چپتر 1384: خانهدرختیِ رؤیاهایش
0لکس به جایی برگشت کهنداشت مدتی بود قدم در آن نگذاشتهکرده بود: خانهٔ کوتولهها در قلمروی نیمهشب.
آخرین باری که اینجا بود، شمشیرش، ناراکا، را ساخته بود. واقعاً حیف بود که لکسخودآموز یک تزکیهگرِ شمشیرِ تمامعیار نبود، چون شمشیرش محشر بود. پتانسیلِ آن درست به اندازهٔ خودِگرفته او بینهایت بود، و هرچه در نیتِ شمشیرِ قویتری غوطهور میشد، با سرعتِ بیشتری قدرت میگرفت.
در وضعیتِ فعلی، مجموعهٔ بهشدت متنوعِ مهارتها و تواناییهای لکس، قدرتِ واقعیِ شمشیر را زیرِ سایهٔدسترسی خود میبرد. با در نظر گرفتنِ تمامِ ماجراهایی که لکس از سر گذرانده بود، همین کهکوتوله بگوییم شمشیر به اندازهٔ او پتانسیل دارد، خود گواهی بر قدرتِ بهطرزِ مضحکی عظیمِ آن بود.
در تمامِ دورانِ حضورش در دنیای تزکیه، لکس تنها با یک نفر روبهرو شده بود که میتوانستدانشِ در عالمِ برابر با او رقابت کند: کورنلیوس. بهجز آن شاهِ مرموز که نقشههایش سرِ دراز داشت،مهروموم چه اژدهایان، چه دیوها، چه فرشتهها یا موجوداتی از هر نژادِ دیگر، هیچکس نتوانسته بود حریفِ لکس بشود.
اینکه اورینِ یکم از معادنِ ویتاویل، یعنی نخستین کوتولهٔ قلمرو، مهارتِ ساختِ چنین گنجینهای را داشت، نهآینده تنها نشاندهندهٔ مهارت و استعدادِ عظیمش بود، بلکه از دانشِ او نیز حکایت میکرد. با در نظرپادکستهای گرفتنِ اینکه اورین به میراثِ قلمروهای دیگر برای ارتقای قابلیتهای ساختِ گنجینهاش دسترسی نداشت، هرچه میدانست خودآموز بود.
در دورانی که لکس مهمانخانه را مهروموم کرده بود، در ازای وعدهٔ انتقالِ دانشی عظیم در آینده، ساختِ گنجینه راازای نیز از این کوتوله یاد گرفته بود. او سرِ حرفش ماند و بهمحضِ اینکه قلمروی نیمهشب دوباره باز شد، کتابها، نسخههایویدیویی خطی، میراثها، آموزشهای ویدیویی و پادکستهای بیشماری برای کوتوله خرید تا با زیر و رو کردنشان دانشِ خود را گسترش دهد.
حتی وقتی لکس برگشت، کوتوله همچنان درحکایت حالِ مطالعه بود و در هر چیزیقابلیتهای که به آهنگری ربط داشت، غرق شده بود.
لکس که کاملاً میدانست اورین احتمالاً صدایش را نشنیدهساختِ است، گفت: «کوتولهٔ پیر، کورهات رو قرض میگیرم.» اهمیتینیز نداشت؛ به هر حال او اینجا حسابی شناختهشده بود.
در اعماقِ دلِ کوه، بر فرازِ رودخانهای روان از موادِ مذاب، کورهای ساختهشده از سیصد تنعظیم ویتاویل قرار داشت؛ چیزی که به نظرِ لکس اسرافِ محض بود. ویتاویل پس از یک بار چکشخوردن،ویدیویی دیگر قابلیتِ آهنگریِ مجدد نداشت، بنابراین این ویتاویل تا آخرالزمان تنها به شکلِ همین کوره باقی میماند.
شاید سرورانِ دائو میتوانستند برای چنین چیزهایی کاری بکنند، چرا که آنها هم درستمیدانست مثلِ فرمانرواها میتوانستند واقعیت را به میلِ خود تغییر دهند، اما لکس از این موضوعیاد خبر نداشت. تازه حتی اگر هم میتوانستند، چرا سرورانِ دائو باید به ویتاویل اهمیت میدادند؟
هرچند این فلز برای جاودانهها گرانبهانیز و کمیاب بود، اما ارزشش اصلاًبرای به پای یک مادهٔ سطحِ دائو نمیرسید.
اما با تمامِ این مسخرهبازیها، لکس باید اعترافمهارتِ میکرد که این کوره از نظرِ فنی محشر بوددانشِ و در ساختِ گنجینه کمکِ عظیمی به حساب میآمد.
