انتخابِ کلماتش بااحتیاط‌تر‌بگیرد​ عمل کند، اما اضطرابش بر او غلبه کرد.

احساساتِ متلاطمِ او از چشمِ شاهدخت‌نماند​ پنهان نماند، و شاهدخت آن را‌دنیای​ تأییدی بر تمامِ افکارِ خودش دانست.

«کنتا ما... ما الف‌هایی از دو دنیای متفاوتیم. نمی‌تونیم‌می‌کنی​ با هم باشیم. من... من تو رو به‌خاطرِ کارای‌احساساتِ​ اون موقعت می‌بخشم، اما باید این قضیه رو فراموش کنی.»

کنتا که کم‌کم داشت سردرد می‌گرفت، پرسید: «وقتی اینجایی چطور می‌تونم فراموشش کنم؟» او از قبل شاهدخت را فراموش کرده‌اون​ بود، اما حالا شاهدخت آمده بود درِ اتاقش را می‌زد و می‌خواست گذشته‌ها را فراموش کنند؛ مسخره‌ترین اتفاقِ ممکن. از‌می‌خواست​ خدا می‌خواست این قضیه را تمام‌شده بداند، اما اول از همه شاهدخت نباید همین‌طوری بی‌مقدمه جلوی درِ اتاقش سبز می‌شد!

«کنتا من... من نمی‌خواستم کار به‌ساعت​ اینجا بکشه اما... من حسِ تو‌کارش​ رو ندارم. این رابطه سرانجامی نداره.»

کنتا که دنیا روی سرش خراب شده بود، تکرار کرد: «تو... تو همون‌متفاوتیم​ حس رو نداری؟» آیا لاس‌زدنش این‌قدر تأثیرگذار بود؟ آیا فقط با یک بار دیدار،‌وقتی​ او را عاشقِ خودش کرده بود؟ آیا شاهدخت دیگر نمی‌توانست او را نادیده بگیرد؟

کنتا فریاد زد: «اما... اما شاهدخت... تو توی عروسیِ منی!» و سعی داشت به او بفهماند که به‌هیچ‌وجه نمی‌تواند‌متلاطمِ​ با او باشد. همین حالا هم با همسری که به‌اجبار به او تحمیل شده بود تا خرخره در دردسر‌فراموش​ بود؛ اگر مجبور می‌شد این وسط با یک عاشقِ طردشده هم سروکله بزند، زندگی‌اش به آشوبِ مطلق کشیده می‌شد.

شاهدخت فریاد زد: «دقیقاً!» و سعی داشت به این احمقِ مجنون بفهماند که نمی‌تواند‌دنیای​ با او باشد. «این عروسیِ توئه! تو باید ازدواج کنی، فقط نه با اون‌می‌گرفت​ الفی که خودت می‌خوای. بهم اعتماد کن، در نهایت این‌طوری همه‌چیز به نفعمون تموم میشه!»

آئوی که سعی داشت بفهمد چه اتفاقی دارد می‌افتد، از شدتِ هیجان بال‌بال‌ساخته​ می‌زد. خودش جاهای خالی را پر می‌کرد و یک داستانِ عاشقانهٔ ماندگار در ذهنش‌متلاطمِ​ می‌ساخت. از طرفِ دیگر، لکس تمامِ تلاشش را می‌کرد تا جلوی خنده‌اش را بگیرد.

شانس آورد که حالتِ چهره‌اش زیرِ نقاب‌تأییدی​ دیده نمی‌شد، وگرنه کاملاً مشخص می‌شد که‌نمی‌تونیم​ جدی نگه‌داشتنِ چهره چقدر برایش سخت است.

وارث از آن‌ها روی برگرداند و همان‌طور که افکارش در هم می‌پیچید، به اتاقش برگشت و‌اضطرابش​ گفت: «نه، نه، نه، امکان نداره!» باید فکری به حالِ این قضیه می‌کرد، آن هم زود.‌به‌خاطرِ​ اوضاع چطور این‌قدر از کنترل خارج شده بود؟ او فقط می‌خواست یک‌سری موادِ اولیه گیر بیاورد!

شاهدخت که داشت با ملایمت پیش می‌رفت، حالا دیگر کاسهٔ صبرش لبریز می‌شد. این یارو‌متفاوتیم​ چه مرگش بود؟ چرا این‌قدر پافشاری می‌کرد؟ درست است که زیبا بود، اما این دلیل‌اینجایی​ نمی‌شد که با عشقِ جاودان و شاعرانه‌اش او را کلافه کند... ناگهان رشتهٔ افکارش پاره شد.

