چپتر 1395: حق با او بود
0لکس رو به دهها سربازِ ازپادرآمده که پشتسرش در هوا شناور بودند، گفت: «ببینید، نمیخوام نگرانِ چیزی باشید. اگه براتون سؤال شده، باید بگم شما گروگانداد یا یه همچین چیزی نیستید. من از قبل با مافوقهاتون تماس گرفتم. بهزودی باید باهام ارتباط بگیرن و میتونیم کلِ این ماجرا رو حلوفصل کنیم. فقط باکنید خودم فکر کردم جلوتون رو بگیرم تا یه اشتباهِ بزرگ نکنید که یهجوری به کشتنتون بده. اصلاً خوب نیست که میخانهام بهخاطرِ کشتنِ مهمانهای احتمالی، بدنام بشه.»
در پاسخ به سخنرانیِ کوتاه، آرامبخش و کاملاً بجای او، گروهِ سربازانِ شناور تنها نالهبجای کردند. به عقیدهٔ متواضعانهٔ لکس، این واکنش کمی زیادهروی بود. او حتی با چیرگیاش بهضربهای آنها ضربهای نزده بود و بهزحمت با حسِّ روحیاش آنها را در هوا نگه داشته بود.
تنها رهبرشان که حالا بیهوش بود وناشناس آبِ دهانش روی صورتش راه افتاده بود،قدرتمندتر برای لحظهای کوتاه با چیرگی روبهرو شده بود.
بقیه فقط داشتند از بارِ روانیِ روبهرو شدن با مردی ناشناس رنج میبردند که از هرچهکاملاً تا به حال تصور میکردند قدرتمندتر بود و درکشان از واقعیت را بهکلی درهم شکسته بود.ضربهای لکس دهها بار با چنین چیزهایی روبهرو شده بود و هرگز چنین واکنشی نشان نداده بود.
اما لکس که مردِ فهمیدهای بود، سخاوتمندانه سربازها را بهخاطرِ اغراقِ بیدلیلشان بخشید و تصمیم گرفت کمکشان کند تابیاید حالشان جا بیاید. او کلِ گروه را کنارِ آبنما برد و به هر کدام یک قطره داد. این کار مثلِخیلی جادو عمل کرد و در دم وضعیتشان را به حالتِ اول برگرداند؛ بیشتر به این دلیل که واقعاً جادو بود.
«خیلی خب بچهها، میخوام ببرمتون بالا تو خانهدرختی. راحت باشید، غذا و نوشیدنی مهمونِکاملاً من، ولی اگه بخواید از امکانات استفاده کنید باید پولش رو بدید. بهمحض اینکهچیرگیاش این قضیه رو روشن کنیم و امپراتوری رسماً بیانیهای دربارهٔ خانهدرختی بده، آزادید که برید.»
لکس به دلایلِ مختلف، اصلاً نگرانِ دردسر درست کردنِ این افراد نبود. اولین و مهمترین دلیل این بود که چون خودش خانهدرختی راهرگز ساخته بود و نه سیستم، آنجا پر از آرایههای محافظتی و تهاجمی بود. همچنین، تمامِ کارمندانش در عالمِ نوزادِ روح بودند. در نهایت، اگرداد واقعاً اتفاقِ غیرمنتظرهای میافتاد، بهعنوانِ یک جاودانه، آگاهی و زمانِ واکنشِ او برای مداخله پیش از بروزِ مشکلاتِ جدی، بیش از حدِ نیاز بود.
بنابراین، او تمامِ گروه را به لابی برد، همانجا رهایشان کرد و خودش بهکوتاه تراسِ تماشای ستارگان رفت. با اینکه روز بود و ستارهای برای تماشا وجود نداشت،بود لکس از حسِّ کنترلِ مخفیانهٔ امور از سایهها خوشش میآمد. این کار بهشدت اعتیادآور بود.
با این حال، حتی وقتی لکس رفت و محدودیتهای حسِّ روحیاش از بین رفت و سربازها آزادکند شدند، آنها جرئت نکردند از جایشان تکان بخورند. برای چند ثانیه تنها به یکدیگر خیره ماندند و سپسبرگرداند با احتیاط دست به سمتِ مافوقشان دراز کردند و او را آرام تکان دادند و از خواب پراندند.
مرد جیغ کشید و از جا پرید، اما با نگاه به اطراف، از محیطِ ناآشنا گیج و سردرگمتنها شد. مهمتر از آن، دمای مطبوع و غلظتِ بالای انرژیِ روحی او را گیج میکرد، زیرا به یادداشته داشت که با کابوسی زنده روبهرو شده بود که میتوانست او و امپراتوری را با هم لِه کند.