لکس بیآنکه حتی یک ثانیه را هدر بدهد، با استفاده ازکرده آتشِ اژدها کوره را داغ کرد، مابقیِ گنجینههایی را که ازگرفته فروشگاه خریده بود بیرون کشید و روندِ آهنگریاش را کلید زد.
یکی از دلایلی که میخواست ساختِمیراثِ گنجینه را یاد بگیرد، هوسی بوددسترسی که از مدتها پیش در سر داشت.
روزی روزگاری، وقتی داشت آرایهها را یاد میگرفت، با خودش فکر کرده بود که آیا میتواند آرایهای چنان پیچیدهخودآموز بسازد که درست مثلِ سیستمِ خودش عمل کند. با پیشرفتِ تزکیهاش، فهمید که هرچند آرایهها روی کاغذ میتوانند قدرتیدوباره بیحدومرز آزاد کنند، اما در واقعیت نمیتوانند به قوانین دست ببرند، چرا که خودشان برای کار کردن به قوانین وابستهاند.
اما جاهطلبی، یا همان هوسش، نمرده بود. لکس آرایشها، نقشها،چنین آرایهها، ساختِ گنجینه و خیلی چیزهای دیگر را یاد گرفتهمیکرد بود و در هر قدم، آن هوس را به یاد میآورد.
روزی او هم سیستمی میساخت کهمیدانست میتوانست جهان را به لرزه درآورد.ازای اما الان وقتِ این حرفها نبود—
لکس خشکش زد و ناگهان به روشنبینیِ ناگهانی رسید! کارمای او میانِ هویتهایش در تعادل نبود،دورانی چرا که دستاوردهای او در قالبِ شخصیتِ خودش، حتی به گردِ پای دستاوردهایش بهعنوانِ کارمندِ مهمانخانهماند هم نمیرسید. اما مسئله اینجا بود که او واقعاً کارمندِ مهمانخانه نبود. آن فقط یک نقاب بود.
به دلایلی که درکش نمیکرد، آن نقاب آشکارا با قوانینِ خاصی از جهان که برایش ناشناخته بود تماس پیدا کرده ومهمانخانه داشت تأثیرِ منفی روی او میگذاشت. بنابراین تنها کاری که برای جبرانِ آن باید انجام میداد، این بود که در قالبِخطی شخصیتِ خودش به دستاوردی بهاندازهٔ کافی بزرگ برسد؛ دستاوردی که حاملِ حجمِ عظیمی از کارما باشد تا همهچیز را به تعادل برساند.
یکی از دلایلی که خودش یک سیستمِ مقدماتی نساخت این بود که میدانست در سطحی نیست که کارش بهاندازهٔحکایت کافی خوب از آب دربیاید. ولی مگه سیستمش باید به پای مهمانخانهٔ نیمهشب میرسید؟ چی میشد اگه با هر مهارتیدانشی که داشت یه سیستم میساخت و اون رو به یه فانی تو یه دنیای ۱ ستاره، یا حتی ستارهپایینتر میداد؟
بهمحض اینکه این ایده به ذهنِ لکس رسید، بهمهمانخانه او چسبید و رهایش نکرد. متأسفانه او از قبل درگیرِاین کارهای دیگری بود، بنابراین فعلاً باید آن را کنار میگذاشت.
آخه چرا همیشه اینقدر سرش شلوغمیراثِ بود؟ انگار هنوز یه کار رو تمومنداشت نکرده، چندتا کارِ دیگه میپرید تو دامنش.
واقعاً که صاحبکارِعظیمش پولدار و موفقنیز بودن اصلاً آسون نبود.
لکس حواسپرتیهایش را کنار گذاشت و ساختِ خانهدرختیِمهارتِ جدیدش را آغاز کرد. ناگهان برای ساختنِ بهترین گنجینهٔدانشِ ممکن، حتی از قبل هم انگیزهٔ بیشتری پیدا کرد.
چشمِ چپش فعال شد و به قوانینِ تمامِ موادی که احضار کرده بودوعدهٔ چشم دوخت، و چشمِ راستش فعال شد تا برای کمک به فرایندِ ساخت،دوباره آرایهها و گلیفهای بیشماری خلق کند. لکس بیدرنگ ساختِ خانهدرختیِ رؤیاهایش را آغاز کرد.
درونِ قلمروی آغاز، روی سیارهای یخزده که ظاهراً از هرگونه زندگی خالی بود، ناگهان گرگی ظاهردسترسی شد. ظاهرش بهطرزِ عجیبی شبیهِ فنریر بود، تقریباً انگار از یک نژاد بودند، اما به نظرکوتوله میرسید فاقدِ جذابیتی خاص و تقریباً نامحسوس است. همچنین هالهای فوقالعاده قدرتمند از خود ساطع میکرد.
