چپتر 722: تلهٔ والدین
0جان، عضوِ قدیمیِ مهمانخانه و آدمکشِ محلینیز که مدتها بود کسی را نکشته بود،دیده سرانجام در مهمانخانهٔ نیمهشب دوباره ظاهر شد.
پس از ماهها، سرانجام در دوئلِ مرگ و زندگیاش پیروزتواناییِ شده بود، با این حال حتی ذرهای خوشحال به نظر نمیرسید؛برود اما برای دیدنِ حالتِ چهرهاش، باید از پیکرِ خونینش چشم میپوشیدید.
بازوی راستش که ضربهٔ نهایی را با آن وارد کرده بود،قویای کاملاً متلاشی شده و درست بالای آرنجش قطع شده بود. هرچند عضوِکرد دیگری را از دست نداده بود، اما این به معنای آسیبندیدنش نبود.
بهطورِ معمول، بهعنوانِ یک جاودانه، باید تواناییِ شفای بسیار قویای میداشت و نیازی نبود بهاتاقِ مکانِ پیشپاافتادهای مثلِ اتاقِ بازیابی برود، اما این دقیقاً همان کاری بود که کرد. یاویرانگرِ دستکم سعی کرد بکند، چرا که بدنِ ضعیفش کاملاً تهی از آن قدرتِ ویرانگرِ سابق بود.
اما همهچیز از دست نرفته بود. یکی از اعضایرفته تیمِ امنیتی ناگهان کنارش ظاهر شد و بدونِ هیچمیشد سؤالی، او را مستقیماً به اتاقِ بازیابی آنی منتقل کرد.
با بردهشدنِ بدنِ خونین و درهمکوفتهٔ جان به داخل، تنها یک جراحت بود که نگرانش میکرد و آن آسیبِ سیستمش بود!برود مطمئن نبود چطور چنین شده، یا حریفش چه کار کرده است، اما سیستمش بهکلی از کار افتاده بود و همراه باناگهان آن، تزکیهای که به جان بخشیده بود نیز از بین رفته بود. در چشمانِ جان چیزی جز استیصالی ناامیدانه دیده نمیشد.
هرچند غیرعادی بود، اما در همان حال که یک «جاودانه» به اتاقِ بازیابی برده میشد، جاودانهای دیگر داشت بیرون میآمد.دقیقاً راگنار هیچ نشانی از شکستِ ویرانگری که متحمل شده بود در بر نداشت و دقیقاً همانطور که از یک جاودانهناگهان انتظار میرفت، کاملاً شفا یافته بود. اما همانطور که از شکستش سرخورده یا ناامید نشده بود، از بهبودیاش هم هیجانی نداشت.
با قدمهایی یکنواخت بهبهعنوانِ سمتِ تالارِ اسرار رفت؛ جاییقویای که امپراتور یوتون منتظرش بود.
امپراتور پرسید: «اوضاع چطوره؟»همراه صدایش نیز از هرگونهبین عجله یا نگرانی خالی بود.
راگنار با چنان آرامشی که انگار دارد دربارهٔ آبوهوا حرفتواناییِ میزند، گفت: «همونطور که حدس زدید، وارهیل بدنم رو نفرینبازیابی کرد. اگه برطرف نشه، احتمالاً تبدیل به یه زامبی میشم.»
امپراتور سرانجام با کمی احساسِ واقعی در صدایش گفت: «متأسفم که مجبور شدی این شکست رومثلِ تحمل کنی. اما این مسئله خیلی مهمه. با نفرینی که مستقیماً از خودِ منبع اومده، وویرانگرِ اونقدر قویه که روی یه جاودانه تأثیر بذاره، بالاخره میتونیم راهی برای خنثی کردنش پیدا کنیم.»
صدای سومی حرفِ آن دو را برید: «فقط دوباره... شکست نخورید.» سر برگرداندند و زامبیِ زنی رابرود دیدند که با اشتیاق مشغولِ خواندنِ کتابی بود. گلادیوس، مدیرِ باشگاهِ کتابخوانی که در مهمانخانه برگزار میشد، سرانجاماعضای کتابِ درستی برای خواندن به او داده بود. خواندنِ یک رمان واقعاً جالبتر از دفترچههای راهنمای لولهکشی بود.
خودش باید به چنین نتیجهای میرسید، امانیز حالا که به یک زامبی تبدیل شده بود،نمیشد گاهی این درکِ بدیهی از دستش در میرفت.
