چپتر 829: اهریمنِ واقعی
0سربازها پیش از این واقعاً سرباز بودند و حتی چندین بار با گردانِ نیمهشب همکاری کرده بودند. دراهریمن این سیاره که پیشتر بهجای نامِ رسمیاش، بیوجیوای-۹۸۷، آن را سیارهٔ نفرینشده مینامیدند، کلِ واحدشان نزدیک به گردان مستقرخاصی شده بود. به همین دلیل، وقتی در ابتدا دستورِ عقبنشینی گرفتند، مسیری نزدیک به آنها را در پیش گرفتند.
وقتی فاجعه رخ داد و سفینهها نابود شدند، آنها اولین کسانی بودند که نشانگرِ گرداننفوذ را دیدند. خوشبختانه، بهخاطرِ فاصلهٔ کمشان، صحیح و سالم و بدونِ هیچ حادثهای رسیدند. متأسفانه، باخطوطِ اینکه بقیهٔ همراهانشان عادی بودند، آنها در مقطعی از عقبنشینیِ اولیه از گروهشان جدا افتاده بودند.
همین کافی بود تا اسیر شوند و به اهریمن تبدیل شوند. حالا، با اینکهبیدار ظاهرِ بیرونیِ گذشتهشان را داشتند، این فقط یک نقاب بود. بهعنوانِ اهریمن غرایزِ خودشانظرفیتِ را داشتند، اما مهمتر از آن، میل به اطاعت از دیوها در وجودشان بود!
نژادِ خاصی از اهریمنها که به آن تبدیل شده بودند،نداشتند «نِفیل-درون» نام داشت و دیوها معمولاً بهخاطرِ هوشی که برایشانحال باقی میماند، از آنها برای کارهای کمی پیچیدهتر استفاده میکردند.
آرام و بیصدا بلند شدند و مراقب بودند هیچیک از سربازانی راگروهشان که کنارشان خوابیده بودند بیدار نکنند. به آنها مأموریت داده شده بودداشتند که به گردانِ نیمهشب نفوذ کنند و از درون در کارشان خرابکاری کنند.
نمیدانستند مافوقهایشان چه نیت و نقشهای دارند و اصلاً ظرفیتِ کنجکاوی هم نداشتند.مأموریت تنها میدانستند که باید خطوطِ دفاعیِ گردانِ نیمهشب را تضعیف کنند، اما اجازه نداشتندنداشتند هیچیک از اعضای گردان را بکشند. با این حال، کشتنِ بقیه هیچ مانعی نداشت.
غریزهشان میگفت فوراً سربازانی را که کنارشان خوابیدهاند بکشند، اما دستوراتِ اکیدی داشتند. وقتی انرژیِنکنند اهریمنیِ درونشان را به جریان انداختند، پوستشان بیشتر و بیشتر ریخت و عضلههای آبیِ تیرهٔنداشتند زیرش نمایان شد. استفاده از انرژی استتارشان را از بین میبرد، اما دیگر اهمیتی نداشت.
سیگنال را از بیرون دریافت کرده بودند، که یعنی تمامِ مقدمات فراهم بود. آن دو ازتضعیف هم جدا شدند و در حینِ حرکت فنِ اهریمنیشان را به جریان انداختند. این کار باعثاهریمنیِ میشد تکههای کوچکی از عضلاتِ آبیِ تیرهشان جدا شود و مثلِ دانههای شن از تنشان بریزد.
وقتی یکی از آنها از اتاق بیرون رفت، اهریمنِ دیگری را دید که نیمی ازکافی بدنِ پوسیدهاش از جایی که استتارش در حالِ فروپاشی بود، دیده میشد. برای کسری از ثانیهمهمتر با هم چشم در چشم شدند و بعد هر کدام راهِ خود را در پیش گرفتند.
دقیقهها کُند و عذابآور گذشتند، اما معجزهآسا کسی متوجهشانکنارشان نشد. یکی از اهریمنها بیشترِ انرژیِ اهریمنیاش را مصرفخرابکاری کرده بود، برای همین حالا به مرحلهٔ بعدیِ نقشه رفت.
در پناهِ سایهها از منطقهٔ تعیینشدهشان بیرون رفتبلند و بهسمتِ دیوارِ مرزی چرخید. اما پیش ازمأموریت آنکه خیلی دور شود، متوجهِ چیزِ غیرعادیای شد.
درست روبهرویش، روی مانعی که فقطدارند تا کمر ارتفاع داشت، بچهای نشسته بودباید و انگار داشت جیرهٔ غذاییشان را میخورد.
