چپتر 1454: غسلِ تعمیدِ لاجوردی
0میدانِ سیارکی در واقع بسیار جالب بود و جوِّ سرشار ازمسابقهٔ انرژیاش، گیاهان و موجوداتِ بینظیرِ فراوانی را پدید آورده بود که تنهاانفجارهای در میدانِ لاجوردی میتوانستند زنده بمانند و تعامل با آنها جذاب بود.
از آنجا که این میدان شبیهِ یک میدانِ مغناطیسی عمل میکرد، اما برای موادی غیر از فلزات،انفجارِ فرصتی استثنایی فراهم میآورد تا از موادِ معدنیِ مختلف برای رسیدن به اثرهایی شگفتانگیز استفاده شود. مصرفِدشواریِ انرژیِ شهرهای درونِ میدانِ سیارکی نیز ناچیز بود، چرا که آنها نسخهٔ انرژیِ روحیِ ژنراتورها را داشتند!
با استفاده از چند نوع سنگ که بهراحتی در قلمروی آرتیکاهمان یافت میشد، این ژنراتورها میتوانستند با بهرهگیری از تأثیرِ میدان، انرژیِچنین روحی تولید کنند؛ درست همانطور که ژنراتورهای روی زمین برق تولید میکردند!
البته، موتورهای درونِ این ژنراتورها کمی پیچیدهتر از موتورهای احتراقیِ روی زمین بودندسفر و از چند آرایهٔ پیشرفته استفاده میکردند. به همین دلیل، ساختنشان پرهزینه بود،مسابقاتی اما وقتی ساخته میشدند، میشد برای مدتی بسیار طولانی از آنها استفاده کرد.
لکس تنها از تازگیِ محیط لذت میبرد، اما جرارد داشت عاشقش میشد! از آنجا کهمسابقاتی سوختِ این موتورها بسیار ارزان بود، عملاً محیطی به وجود آورده بود که سفینههای معمولیبیشماری میتوانستند موتورهایی بهقدرتِ سفینههای بزرگِ فضایی داشته باشند؛ از همان نوعی که میانِ منظومهها سفر میکردند!
کمربندِ سیارکی اصلاً آنقدر بزرگ نبود که بشود از چنین موتورهای قدرتمندی درمسابقاتی آن استفاده کرد، اما نوعی مسابقهٔ بینظیر در آن شکل گرفته بود؛ مسابقاتیبهخاطرِ با سفینههایی که میتوانستند در کسری از ثانیه، انفجارِ سرعتِ عظیمی را تجربه کنند!
چنین انفجارهای سرعتِ شگفتانگیزی، با وجودِ زمانِ کوتاهشان، بهخاطرِ سیارکهای بیشماری که پیوسته در کمربند در حرکتاصلاً بودند، بهشدت خطرناک بودند و استفاده از آنها دشواریِ فراوانی داشت. با این حال، دقیقاً همین موضوع بودتجربه که این مسابقات را بینظیر و جذاب میکرد و دقیقاً همین جرارد را به آنها جذب کرده بود.
محضِ اطلاع، حتی داشتنِ ذهنی بهسرعت و قدرتِ ذهنِ یک جاودانه هم لزوماً کمکی بهاصلاً مسابقه نمیکرد، چون آنها بدنِ خودشان را کنترل نمیکردند، بلکه سفینهها را میراندند! برای استفادهانفجارِ از این قابلیت، شخص باید کنترل و درکِ کاملی از مانورپذیری و سرعتِ واکنشِ سفینه میداشت.
طبیعتاً کمربندِ سیارکی تنها به یک فعالیتِنبود تفریحی محدود نمیشد. تزکیهگرانِ جاودانه تقاضای زیادیگرفته برای سرگرمی داشتند، حتی بیشتر از فانیها.
بیشترِ تزکیهگران اولویتِ نخستِ خود را به تزکیه میدادند، اما مسیرِ همه بهاندازهٔ لکس هموارکسری نبود. بیشترِ تزکیهگران، بهخاطرِ کمبودِ موادِ لازم برای پشتیبانی از تزکیهشان، یا محدودیت در استعدادِکمربند ذاتیشان، یا شاید هم سطحِ فنِ تزکیهشان، در نهایت به نقطهای میرسیدند که بازدهیشان افت میکرد.
مگر اینکه گنجینهای برای تکمیلِ تزکیهشان پیدا میکردند، وگرنه تلاشِ مداوم بیفایده بود.میانِ پیش از رسیدن به عالمِ جاودان، تزکیهگران استیصالِ بیشتری داشتند و انرژیِ روانیِشکل خود را صرفِ سرگرمی نمیکردند. استثناهایی هم وجود داشت، اما روندِ کلی همین بود.
