چپتر 891: گمانهزنیها (۱)
0وقتی آواتار و لکس داشتند دربارهٔ برنامههای تمرینیِ فوریاش بحث میکردند، نیروهایهنالی اصلیِ جمعشده بیرونِ معبد روزهداری، صبورانه منتظر بودند تا ابرِ هستی تماموکمالمیپوشاند جذب شود. با سرعتِ فعلیِ جذب، تنها چند ساعتِ دیگر باقی بود.
اینکه بعد از آن چه پیش میآمد رازی سربهمُهر بود، اما خیلیها امید داشتند درهایبندِ معبد باز شود و فرصتی بیابند تا نگاهی به اسرارش بیندازند. البته گمانهزنیهای زیادی بر سرِرنگ زبانها بود، اما نظریهها و شایعات بهتنهایی نمیتوانستند بازیگرانِ اصلیِ قلمرو را از کارشان منصرف کنند.
حتی یک هنالی هم بیرون در فضا ایستاده بود و بیصدا از دور تماشانیازی میکرد. هنالیها معمولاً با ردایی که تنشان را میپوشاند، شبیه عقربی بیچنگال به نظربینندهای میرسیدند، اما این یکی که در فضا زرهِ نبرد به تن داشت، کاملاً متفاوت بود.
هیچکس نمیتوانست ۲۰ چشمِ پنهان در سراسرِ بدنش را ببیند، چراکه چشمها و فلسها زیرِ ورقهای فلزی، محکم و خمیدهرنگ که کارِ زرهِ سینه را میکرد، پوشانده شده بودند. با این حال، دو بالِ عظیمش که معمولاً آنها را جمع میکردبزنند و زیرِ ردا پنهان نگه میداشت، تماموکمال باز شده و از بندِ زره بیرون زده بودند؛ انگار نیازی به محافظت نداشتند.
دیدنِ چنین منظرهای از موجودی هشتپا و دوبال که نیشی عظیم بهجای دم داشت، رنگ ازبیصدا چهرهٔ هر بینندهای میپراند و تنش را به لرزه میانداخت. در مقایسه با اژدهایان که بازرهِ هالهٔ خود مستقیماً به دیگران فشار میآوردند، هنالی تنها با ظاهرِ شکارچیمانندش ترس به دلها میانداخت!
اما در عین حال، خیلیها هم بودند که میتوانستند این ترس را پس بزنند،میداشت یا صرفاً درکِ بهتری از اوضاع داشتند. اژدهایان، ایزدان، دیوها، الفها، فرشتهها و نژادهاینیشی دیگری گردِ هم آمده بودند و شمارِ بسیار بیشتری هم از دور تماشا میکردند.
راکتفلو هم یکی از همانهایی بود که از دور ماجرا را زیرِ نظر داشت. حالا که بقیهٔ تماشاچیها رفته بودند، اتاقِ تاریکش خالی بود. آن مردِ متعصب نمایشِ خوبمیپراند و سرگرمکنندهای راه انداخته بود و دیدنِ انسانی که یک ایزد را زمینگیر کند واقعاً حالوهوای تازهای داشت، اما هیچکدامشان نمیتوانستند برای دیدنِ نتیجهٔ نهایی ماهها معطل بمانند. گذشتهگردِ از این، بیشترِ نیروهای گردان پیشتر فرار کرده بودند، پس چه اهمیتی داشت که یکی دو نفرشان در خلأ بمیرند یا هر طور شده راهی به درونِ معبد پیدا کنند؟
اما راکتفلو گمان نمیکرد نمایش تمام شده باشد. نه، در عوض چند ماهِ گذشته را صرفِ فکر کردنعظیم به این موضوع کرده بود که واقعاً چه اتفاقی افتاده و همهٔ اینها چه معنایی دارد. در آخرین لحظه،ترس درست همان وقت که آرایههایش دورِ سیاره نابود شدند، متوجه شد نفرینی پنهان در اعماقِ سیاره آزاد شده است.
کمی بعد، این معبد روزهداریِ مرموز پدیدار شد. معنایش چه بود؟ روشن بود؛ یعنی اوضاع حتی کمتر ازتماشا چیزی که فکر میکرد در کنترلش بود. مهمانخانهدار دقیقاً میدانست دارد چهکار میکند. همانطور که خودش آن مردِ متعصبهیچکس را سپرِ بلا کرده بود، مهمانخانهدار هم او را سپرِ بلای خود کرد تا این معبد را آشکار کند.
راکتفلو هیچ شکی نداشت که لکس و زی هر طورآنها شده به درونِ معبد راه یافتهاند. هرچه باشد، اگر اینمحافظت از همان ابتدا نقشهٔ مهمانخانهدار بود، حتماً چیزی از آنجا میخواست.