یه لحظه وایسا... اگه قضیهٔ متأهل بودنش رو فاکتور‌زنِ​ بگیریم، و عشقش واقعاً این‌قدر زیاد باشه، کاندیدای بدی هم‌داشت​ نیست. نه، اه، آخه این چه فکریه که دارم می‌کنم؟

شاهدخت که از این لغزشِ لحظه‌ایِ افکارش‌تأییدی​ به خود آمده بود، با کلافگی دنبالِ‌نمی‌تونیم​ وارث راه افتاد و واردِ اتاقش شد.

لکس حس می‌کرد که اوضاع دارد بیخ پیدا می‌کند، برای‌قصد​ همین تصمیم گرفت زودتر غائله را ختم کند و پیش‌چشمِ​ از آنکه اتفاقِ غیرمنتظره‌ای بیفتد، همه را به مهمان‌خانه ببرد.

پیش از آنکه پشتِ سرِ‌متلاطمِ​ شاهدخت راه بیفتد، به آئویی‌تمامِ​ گفت: «بیا دنبالشون بریم تو.»

«ببین رفیق، چه بخوای چه نخوای این اتفاق می‌افته. یه لحظه‌کرده​ مشکلاتِ خودت رو بی‌خیال شو و به این فکر کن که‌بااحتیاط‌تر​ من چه حسی دارم؟ چرا من باید قاطیِ این دردسر بشم؟»

کنتا که‌احساساتِ​ دستپاچه شده بود،‌پنهان​ ناگهان خشکش زد.

راست می‌گفت، شاهدختِ بیچاره. اگر خودش‌نتوانست​ این‌قدر داشت زجر می‌کشید، شاهدختی که‌انتخابِ​ عاشقش شده بود چه حسی داشت؟

پیش از آنکه کنتا فرصتی‌متلاطمِ​ برای جواب دادن پیدا کند،‌تمامِ​ لکس گلویش را صاف کرد.

لکس درحالی‌که به آن دو نزدیک‌تر می‌شد و حواسش‌زنِ​ بود آئویی هم کنارش باشد، گفت: «اگه اجازه بدید حرفتون‌داشت​ رو قطع کنم، فکر کنم راه‌حلِ تمامِ مشکلاتتون پیشِ منه.»

کنتا که ناگهان صدا را شناخته بود، پرسید: «لکس؟» با آن ظاهرِ کاملاً پوشیده‌اش، شناساییِ او کارِ سختی بود،‌موقعت​ به‌خصوص که چند نژاد بودند که ترجیح می‌دادند سرتاپایشان را بپوشانند. تنها وقتی حرف زد کنتا فهمید او کیست،‌می‌خواست​ و همان موقع فکرِ دیوانه‌واری به سرش زد. یعنی واقعاً می‌خواست کمکش کند تا از عروسی فرار کند؟ جداً؟

لکس با صدایی گرم‌کارش​ گفت: «خوشحالم که من رو‌می‌کنی​ شناختی. این‌جوری کارها راحت‌تر میشه.»

پاکتی را از انگشترِ فضایی‌اش ظاهر کرد و‌نماند​ روی میزی در آن نزدیکی گذاشت، سپس سه‌نمی‌تونیم​ کلیدِ طلایی درآورد و به هر کدامشان یکی داد.

شاهدخت که حالا کلافه شده بود، پرسید: «این قراره چیکار کنه؟» همین که الف‌های معمولی عاشقش می‌شدند‌می‌کنی​ برای هفت‌پشتش بس بود، حالا که گیرِ کسی با این قدرت و نفوذِ عظیم افتاده بود، واقعاً‌دانست​ می‌خواست هرچه زودتر قضیه را ختم‌به‌خیر کند تا مبادا این ماجرا تا آخرِ عمر وبالِ گردنش شود.

لکس درحالی‌که فرایندِ بازگشتِ خودش به مهمان‌خانه را فعال می‌کرد، گفت: «الان توضیح می‌دم.» از‌باشیم​ آنجا که این کار چند لحظه‌ای طول می‌کشید، در سکوت و باحوصله منتظر ماند، و‌می‌تونم​ درست در لحظاتِ آخر، با استفاده از حسِّ روحی‌اش کلیدها را در دستانِ آن‌ها خرد کرد.

هر چهار‌دیدار​ نفرشان در یک‌ساخته​ آن ناپدید شدند.

ناولها | novelha.net