اما جاودانهها پس از رسیدن به نقطهٔ افتِ بازدهی، نگاهِ بسیار آسودهتری به تزکیه داشتند. آنها میتوانستند یک میلیون سال صبر کنندمسابقهٔ تا فرصتی پیش بیاید؛ چه در قالبِ یک معجونِ ارزان، یک فرصتِ تصادفی، یک فنِ تزکیهٔ بهتر یا هر چیزِ دیگری. از آنجابهشدت که تواناییِ تزکیهشان تحلیل نمیرفت و هیچ محدودیتِ زمانیای نداشتند که به آن پایبند باشند، بدشان نمیآمد وقتشان را با تفریح پر کنند.
شاید دیگران شکلهای مختلفِ سرگرمی را جالب مییافتند، اما هاریبو با دیدنِ اینکه هیچچیز جزمسابقاتی مسابقه توجهِ جرارد را جلب نکرده و لکس و ولما هم واکنشِ خاصی به آنهابیشماری نشان ندادهاند، تصمیم گرفت از آنها بگذرد و گروه را مستقیماً به کاخِ تعمیدِ لاجوردی ببرد.
هاریبو گفت: «شاید خبر نداشته باشید، اما تعدادِ اعضای نژادِ آرتیکا کهگرفته مستقیماً تو این نمایشگاه شرکت میکنن خیلی کمه. سِر بدفورد که بهزودی میبینیدش،کوتاهشان یکی از معدود افرادِ نژادِ آرتیکا تو محدودهٔ نمایشگاهه که توش شرکت نمیکنه.»
ولما با کنجکاوی پرسید: «اگه تو نمایشگاهبزرگِ شرکت نمیکنه، پس اینجا چیکار میکنه؟» ممکنمنظومهها بود پای یک ماجرای عاشقانه در میان باشد؟
هاریبو جواب داد: «این چیزیه که فقط سِر بدفورد میتونه جواب بده. بینِ نژادِکمربندِ آرتیکا، سِر بدفورد بهشدت اجتماعیه، برای همین مطمئنم از جوابدادن بدش نمیاد. احتمالاً بهکسری همین دلیلم بود که پیشنهادِ من برای دعوت از همهتون رو اینقدر راحت قبول کرد.»
گروه به سمتِ کاخِ تعمیدِ لاجوردی هدایت شد؛ ساختمانی با شکلی غیرمعمول که قیفِ بازمسابقاتی و عظیمی درست در مرکزش قرار داشت و به نظر میرسید حجمِ زیادی از میدانِ لاجوردیپیوسته به درونِ آن سرازیر میشود. احتمالاً به همین دلیل بود که آنجا را کاخِ تعمید مینامیدند.
هاریبو گفت: «محیطِ داخل کاملاً خطرناکه. لباسهای مخصوصی براتون آماده شده تا از میدانِ لاجوردیِ متمرکزثانیه آسیب نبینید. البته اگه مایلید بدونِ اونا برید هم مشکلی نیست. یه پروتکلِ اضطراری در نظربهشدت گرفته شده تا اگه کسی نتونست شدتِ اون رو تحمل کنه، بیدرنگ از کاخ تخلیه بشه.»
«با این حال، شدیداً توصیهموتورهایی میکنم لباس رو بپوشید. غلظتِ داخلِهمان کاخ برای جاودانههای کیهانی بهینهسازی شده.»
لکس پرسید: «تعمیدموتورهایی گرفتن تو میدانِفضایی لاجوردی فایدهای هم داره؟»
«بهطورِ کلی نه. اما فنونِ خاصِ تزکیه،نبود بهویژه فنونِ تزکیهٔ تن، بهخاطرِ فشارِ عظیمیگرفته که به تن وارد میکنن، ازش نفع میبرن.»
لکس و بقیه به هم نگاه کردند، انگار میخواستند بپرسند در چه فکری هستند. پس از چند ثانیه، همگی تصمیم گرفتند بدونِ لباسها بروند. لکسکوتاهشان از صدمهدیدن باکی نداشت؛ فنِ تزکیهاش در واقع از قرارگرفتن در معرضِ نوعِ جدیدی از تهدید سود میبرد تا او را در برابرش مصون کند. جراردکمکی میخواست تواناییاش در کنترلِ انرژی را تمرین کند که نیازمندِ چنین محیطهایی بود و ولما هم میخواست فنی را که در حالِ ساختش بود امتحان کند.
لکس گفت: «فعلاً میخوایم بدونِموتورهایی لباس بریم. اگه برامون خیلیباشند سخت شد، اونوقت لباسها رو میپوشیم.»
هاریبو که به نظر میرسید این پاسخ را پیشبینی کرده بود، تنها سر تکان داداصلاً و خودش یک لباسِ محافظ پوشید. ظاهرِ خاصی نداشت و شبیهِ یک لباسِ هزمتِ سادهانفجارِ به نظر میرسید. با این حال، کاراییاش همان لحظهای که واردِ کاخ شدند، آشکار شد.