اما این برای راکتفلو چه معنایی داشت؟ آیا باید به تلاشهایش ادامه میداد؟ آیا این همنداشتند نقشهٔ مهمانخانهدار بود؟ این ترفند تا کجا ریشه داشت؟ آیا باید تا وقتی اوضاع به نفعشمیانداخت بود کنار میکشید، یا همچنان سعی میکرد یکی از کارمندانِ مهمانخانهٔ نیمهشب را به چنگ بیاورد؟
دیگران این را نمیدانستند، اما فرزندِ یک سرورِ دائو بودن در واقع ارزشِ چندانی نداشت. حتیدوبال خودش هم نمیدانست چند خواهر و برادر دارد، چند نفرشان مردهاند و چند نفر زنده ماندهاند.دیگران هرچه الان داشت، قدرتش، مقامش و اعتبارش، همه را با تلاشِ خودش به دست آورده بود!
نهتنها باید نیروهای خودش را سامان میداد، بلکه باید مراقبِ دشمنانِ پدرش و حتی خواهر و برادرهایدور خودش هم میبود! به هر برتریِ ممکنی نیاز داشت و به دست آوردنِ مادهٔ خامی بینظیر برایداشت اهریمنها، آن هم در قالبِ کارمندانِ مهمانخانهٔ نیمهشب، بسیار راهگشا بود؛ خیلی بیشتر از آنچه کسی تصور میکرد.
در همان حال که سرگرمِپوشانده نقشه کشیدن بود، بیآنکه متوجه شود،جمع دیوِ دیگری پشتِ سرش ظاهر شد!
دیو زمزمه کرد: «اربابِ جوان، سرور احضارتونردا کرده.» صدایش لبریز از احترامی بود کهنیازی راکتفلو پیش از آن هرگز نشنیده بود.
لرزه بر جانِ راکتفلو افتاد! میتوانست دفعاتِ دیدارش بامحافظت پدرش را با انگشتانِ یک دست بشمارد، برای همینعظیم احضار شدنش در این لحظه اتفاقِ بسیار بزرگی بود!
هیچ تردیدی نکرد و بیدرنگ از جا برخاست.کارشان به دنبالِ دیوِ مرموز از دروازهای گذشت وبیصدا به گارویتز رفت؛ بزرگترین قلمروی تحتِ کنترلِ دیوها!
شماری از خدمه منتظرِ رسیدنِ راکتفلو ایستاده بودند و بهمحضِ اینکه ظاهرردا شد، دستبهکار شدند تا آمادهاش کنند. زره و لباسِ خاصی به تن کردموجودی تا اگر پدرش نوسانِ کوچکی در هالهاش نشان داد، در دم کشته نشود.
هرچند یک سرورِ دائو میتوانست هالهاش را بینقص کنترل کند، اما در رویارویی با موجودی درنداشتند این سطح، هیچ احتیاطی زیادهروی نبود. دیوِ جوان که مثلِ نوزادی آمادهٔ ورود به سرمای استخوانسوزمیانداخت بقچهپیچ شده بود، سرانجام به اتاقی راهنمایی شد که قرار بود پدرش را در آن ببیند.
اما بهمحضِ ورود، نهتنهابندِ پدرش، بلکه سرورِ دائونیازی بالوم را هم دید!
راکتفلو بیدرنگ زانو زد، نگاهش را به زمین دوخت و گفت: «درود، ارشدها.»بیرون هیچکس نباید بدونِ اجازه به یک سرورِ دائو نگاه میکرد. شاید در این مسائلبیچنگال با پدرِ خودش کمی آزادیِ عمل داشت، اما با یک سرورِ دیگر قطعاً نه!
پدرش با لحنی دوستانه گفت: «نمیخواد زانو بزنی،بالِ بچه. بیا بشین. من رو تحتِ تأثیر قرارزره دادی.» مشخص بود که حسابی سرِ حال است!
راکتفلو سعی نکرد شکستهنفسی کند یا دعوت را پسمیداشت بزند. وقتی یک سرورِ دائو حرفی میزد، فقط کسانیچنین که از جانشان سیر شده بودند روی حرفش حرف میزدند.
راکتفلو بیاختیار به این تضاد فکر کرد. او چند بار با مهمانخانهدار روبهرو شده بود،هشتپا اما به دلایلی هر بار احترامِ عمیقی را که باید حس میکرد، و همینطور ترسش را،مستقیماً از یاد میبرد. گرمای وجودِ مهمانخانهدار ذاتاً کاری میکرد که آدم در حضورش احساسِ راحتی کند.
تا همین لحظه، هرگز متوجه نشده بودقلمرو که صرفِ حضورِ یک سرورِ دائو چقدر راحتایستاده میتواند بر ذهنیت و روندِ افکارش تأثیر بگذارد.