---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 751: خونسرد • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 751: خونسرد

0

موجود انسان‌نما بود، هرچند اصلاً شباهتی به انسان نداشت. در تاریکی تشخیصِ رنگش ممکن‌نوعی​ نبود، اما به نظر می‌رسید پشتش با لاکی ضخیم و دندانه‌دار پوشیده شده و‌تیغه‌ای​ جلوی بدنش از پوستی بسیار کلفت تشکیل شده بود که موجود را به‌شدت جان‌سخت می‌کرد.

به نظر نمی‌رسید چشم داشته باشد، هرچند قطعاً دهانی پر از دندان‌های بی‌نهایت‌قلبِ​ تیز داشت. لکس می‌توانست چند ویژگیِ دیگر هم روی صورتش ببیند که شاید بعضی‌هایشان‌داد​ کارکردی شبیه به بینی و گوش داشتند، اما کارکردِ بقیهٔ اجزا یک راز بود.

موجود باهوش به نظر می‌رسید، چرا که نوعی لباس به تن داشت که مهارت‌های مخفی‌کاری‌اش را تقویت می‌کرد، و‌عقب‌نشینی​ لکس می‌توانست با حس ششمِ خود تعجبِ موجود را به‌طور محو احساس کند. در دستِ راستش تیغه‌ای بود که انگار‌هم‌زمان​ از دندانی بسیار تیز ساخته شده بود، اما به نظر می‌رسید کشندگیِ همیشگیِ آن امروز موجود را ناکام گذاشته بود.

سعی کرده بود با یک حرکتِ سریع گردنِ لکس را ببرد، اما‌لباس​ تلاشش حتی برای اصلاحِ صورتِ او هم کافی نبود. موجود، به‌جای گرفتنِ بازخوردِ‌تیغه‌ای​ رضایت‌بخشِ یک قتلِ موفق، با شوکِ برخورد به شیئی بی‌نهایت سفت روبه‌رو شد.

پس‌زنیِ نیروی واردشده به دستش نزدیک بود‌داشتند​ باعث پاره شدنِ چند تاندون در انگشتانش‌نوعی​ شود، هرچند در نهایت توانستند دوام بیاورند.

لکس با نگاه به موجود تنها ابرویی بالا انداخت، درحالی‌که وحشتی مطلق‌مطلق​ سه قلبِ موجود را در چنگالِ خود می‌فشرد. موجود سعی کرد تا‌عقب‌نشینی‌اش​ جای ممکن سریع عقب‌نشینی کند، اما لکس برایش بیش از حد سریع بود.

دست دراز کرد و دستِ موجود را گرفت و جلوی عقب‌نشینی‌اش را سد کرد. کمی فشار داد و حواسش بود که‌بیش​ دست را نشکند. با وجودِ این دقت، چنگِ او آن‌قدر محکم بود که موجود کنترلش روی کارد را از دست داد و‌توانسته​ آن را انداخت — هرچند، هم‌زمان تحسینِ لکس را برانگیخت چون توانسته بود جلوی فریادش را بگیرد. موجود به‌خوبی آموزش دیده بود.

لکس با خونسردی گفت: «فکر‌کارکردِ​ نمی‌کنم هیچ دشمنی‌ای با هم داشته‌نوعی​ باشیم. چرا یهو بهم حمله کردی؟»

لکس درحالی‌که منتظرِ جواب بود،‌بینی​ هم‌زمان اطلاعاتی را که از‌اجزا​ لنزهای تماسیِ شیکِ خود می‌گرفت می‌خواند.

این موجود با نام فریگال شناخته می‌شد و گونه‌ای محلی از نژادی بود که ارتباطِ نزدیکی با‌جای​ اژدهایان داشت. آن‌ها جوامع و اجتماعاتی را حولِ اژدهایان شکل می‌دادند و می‌پرستیدندشان. تک‌تکِ اژدهایان معمولاً کشورِ‌آن‌قدر​ خودشان را از این پیروان داشتند، که دست‌برقضا از نوادگانِ همان اژدهایی بودند که به آن خدمت می‌کردند.

اژدهایان به‌عنوانِ نژادی نیرومند و زایا، اغلب با هر موجودِ مناسبی در زیستگاهِ خود جفت‌گیری‌چنگالِ​ می‌کردند و چه‌بسا دورگه‌ها و انواعِ مختلفی از فریگال را به دنیا می‌آوردند، که آن‌ها‌نشکند​ نیز در نهایت به‌خاطرِ تأثیرِ سنگینِ تبارِ خود، تمامِ هستی‌شان را صرفِ پرستشِ نیای اژدهایشان می‌کردند.

اما این‌طور نبود که اژدهایان واقعاً زیردستانِ خود را مدیریت کنند،‌نوعی​ بنابراین چنین موجوداتی اغلب جوامعِ خود را با فرهنگ‌ها و ایده‌های‌کند​ مستقل تشکیل می‌دادند، دسیسه‌ها و سیاست‌ها که دیگر جای خود داشت.