هاریبو آرام و شناور ماند، امابزرگ آن سه نفر با برداشتنِ اولینبینظیر قدم به داخل، ناگهان متوقف شدند.
داخلِ کاخ بهخاطرِ میدانِ لاجوردیِ متمرکز، هالهای از رنگِ آبیِ تیره داشت. اما بسیارسفینههایی مهمتر از آن، تشعشعاتِ پیشتر آرامبخشی بود که لکس میتوانست بهراحتی نادیدهشان بگیرد، ولی حالاپیوسته واقعاً شروع به سوزنسوزن کردنِ پوستش کرده بودند؛ و حتی داشتند باعثِ التهابِ پوستی میشدند!
این واکنشِ کوچک را نباید دستکم گرفت! لکس همیشه در دفاع بهتر از هر چیزِ دیگری بود و دفاعش با فرصتهای بیشمارشچنین بهشدت تقویت شده بود! حتی فلسِ اژدهایی در عالمِ خودش هم نمیتوانست با سرسختیِ پوستِ او برابری کند! یک اژدها از قبل بسیارکمربند قویتر از بیشترِ موجوداتِ دیگر بود؛ دفاعِ کلیِ یک اژدهای جاودانِ زمینی برای تحملِ چند حمله از سوی یک جاودانِ آسمانی کفایت میکرد.
لکس چشمانش را بست و مشاهده کرد که تنش تا چه حد تحتِ تأثیر قرار گرفته است. بانبود سرعتی مشهود، التهابی قرمزرنگ روی تنش پخش میشد، در حالی که عضلات و چربیهای نزدیک به پوستش شروعوجودِ به تجزیهشدن کردند. خونش نشانههایی از جوشیدن نشان میداد، اما هرچه به عمقِ تنش میرفت، به حالتِ عادی برمیگشت.
اثراتِ تشعشعات به عمقِ تنش نفوذ نکردند و نزدیک به پوست باقی ماندند. مغزشگرفته در خطر بود، اما تشعشعات نتوانستند از جمجمهاش عبور کنند. چشمانش نیز بهدلیلِ جهشیافتگی،بهخاطرِ از بقیهٔ تنش قویتر بودند و در نتیجه بدونِ مشکل در برابرِ تشعشعات مقاومت کردند.
اما این تنها وضعیتِ فعلی بود. قرار گرفتنِ طولانیمدت در معرضِ آن، پسمسابقاتی از اینکه وضعیتِ پوستش بهشدت وخیم میشد، شروع به تأثیرگذاری روی تنش در سطحیسیارکهای عمیقتر میکرد. البته این در صورتی بود که هیچ کاری در قبالش انجام ندهد.
او فنِ تزکیهاش را به کار بست و حس کردباشند که دارد او را تقویت میکند. برای هرگونه تأثیرِ چشمگیر،نبود لکس باید ماهها و چهبسا سالها در این محیط تزکیه میکرد.
چارهای نبود. تقویتِ تنش بدونِ پیشرفت به یک عالمِ بزرگ، اکنون بهخاطرِ قدرتی کهکمربندِ از قبل داشت، روندِ بسیار کندی میشد. اما دستکم لکس میتوانست مطمئن باشد کهکسری در کوتاهمدت آسیبِ چشمگیری نمیبیند، بهویژه که تنش داشت فعالانه به محیط عادت میکرد.
در مقایسه با لکس، جرارد آنقدرها هم راحت نبود. برخلافِ لکس، او دچارِ هیچ التهابی نشد، عمدتاً به این دلیل که انرژیِتجربه اطراف را کنترل میکرد و اجازه نمیداد حتی با او تماس پیدا کند. اما مسلماً گفتنش آسانتر از انجام دادنش بود. اواطلاع تحتِ فشارِ شدیدی قرار داشت و حتی شروع به استفاده از تبارش کرده بود تا انرژی را از طریقِ لباسش هدایت کند.
در کمالِ تعجب، ولما راحتترین فرد بینِ آن سه نفربینظیر بود. از آنجا که تشعشعاتِ محیط منفعل بودند و هیچ قصدِانفجارهای آسیبی پشتشان نبود، با استفاده از فنِ او بهراحتی تبدیل میشدند.
او فعالانه تشعشعات را تبدیل میکرد و در عوض آنها را به اطلاعات تغییر میداد. اکنون، فنی که در حالِنبود ساختش بود، به او کمک میکرد تا با بیرونکشیدنِ انرژیِ حملاتشان، رازهای هر کسی را که به او حمله میکرد بفهمد.بهخاطرِ او هیچ استفادهای برای اطلاعاتی که تشعشعات به او میدادند نداشت، اما دستکم خوب بود که میدانست این فن کار میکند.