گرگ هوا را بو کشید و سپس آنی منتقل شد و در پناهگاهیمهارت زیرزمینی و متروکه پدیدار گشت. یا خب، متروکه کلمهٔ درستی برایش نبود، چونقابلیتهای پناهگاه هنوز اجسادِ تمامِ کسانی را که درونش کار میکردند در خود داشت.
پس از افتضاحِ سانگویس پلوویا، بسیاری از سازمانهایی که مخفیانه فعالیت میکردند،ازای تمامِ کارهایشان را رها کردند و برای اینکه مبادا معاملاتِ کثیفشان فاشماند شود، روابطشان را قطع کردند و تمامِ سرنخها را از بین بردند.
این کلینیکِ شبیهسازی یکی از همین مکانها بود، و به همین دلیل گرگ مجبور شد شخصاً به اینجا بیاید. چندازای سال پیش، او نمونههایی از تبارِ ۹۹٪ خالصِ فنریر را به شرکتهای بیشماری داده بود و از آنها خواسته بودآموزشهای تا در صورتِ امکان، تباری ۱۰۰٪ خالص تزکیه کنند، در حالی که خودش هم سعی داشت همین کار را بکند.
پیش از آنکه بتوانند پیشرفتِ چشمگیری داشته باشند، به بسیاری از این تأسیسات حمله شدهگنجینهاش بود و حالا حتی تعدادِ بیشتری از آنها بسته شده بودند. گرگ طبیعتاً اینجا بودگنجینه تا هر نمونهای را که تأسیسات داشت پس بگیرد و همچنین دادههای تحقیقاتیشان را بررسی کند.
با این حال وقتی رسید، ناگهان بوی خاصی به مشامش خورد که میخکوبشمهارت کرد. تبارِ خودش که مدتها بود رشدش متوقف شده بود، ناگهان از هیجانقابلیتهای به لرزه افتاد! چیزی درونِ تأسیسات بود که میتوانست به او کمک کند!
گرگ در ابتدا فکر کرد که تأسیسات در یکی از کلونها به خلوصِ خونِانتقالِ ۱۰۰٪ رسیده است، اما وقتی بو را دنبال کرد، فهمید چیزی که تبارش راکتابها به هیجان میآورد، کلونِ اصیلِ فنریر نیست. نه، آن کلونِ یک زنِ انسان بود!
گرگ مبهوت ماند، اما بیقراریِ تبارش بیش از حدارتقای بود. گرگ بههیچوجه نتوانست جلوی خودش را بگیرد، محفظهمهروموم را شکست، کلون را بیرون کشید و آن را فروبلعید!
کلون طبیعتاً فاقدِ روح بود و تنها درمیکرد عالمِ فانی قرار داشت، با این حال ناگهان گرگنداشت گرمای خاصی را احساس کرد! امیدی در کار بود!
در حالی که کلِ تأسیسات را میگشت و تکتکِ این کلونها را میبلعید، طمع در چشمانِبلکه گرگ درخشید، با این حال هیچکدامشان واقعاً کافی نبودند. اختلاف بیش از حد بود. اما این موضوعمهمانخانه امیدی به همراه داشت، و از این رو گرگ به جستوجو در گزارشها و پروندههای تأسیسات پرداخت.
متأسفانه، وقتی هر کسی که تأسیسات را اداره میکرد، تمامِمهروموم کارکنان را با هر وسیلهای که به کار برده بودکوتوله کشت، تمامِ فایلهای دادهای را هم که تأسیسات داشت پاک کرد.
اما حالا که گرگ مزهٔ آن را چشیده بود، چطور میتوانست تسلیم شود؟ ازمیدانست آنجا که این کلونها را در یک تأسیساتِ شبیهسازی پیدا کرده بود، به گشتنکوتوله در تأسیساتِ بیشتر ادامه میداد. احتمالِ اینکه دوباره با آن کلونها روبهرو شود زیاد بود.
بهترین حالت این بود که گرگ بتواند سرنخی از نسخهٔمیراثِ اصلی پیدا کند. در هر صورت، حالا که گرگ کلون رامهمانخانه بلعیده بود، یافتنِ ردپایش در سراسرِ قلمرو برایش بسیار آسانتر میشد.
گرگ بهسرعت تمامِ کلونهای فنریر را برداشت و پیش از آنکه آنی منتقل شود،استعدادِ تأسیسات را کاملاً با خاک یکسان کرد. پیدا کردنِ حتی یکی از این تأسیسات همنداشت از همان ابتدا بهدلیلِ پنهانکاریِ خوبشان سخت بود، اما گرگ به این راحتیها تسلیم نمیشد.
نه حالا کهگنجینهاش سرانجام امیدی برایمیدانست پیشرفت دیده بود!