وقتی این فریگالِ خاص فهمید نمی‌تواند از چنگِ لکس فرار کند، با‌باهوش​ قاطعیت دستِ خودش را قطع کرد و عقب کشید. اما موجود هنوز‌احساس​ یک قدم هم به عقب برنداشته بود که لکس دستِ دیگرش را گرفت.

لکس با کنجکاوی‌ای که انگار کاملاً واقعی بود پرسید: «این یکی رو هم‌قلبِ​ قطع می‌کنی؟ ولی واسه این کار به یه دست نیاز داری. می‌خوای با‌فشار​ دندون بکَنیش؟» اما هرچه لکس بی‌تفاوت‌تر به نظر می‌رسید، ترسِ فریگال بیشتر می‌شد.

موجود شجاعتش را جمع کرد، به جلو پرید و زانویش را به صورتِ لکس کوبید. با سرعتِ‌کرد​ بسیار زیادی حرکت کرد و تمامِ قدرتش را به کار گرفت، طوری که لکس نتوانست واکنشی نشان دهد.‌آن‌قدر​ با برخوردِ زانویش غرقِ شادی شد، اما وقتی دید لکس هیچ آسیبی ندیده است، این احساس رنگ باخت!

لکس در حالی که سبک‌سنگین می‌کرد چه کار کند،‌باهوش​ گفت: «می‌بینم که خیلی تو حس‌وحالِ همکاری نیستی.» آیا باید‌به‌طور​ سراغِ نوعی شکنجه می‌رفت؟ چطور باید اطلاعات را بیرون می‌کشید؟

پس از چند لحظه فکر کردن، که در طولِ آن فریگال بی‌وقفه به لکس حمله می‌کرد، تصمیم گرفت‌تقویت​ راهِ دیگری در پیش بگیرد. فقط به‌آرامی دستش را چرخاند و بازوی موجود از جا دررفت. یک قدم‌گذاشته​ به جلو برداشت، توانست بی‌نقص از یکی از حمله‌های موجود جاخالی بدهد و ضربهٔ آرامی به گردنِ فریگال زد.

خب، با معیارهای لکس آرام بود، اما برای آن موجود‌درحالی‌که​ کاملاً مرگبار از آب درآمد. گردنِ موجود شکست و روی‌بیش​ زمین افتاد، در حالی که خون از دستِ قطع‌شده‌اش می‌رفت.

لکس بی‌اختیار هوا را بو کشید. بوی خونِ این موجود به‌طورِ عجیبی تند بود، شبیه‌چنگالِ​ بوی تخم‌مرغِ گندیده، و احتمالاً تا مدت‌ها باقی می‌ماند. لکس به خودش گوشزد کرد که‌نشکند​ مراقب باشد خونی به او نپاشد، مبادا اگر کسی دنبالش می‌گشت، به‌راحتی بتواند ردش را بگیرد.

لکس بدنِ موجود را گشت و علاوه بر خنجری‌باهوش​ که برای حمله به او استفاده کرده بود، چند دارت‌به‌طور​ و سوزن پیدا کرد که همگی آغشته به زهر بودند.

این یارو هر‌کارکردی​ جا که می‌رفت،‌گوش​ نیتِ پاکی نداشت.

بارِ دیگر به اطراف نگاه کرد و وقتی مطمئن شد کسی چیزی ندیده است، به‌سرعت از آنجا دور شد. لباسِ مخفی‌کاری‌اش را پوشید تا راحت‌تر پنهان‌فشار​ شود، هرچند نمی‌دانست این لباس در اینجا چقدر به کار می‌آید. گذشته از این، نمی‌دانست این موجودات از چه حواسی استفاده می‌کنند. اگر پای شنواییِ عادی،‌هیچ​ لامسه یا حسِّ روحی در میان بود، لکس خیالش راحت بود. اما اگر حسِّ غیرعادیِ دیگری داشتند، خب آن وقت لکس می‌فهمید لباسش واقعاً چقدر خوب است.

طولی نکشید که لکس با فریگال‌های دیگری روبه‌رو شد، اما این‌درحالی‌که​ موضوع منطقی بود چون ظاهراً در یک شهرک قرار داشت. عجیب اینکه‌دراز​ حال‌وهوای کلِ شهرک به‌شدت غم‌زده و پر از اضطراب به نظر می‌رسید.

لکس پشتِ بوتهٔ عجیبی که انگار سرما و تاریکی رویش اثری نداشت پناه گرفت‌مخفی‌کاری‌اش​ و با دقت حسِّ روحی‌اش را گسترش داد تا ببیند می‌تواند حرف‌های جمعیت را‌ساخته​ استراق‌سمع کند یا نه. او بارِ دیگر داشت شانسش را در جاسوسی امتحان می‌کرد.

تنها چند لحظه بعد،‌شبیه​ لکس ابرویی بالا انداخت.‌کارکردِ​ تازه چیزِ جالبی شنیده بود.

ناولها | novelha.net