چطور ازداشتند آنجا به اینشدن بهشت رسیده بود؟
مرد نگاهی به جانشینشنیست انداخت و زمزمهکنان پرسید:مهمانهای «ما... ما آخه کجاییم؟»
«می... میخانهدار ما رو آورد به میخانهٔ خانهدرختیفهمیدهای و گفت که با امپراتوری تماس گرفته و بهمحضِکند اینکه جواب بدن، آزادیم که بریم. بعدش هم رفت.»
سربازها برای گرفتنِ دستور به مافوقِ خود نگاه کردند. فرماندهپاسخ آبِ دهانش را از صورت پاک کرد و با افکاریکردند که با سرعت از ذهنش میگذشتند، نگاهی به اطراف انداخت.
همچنان با زمزمه، انگارروانیِ از بلند حرفزدن میترسید،رنج پرسید: «محدودیتی هم برامون گذاشت؟»
«گفت خورد و خوراک با اونه،بهخاطرِ اما اگه بخوایم از خدماتِ دیگهایپاسخ استفاده کنیم، باید پولش رو بدیم.»
فرمانده با وجودِ رفتارِ بسیار مغرورانهای که پیشتر داشت،سخاوتمندانه در واقع آدمِ کاملاً احمقی نبود. پیش از آنکهحالشان جواب بدهد، چند لحظه وقت گذاشت تا اوضاع را بسنجد.
«بیاین فرض کنیم میخانهدار همونطور که گفت با امپراتوری به توافق میرسه. امپراتوری حتماً میخوادبجای اطلاعاتی دربارهٔ میخانه جمع کنه. همهتون پخش بشید و اینجا رو بگردید، اما زورگویی نکنید. اگهنزده لازم شد برای چیزی پول بدید، راحت این کار رو بکنید. امپراتوری هزینههاتون رو پس میده.»
سربازها سر تکان دادند و به چند گروه تقسیم شدند تا گشتن در میخانهقدرتمندتر را شروع کنند. در همان نزدیکی، تتسویا تمامِ این گفتگو را زیرِ نظر داشت وفهمیدهای به این فکر افتاد که چطور میتواند از این موقعیت به نفعِ خودش استفاده کند.
در حالی که آن دو مشغولِ کشیدنِ نقشههای خودشان بودند، لکس رویپاسخ صندلی لم داده بود، لیمونادی خنک و دلچسب مینوشید و نقشههای خودش راواکنش میکشید؛ بیشتر دربارهٔ اینکه چطور در چند روزِ آینده خودش را سرگرم کند.
از همین حالا میتوانست ببیند که چند گروهِ دیگر بهسرعت به سمتِ خانهدرختی میآیند. یکیگرفت از آنها الفها بودند، به رهبریِ کسی که لکس حدس میزد شمنِ آنها باشد. گروهِعمل دیگر به رهبریِ امپراتوری بود و یک تزکیهگرِ نوزادِ روح که بیحوصله به نظر میرسید.
اوضاع برای برخوردهای غیرمنتظره، سوءتفاهمها، درگیریها و کلی دراما کاملاً مهیا بود. ازآرامبخش این رو، لکس منطقیترین تصمیمِ ممکن را گرفت و به این نتیجه رسید کهحتی جدیدترین قابلیتی را که قصد داشت به مهمانخانهٔ نیمهشب اضافه کند، بسنجد: اتاق فرار!
بله، برای اینکه مطمئن شود به همه حسابی خوش میگذرد، هیچچیز بهتر از اینقدرتمندتر نبود که چند دشمنِ قدیمی را در اتاقی کوچک و دربسته با یک سناریویمردِ ساختگی و خطراتِ بالا حبس کند تا در زمانِ مقرر راهی برای خروج پیدا کنند.
تمرکزش را به خانهدرختی معطوف کرد و با دستکاریِ نقشهٔ ساختمان، هزارتویی زیرزمینیسخنرانیِ متصل به ریشههای درخت ساخت. طبیعتاً برای جالبتر کردنِ هزارتو، از مجرای ماگمایکمی زیرزمینی که یکی از ریشهها در آن فرو رفته بود هم استفاده کرد.
به یادِ اولین باری افتاد که درمردِ موادِ مذاب شنا کرده بود. اصلاً تجربهٔ خوشایندیگرفت نبود. اما خاطرهٔ خوبی برای مرور کردن بود.
در حالی که لکس سرگرمیِ خودش را برنامهریزی میکرد، حسِّ روحیاش را فعال نگه داشت،بجای چون کاملاً انتظار داشت اتفاقی بیفتد. محال بود سیستم او را به سیارهای آورده باشد کهنزده خودش در آن قویترین فرد باشد و هیچ احتمالی برای یک گندکاریِ عظیم وجود نداشته باشد.
حق با او بود؛ یک شاتلِ کوچک که حتی از دیدِ حسِّ روحیِمیکردند لکس هم پنهان مانده بود، واردِ مدارِ سیاره شد. پس از چند ثانیهنداده اسکنِ سیاره، به سمتِ درختِ عظیم چرخید و مستقیماً بهسوی آن پرواز کرد.