امپراتور گفت: «راگنار، میخوام با دخترم، کلاریسا یوتون آشنا بشی. اون هم مثلِ تو دچارِ نفرینی شد که در نهایت تبدیل به زامبیاش کرد. با این حال، نفرینِ اون از طرفِضعیفش خودِ منبع، یعنی وارهیل نبود. برای همین، هرچند مطالعهٔ نفرین و تلاش برای خنثی کردنش باعث شد کلاریسا روح و هوشیاریاش رو حفظ کنه، اما جلوی تبدیل شدنش رو نگرفت. باچنین این وجود، ما در طولِ دگرگونیِ اون چیزهای زیادی یاد گرفتیم. من کاملاً مطمئنم که الان، با کمکِ تو و اطلاعاتی که از اون جمع کردیم، بالاخره میتونیم یه درمان پیدا کنیم.»
«بهخاطرِ اعتلای بشریت، مشکلی با تحملِ تحقیرِ شکستتواناییِ و تهدیدِ نفرین ندارم. بیصبرانه منتظرم که جهانمثلِ رو یکبار برای همیشه از شرِّ زامبیها پاک کنم.»
کلاریسا لحظهای مکث کرد و به راگنار چشم دوخت.قویای بیاختیار جذابیتش را تحسین کرد... سپس دوباره نگاهش را پایینهمان انداخت. گاهی سرکوبِ میلش به خوردنِ تزکیهگرانِ زنده سخت میشد.
با اینکه جوتون در ظاهر چیزی نشان نمیداد، اما در درون کاملاً خشنود بود. هرچند قصدش برایبرده یافتنِ درمانِ نفرینِ زامبی واقعی بود، اما انگیزهٔ اصلیاش این بود که کاری کند راگنار و کلاریسایافته وقتِ بیشتری را با هم بگذرانند. این همان چیزی بود که خودش به آن میگفت... تلهٔ والدین!
الکساندر با چهرهای درهم، مستقیم به چند تن از مافوقهایش و همچنین والکری،نیازی رئیسِ تیمش، خیره شده بود. تحتِ فشارِ زیادی بود، اما همزمان کاملاً آسودهخاطربکند به نظر میرسید، چرا که میدانست از چه خط قرمزهایی عبور نخواهد کرد.
در این بازجویی که خودش متهمِ آن بود، او را گشته و تمامِ کلیدهای طلایی و دیگر گنجینههایش را گرفته بودند. این کار برای این بود که سعی نکند به مهمانخانه فرار کند یایکی دردسری بسازد. اما از این واقعیت غافل بودند که او در مهمانخانهٔ نیمهشب، امتیازی بالاتر از عضویتِ اعتبارِ سطحِ ۲ داشت. این یعنی هر ده سال یکبار، میتوانست بدونِ نیاز به کلید، مستقیم بهبین مهمانخانه آنی منتقل شود! محضِ شفافسازی، این امتیازِ جداگانهای از آن قابلیتی بود که برای انتقالِ آنی به وگوس مینیما استفاده میکرد و آن را بهخاطرِ رسیدن به سطحِ ۳ به دست آورده بود.
«همونطور که گفتم، نه میتونم هویتِ کارگزارم رو فاش کنمچشمانِ و نه این کار رو میکنم. اما میتونم تضمین کنمدیگر کسی که اون موادِ خطرناک رو کار گذاشت، اون نبود.»
«طبقِ هویتِ پوششیای که ساختی، "کارگزارِ" تو فقط تو قلمرو هسته طلاییه؟ چطور ممکنه زنده بمونه و حتی اونقدر سالم برگرده که گزارش بده، در حالی کهسعی هیچکدوم از کارگزارهای ما حتی با نزدیک شدن به اونجا هم زنده نموندن؟ برای اینکه بفهمیم موادِ بهشدت خطرناکی تو محلِ تعیینشده پنهان شده، نیاز به مداخله توجراحت سطحِ جاودانه بود و تازه همون موقع هم جوابِ روشنی نگرفتیم. چطور یه تزکیهکننده هسته طلایی میتونه جایی زنده بمونه که حتی یه جاودانه هم توش موفق نبوده؟»
الکساندر آه کشید. آنها را بابتِ شکاک بودنشان سرزنش نمیکرد، اما با سینجیم کردنش فقط داشتند وقت تلف میکردند. بهتر بودهمان این وقت را صرفِ شناساییِ ماهیتِ واقعیِ آن مواد میکردند. در عینِ حال، بخشی از وجودش بیاختیار لکس را تحسین میکردبدونِ که وقتی تمامِ کسانی که به آنجا نزدیک شده بودند جان باختند، او زنده مانده بود. این یک شاهکارِ باورنکردنی بود.