نفیلیمهای کارگر در میان دیوها محبوب بودند، زیرا بسته به اینکهاولیه گونهٔ اصلیشان چه بوده، آنقدر هوش داشتند که افکارِ پیچیدهٔ خود راگذشتهشان شکل دهند و برای تکمیلِ مأموریتهایشان متغیرهای فراوانی را در نظر بگیرند.
با نگاه به کودک، اهریمن متوجهِ چند چیز شد. اول از همه، شب بود و این سیاره ماه نداشت، اما همچنان در نوری نقرهایاصلاً و تا حدودی شیریرنگ غرق بودند. با وجود اینکه اینجا اردوگاهی پر از هزاران سرباز بود، سکوتی وهمآور همهجا را فرا گرفته بود. درستانرژیِ است که خیلی از آنها خواب بودند، اما خیلیهای دیگر هم باید بیدار میماندند. با این حال، خبری از سروصداهای معمولِ یک اردوگاهِ شلوغ نبود.
در واقع، اهریمن تازه فهمیدمیکردند تنها صدایی که میشنود، صدای جویدنِسربازانی کودک و تپشِ قلبِ خودش است.
نگاهِ اهریمن روی کودک خیره ماند. صورتِ کودک رو به او بود، هرچند تمامِخطوطِ حواسش به خوردن جمع بود. صدای خِرچخِرچِ جویدن رفتهرفته بلندتر و بلندتر میشد. شایدخوابیدهاند فریبِ ذهن بود، اما انگار کودک هم داشت نزدیکتر میشد، گویی فاصلهٔ میانشان آب میرفت.
اما اهریمن سرِ جایش خشکش زده بود تا مبادا صدایی از او دربیایدجدا و کودک را متوجهِ خود کند. خودِ کودک هم بیحرکت نشسته بود. با اینبهعنوانِ حال، انگار فضایی که آن دو را از هم جدا میکرد، داشت کم میشد.
خِرچ. خِرچ. خِرچ.
صدای خوردن درپیچیدهتر گوشهایش میپیچید و قلبشبیصدا هر لحظه تندتر میتپید.
تاپ. تاپ. تاپ.
صبر کن،حادثهای اون دیگهمتأسفانه چی بود...
کودک بیآنکه تکان بخورد، بهنحوی بزرگتر شد، یا شاید نزدیکترخوابیده آمد. سرانجام نگاهِ اهریمن روی جیرهٔ غذایی افتاد. شکلِ عجیبیمافوقهایشان داشت و رنگِ آبیِ خاصش برای اهریمن بسیار آشنا بود...
ترس به جانِ موجود افتاد و سعی کردبلند به درونِ سایهها پس بکشد، اما دیگر سایهایمأموریت نمانده بود. تنها کودک بود، صدای جویدن، و خودش.
حالا دیگر کودک غولآسا شده بود و موجود مجبور بود گردنش را بالا بکشد، چراکه نگاهش روی جیرهٔ کودک قفلحال شده بود. با بزرگتر شدنِ آن، اهریمن سرانجام توانست آن را کاملاً تشخیص دهد. کودک داشت خودِ اهریمن را میخورد.آبیِ اهریمن میتوانست چهرهٔ خودش را ببیند که در آخرین لحظه خشکش زده بود: چهرهای در حالِ زوزهکشیدن، لبریز از وحشتی مطلق.
خِرچ. کودک گازِ دیگریمتأسفانه زد و صدا مثلِعادی رعد در گوشِ اهریمن پیچید.
سکوت. قلبِ اهریمن از کار افتاد؛ آرامشِ سکوتِسربازانی ابدی را به همراهی با صدای جهنمیِ آنکنند کودک... صدای جویدنِ آن اهریمنِ واقعی ترجیح داد.
اهریمن در خواب جان داد، بیخبر از اینکه تمامِمراقب این مدت داشت خواب میدید. همزمان، صدها اهریمنِ نفوذیِ دیگرکنند نیز دقیقاً در همان لحظه جان باختند، همگی در خواب.
از درونِ سایهها کودکِنیت کوچکی بیرون آمد وظرفیتِ عرقِ صورتش را پاک کرد.
«داداش زی راست میگفت، واقعاً یه نقشهٔ بزرگعادی اون پشتمشتا در جریانه. از کجا فهمیده بود؟اسیر بیخیال، بهتره برم اینو به لوتر گزارش بدم.»
کودک با عجله دور شد، بیآنکه قدمهایش کوچکترین صداییکنارشان تولید کند. از جیبش یک جیرهٔ غذایی بیرون کشید ونمیدانستند دنیا، هرچند فقط برای یک لحظه، تاریکتر به نظر رسید.