چپتر 1202: ماهیگیری
0مسخشدهها میدانستند نبردِ سختی با ژیزل در پیش دارند. دقیقاً به همین دلیل بود کهدلایلی این بار سه نفرشان برای رویارویی با او همگروه شده بودند. تازه، فقط سه نفرشان درمیشدند این مکانِ خاص بودند. چه کسی میدانست در کلِ هزارتو چند نفر از آنها حضور دارند؟
خودِ ژیزل هیچ ایدهای نداشت که چطور او را تعقیب میکنند یا از کجا میدانند دنبالِ چه میگردد. هرچهفیزیکیِ باشد، روی کاغذ، مکانهایی مثلِ معبد و هزارتو مسدود بودند و برای ورود به آنها باید از طریقِ تورنمنتسطحِ اقدام میشد. اما او مطمئن بود که هیچ مسخشدهای در تورنمنت شرکت نکرده است. حتی خودش بررسی کرده بود.
با این حال، آنها سرِ راهش ظاهر شدند، آماده و توانا برای متوقفساده کردنش. حتی با تعدادِ بیشتری آماده شده بودند تا به او فشار بیاورند،آزاد و دقیقاً به اندازهای قدرت داشتند که بدونِ جلبِ توجه او را شکست دهند.
اما چیزی که برایش آماده نبودند، نامعقول بودنِ وجودِ لکس بود. لکس اهمیتی نمیداد که آنها جاودانهاند وکاری او نیست. برایش مهم نبود که هر ارادهٔ آنها میتواند قوانینِ دنیا را خم کند و او اسیرِ چنگشانقانون میشود. اهمیتی نمیداد که بهعنوانِ یک تزکیهگرِ ساده در عالمِ نوزادِ روح، اصلاً نباید بتواند قوانین را کنترل کند.
لکس خیلی ساده قدرتِ فیزیکیِ غیرانسانیاش را آزاد کرد و تنِ جاودانهٔ مسخشدهای را که به او حمله کرده بود، مثلِ خمیرِ گوشت له کرد. چنین کاری قاعدتاًموجوداتِ باید غیرممکن میبود. یکی از دلایلی که جاودانهها تا این حد از فانیها برتر بودند، فقط این نبود که سطحِ تزکیهٔ جدیدشان بزرگترین جهش را تا به آن لحظهروحیِ به آنها میداد، بلکه به این دلیل هم بود که آنها رفتهرفته به موجوداتِ قانون تبدیل میشدند. این یعنی بدونِ تأثیرِ قوانین، آسیب رساندن به آنها تقریباً محال بود.
اگر لکس دستکم سطحِ تنش را با نوعیساده قانون پوشانده بود، حتی قانونی به سادگیِ قانونِکنترل قدرتِ فیزیکی، آنوقت مسخشدهها حداقل هشداری دریافت میکردند.
اما لکس این کار را نکرد، پس غافلگیر شدند. هرچه باشد، وقتی انرژیِساده روحیِ خودِ لکس خاصیتی برای قوانین در بر داشت، میتوانست خیلی راحت ازآزاد همان قوانینی که تنِ مسخشدهها را میساخت برای آسیب زدن به آنها استفاده کند.
البته هیچکس جز لکس این را نمیفهمید. بهفیزیکیِ همین دلیل، حتی وقتی آماده میشدند تا با اوچنین مقابله کنند، نمیتوانستند بفهمند چرا مشتهایش اینقدر درد دارد.
سومین مسخشده غرید: «کوچکتر، چطور جرئت میکنی!» و موجی تاریککاری و تهدیدآمیز از انرژی آزاد کرد که مطلقاً هیچ کاریتزکیهٔ برای جلوگیری از خرد شدنِ دماغش با مشتِ لکس نکرد.
اولین مسخشده در حالی که تنش از ضربهٔ تنهٔ لکس بهبود مییافت، فریادنباید کشید: «تو دیگه چه کوفتی هستی؟» انرژیِ ناپاک باید گوشتش را میشکافت و اوگوشت را درسته میبلعید. با این حال، حتی یک جوش هم روی پوستش نینداخته بود.
لکس در حالی که به ژیزلِ ماتومبهوت نگاه میکرد و او راتزکیهگرِ از شوک درمیآورد، گفت: «دلم واسه اون وقتایی تنگ شده که لهفیزیکیِ کردنِ دشمنا باعث میشد راحت بمیرن. الان عوضش باید واقعاً براش زحمت بکشم.»
سه مسخشده با هم به لکس حمله کردند و ژیزل را بهکلی از یاد بردند، اما هیچچنین پیشرفتی نکردند. کاملاً از ضربه زدن به لکس عاجز بودند، چون او میتوانست بهراحتی به همهٔ حملاتشانبلکه جاخالی بدهد، و وقتی هم تصمیم میگرفت ضربات را به جان بخرد، حتی یک چروک روی لباسش نمیافتاد.
هرچند لکس هم چندان راضی نبود. نابودیِ فیزیکیِ تنشان جواب نمیداد، پس سعی کرد به ذهنشان نفوذ کند و در حینِجدیدشان مشت زدن نابودشان کند، اما در برابرِ آن هم مصون بودند. سپس به حالتِ روحِ خود تغییرِ شکل داد و مستقیماً بهقانونی روحشان حمله کرد، اما حتی این هم برای کشتنشان کافی نبود. مسئله فقط جاودانه بودنشان نبود. انرژیِ ناپاکشان از آنها محافظت میکرد.
شمشیری نازک و نقرهای از ناکجا ظاهر شد و قلبِ یکی از مسخشدهها را سوراخ کرد وخیلی ناگهان تغییری به وجود آورد. لکس با استفاده از چشمِ چپش، سرنخی از آنچه رخ داده بوددلایلی به دست آورد، و مهمتر از آن، فهمید چه چیزی باعث شد مسخشده واقعاً آسیبِ جدی ببیند.
متأسفانه در همان لحظه ریتمِ نبرد تغییر کرد. یکی از دلایلی که لکس درعالمِ حمله پیشدستی میکرد، این بود که میخواست نبرد را به مبارزهٔ تنبهتن محدود کند. اماجاودانهٔ با آسیب دیدنِ ناگهانی و شدیدِ یکی از آنها، دو نفرِ دیگر بیدرنگ عقبنشینی کردند.
چیزی که لکس بهتازگی کشف کردهخیلی بود، این بود که هرچه سطحهایتنِ تزکیه بالاتر میرفت، نبردها هم پیچیدهتر میشدند.
دو مسخشده هیچ قانونی را دستکاری نکردند،خمیرِ بلکه در حینِ عقبنشینی، انرژیِ ناپاکشان رایکی برای ایجادِ تغییری ناگهانی به کار گرفتند.
دنیای اطرافِ لکس و ژیزل با محوتزکیهگرِ شدنِ نور، تار و سیاه شد و حسیقوانین هولناک شروع به پر کردنِ خلأِ اطرافشان کرد.
لکس خشک و بیتفاوت گفت: «سیاه و خبیثانه، چقدر خلاقانه.»میشود و کاردِ کرهاش را احضار کرد. از آنجا که انرژیِقوانین ایزدی نقطهٔ مقابلِ آن به حساب میآمد، احتمالاً کارساز میشد.
هرچه باشد، او نمیتوانستقوانین مثلِ ژیزل از انرژیِ ناپاکغیرانسانیاش علیه انرژیِ ناپاک استفاده کند.
در تاریکی، تصاویری از اجسادِ ورمکرده، جانورانِ در حالِ پوسیدگی، انگلهایی که به جانِ آدمهای زنده میافتادند وبرتر صحنههایی حتی هولناکتر پدیدار شد. لکس حس میکرد پیوندی نامحسوس میانِ او و آن تصاویر در حالِ شکلگیریتقریباً است، هرچند حدس میزد در حالتِ عادی این روند بسیار سریعتر باشد. بیقراری در چهرهٔ مسخشدهها موج میزد.
خودش هم بیقرار بود.
ژیزل آماده میشد تا حملهاش را از سر بگیرد. دلیلِ اینکه هنوز حمله نکردهعالمِ بود این بود که اگرچه زمانِ زیادی به نظر میرسید، اما در واقع همهچیز داشتجاودانهٔ با سرعتی سرسامآور رخ میداد. در واقع از اولین حملهٔ لکس بهزحمت چند ثانیه میگذشت.
حالا دورِ دومِ حملاتش را آغاز کرد. انرژیِ ایزدیِ رهاشده از کاردِ کرهجاودانهٔ سفید نبود، هرچند معمولاً اینطور بود. در عوض، آن هم ترکیبی از سیاه وسطحِ سرخ بود. هرچه باشد، این انرژیِ ایزدی در درجهٔ اول روی حمله تمرکز داشت.
پردهٔ سیاه بیدرنگ شکافته شد، همه را غافلگیر کرد و تنِقاعدتاً دو مسخشده را درید. پیش از آنکه حتی به واکنش نشانبزرگترین دادن فکر کنند، لکس پشتسرشان ظاهر شد و بدنشان را چسبید.
نمیتوانست باورهایشان را همانطور که با دیگر جاودانهها میکرد چنگ بزند، چرا که اینبتواند دو قدرتشان را از کسِ دیگری گرفته بودند. حتی بهعنوانِ جاودانه هم شبیهِ جنسِچنین دستدوم بودند و به همین دلیل لکس اصلاً نیازی ندید روحش را رها کند.
ژیزل که درست پشتسرِ لکس بود، فرصت را از دست نداد؛بهعنوانِ شمشیرِ نقرهایاش دو جاودانه را درید و از پای درآورد. او جاودانهٔقدرتِ اول را هم که پیشتر فقط بهشدت آسیب دیده بود، خلاص کرد.
لکس همانطور که به عمقِ ساختمان میرفت گفت: «دیدی؟ اونقدرها هم بد نبود.»جاودانهٔ و سوءقصدِ آنها و حرفهایی را که مسخشدهها زده بودند نادیده گرفت. هرگزبرتر ایدهٔ خوبی نبود که آدم بهجای متحدانش، بیشازحد به حرفِ دشمنانش گوش بدهد.
ژیزل شمشیرش را غلاف کرد و گفت:خمیرِ «نه، قطعاً خیلی بد بود. تو فقطیکی خیلی قوی هستی. باورم نمیشه هنوز جاودانه نشدی.»
لکس لبخند زد. هرچند آدمی نبود که خامِ چاپلوسی شود، اما شنیدنِاصلاً تعریف و تمجید هم هر از گاهی میچسبید. نه مثلِ زی کهجاودانهٔ همیشه شک داشت لکس از همان اول دارد قدرتش را مخفی میکند.
لکس گفت: «خودتم اونقدرها بد نیستی. انرژیِ ناپاکیاسیرِ که این یاروها استفاده میکنن خیلی چندشآوره، ولیروح وقتی تو به کارش میگیری، حسش کاملاً متفاوته.»
ژیزل تلوتلو خورد و به لکس نگاه کرد، اما انگارآزاد هیچ نشانی از سرزنش در چشمانش نبود. واقعاً برایش مهم نبودمیبود که ژیزل هم دارد از همان انرژیِ منزجرکنندهٔ آنها استفاده میکند.
از دیدِ لکس، او بهجای اینکه وحشتزده شود، کنجکاو شده بود. همهچیزِ ژیزل نمادِ ظرافتدلایلی و پاکی به نظر میرسید. هنوز بالهای را که سالها پیش از او دیده بود بهمیشدند یاد داشت. مسحورکننده بود و با گذشتِ سالها، همان وقار در تمامِ حرکاتش به چشم میخورد.
طرزِ شمشیر زدنش، جاخالی دادنش، ضربه زدنش؛ همهٔ اینها جذابیتی خاص واصلاً وصفناپذیر داشتند. چطور به چنین چیزی میرسید، آن هم وقتی داشت از انرژیایحمله استفاده میکرد که در حالتِ عادی با هر چیزِ منزجرکنندهای گره خورده بود؟
ژیزل با دلیلی موجه پرسید: «بدگمان نشدی؟» انرژیِ ناپاکچنگشان طبیعتاً در بیشترِ آدمها واکنشی بهشدت دافعهبرانگیز ایجاد میکرد.نباید با این حال، انگار لکس هیچ مشکلی با آن نداشت.
لکس به چشمانش اشاره کرد و گفت: «در کنارِ انرژیِ ناپاک، چند چیزِ دیگه هم دیدم. طرزِ استفادهت از انرژیهاغیرممکن خیلی جالبه. تا حالا ندیده بودم کسی از اینهمه انرژیِ مختلف استفاده کنه. اینکه چطور از یه انرژی به انرژیِ بعدیتأثیرِ جریان پیدا میکنی، واقعاً محشره. در مقایسه، روشِ استفادهٔ من خیلی خشک و سیستماتیکه، هرچند که اونم تا حالا ناامیدم نکرده.»
برای اینکه حرفش را ثابت کند، شروع به استفاده از خاصیتهای مختلفش کرد و در هر یک از انگشتانِ هر دو دستش، یکیجهش از آنها را به کار گرفت. تماشای انرژیهای فضا، آتش، ایزدی، ترمیمی، روح، روحی، اژدهایی و دفاعی در هر کدام از انگشتانش منظرهایفیزیکی تماشایی بود؛ انگشتِ نهم نیتِ شمشیر را به نمایش میگذاشت و دهمی چیزی را نشان میداد که ژیزل کاملاً از آن سر درنمیآورد.
ژیزل لحظهای مبهوتاسیرِ ماند، سپس پوزخندی زدتزکیهگرِ و رویش را برگرداند.
زیرِ لب گفت: «دنبالِ تعریفیها.» هرچند هر دو میدانستند صدایش آنقدربهعنوانِ بلند بود که لکس بشنود. لکس با تکخندهای راه افتاد وخیلی جلو رفت، تا اینکه سرانجام دستشان به اشیای باستانیِ ایزدی رسید.
سپس از آنجا تلهپورت کردند.