چپتر 884: لکسِ نوزاد
0دفعهٔ بعد که لکس بیدار شد، حس کرد بدنش درتکرارِ وضعیتِ باز هم بهتری است، هرچند هنوز اصلاً نمیتوانست آن رااستانداردهای کنترل کند. سعی کرد چشمهایش را باز کند، اما بههیچوجه نتوانست.
بعد از این شکست، لکس سعی کرد فنِ تزکیهاش را به کار ببندد. مطمئن بود اگر بتواند چند چرخه ازتازهشکلگرفتهاش فنش را مرتب اجرا کند، خیلی سریعتر خوب میشود. از بختِ خوبش، انگار دستکم تا الان رگهایش کاملاً ترمیم شدهنوعی بودند و میتوانستند انرژیِ در جریان را تاب بیاورند. هرچند ناگفته نماند که با شروعِ دوبارهٔ تزکیه، حسابی درد گرفتند.
بهمحضِ آغازِ تزکیه، بدنش با حرص انرژی را جذب کرد، انگار مدتها از آن محروم مانده بود! باروندِ هجومِ سیلِ انرژی به بدنش، حس کرد که انرژی در ماهیچهها و اندامهای تازهشکلگرفتهاش پخش میشود و جانِغلاف تازهای به آنها میبخشد. استخوانهایش از همه حریصتر بودند و تمامِ انرژیای را که میتوانست جذب کند، میبلعیدند.
پس از اجرای چندجریان چرخه، لکس دوباره احساسِنماند خستگی کرد و خوابش برد.
این کار کمکم به نوعی عادت تبدیل شد: بیدار میشد، کمی تزکیه میکرد و دوباره میخوابید. خودش میفهمید که رفتهرفته زمانِ کمتری را در خواب میگذراند و بدنشخوبشدن مدام بهتر میشود. حسابِ دفعاتِ تکرارِ این روند از دستش در رفت و تنها تفاوتش این بود که پیشرفتِ کند و پیوستهای در روندِ بهبودیاش حس میکرد. اگر میخواستدردِ با استانداردهای قبلیاش پیش برود، یعنی زمانی که برای خوبشدن باید هفتهها داخلِ غلافِ بازیابی میخوابید، شاید بدونِ غلاف سالها طول میکشید تا به این حد از بهبودی برسد.
سرانجام زمانی رسید که لکس بیدار شد و تفاوتِ چشمگیری حس کرد. تفاوتمدتها این بود که حواسش برگشته بود. میتوانست هوا را بو بکشد، نسیم رااستخوانهایش حس کند و صدای محیط را بشنود. متأسفانه، درد را هم حس میکرد!
وجببهوجبِ بدنش دردِ غیرقابلتحملی داشت و همین باعث شددفعاتِ لکس از بیدارشدنش پشیمان شود. لکس با درد غریبه نبود،بهبودیاش اما این بار هیچ کاری جز تحملکردن از دستش برنمیآمد.
بهطورِ غریزی سعی کرد ناله کند، اما صدای گریهٔ آزاردهنده وتزکیه گوشخراشی را شنید که تقریباً هر انسانی با آن آشنا بود.مانده صدای گریهٔ بهشدت رویاعصابِ یک نوزاد بود که بیوقفه زار میزد!
با جاخوردن از این صدایمیگذراند غیرمنتظره، بدنِ لکس تکانی خوردتکرارِ و چشمهایش را باز کرد!
روشناییِ نور تقریباً کورش کرد ودرد دردِ جدیدی به جانش انداخت که باعثمدتها شد یک بارِ دیگر زیرِ گریه بزند!
پس از چند لحظه تجربهٔ چنین اتفاقاتِبهتر آزاردهندهای، لکس فهمید ماجرا از چه قرارتنها است. دیگر نمیدانست چطور بدنش را کنترل کند!
بهنوعی منطقی بود. او مغز و بدنِناگفته جدیدی داشت، یا دستکم چیزی شبیهبه این.گرفتند اما انتظارِ چنین آزمونِ عجیبی را نداشت.
اگر فقط یک چیز برای شکرگزاری وجود داشت، این بود که این باررفت انرژیِ فراوانی داشت. به همین دلیل، فوراً خوابش نبرد. این موضوع به اوزمانی زمانِ زیادی داد تا کمی آزمایش کند و قلقِ حرکاتش را به دست بیاورد.
کارِ سختی بود. انگار ناگهان از آدم بخواهند باآغازِ دستِ چپ چاپستیک دست بگیرد. همان حسِ ناآشنایی بود، امااندامهای چند برابر، که همزمان کلِ تنش را در بر میگرفت!
اما هرچقدر هم که یادگیریِ دوبارهٔ ریزهکاریهای حرکت و هماهنگی با تنی جدید سخت بود،تفاوتش هوش و ذهنِ برترِ لکس باعث شد خیلی زود نتیجه بگیرد. تنها در نیم ساعت،هفتهها لکس آنقدر هماهنگیاش را پس گرفت که بتواند غلت بزند و چهار دستوپا راه برود.
اما لکس فعلاً جرئت نمیکرد جایی برود.ناگفته اول محیطِ اطرافش را بررسی کرد و سعیبهمحضِ کرد خطری را حس کند، اما چیزی نیافت.
خودش را در اتاقِ مستطیلشکلِ کوچکی دید با چهار ستون در وسط که مربعی در مرکزِ اتاق میساختند. بیرون از ستونها، کفِ اتاقپیش با چند مسیرِ عبوری کفپوش شده بود، انگار که برای نشستن روی زمین طراحی شده باشد. درونِ ستونها، با یک پله اختلافسطح بهتفاوت سمتِ پایین، میدانی قرار داشت که از یک تختهسنگِ عظیمِ یکتکه ساخته شده بود. اتاق هیچ در یا پنجرهای نداشت، اما کاملاً روشن بود.
به نظر میرسید لکس فعلاً تنهاستدرد و خطری تهدیدش نمیکند. محضِ احتیاط،جذب هنوز برای گشتنِ اتاق دست نگه داشت.
النگوی فضاییاش را لمس کرد، کتِ لباسِ مخفیکاریاش رادفعاتِ بیرون کشید و آن را مثل ردایی گشاد بهروندِ تن کرد. چارهای نداشت، چون هیچ لباسی اندازهاش نبود.
مقداری غذا، سنگهای روح، مایعِ روحی و کمی سنگِ معدندوبارهٔ هم بیرون آورد؛ سنگهایی که جمع کرده بود تا اگرمدتها زمانی خواست به پلوایلین پاداش بدهد، از آنها استفاده کند.
در این چند روز، سعی کرده بود با انگشتر ارتباط بگیرد، اما هیچ پاسخی دریافتتفاوتش نکرده بود. با این حال، حس میکرد روحِ درونِ آن نمرده است، فقط بهشدت ضعیف شده.داخلِ انگشترها را روی سنگهای معدن گذاشت؛ میدانست انگشتر خودش آنها را جذب میکند و قوت میگیرد.
با بیکاری، شروع به خوردن کرد—و موفق نشد! هنوز نمیتوانستحرص با تنِ جدیدش هیچ نیروی واقعیای وارد کند و ظاهراًتازهشکلگرفتهاش هنوز دندان هم درنیاورده بود. در نتیجه، نمیتوانست هیچچیز بخورد!
چارهای نداشت جز اینکه غذا را با چند میوهٔ روحیِ فوقالعاده نرم جایگزین کند؛ میوههایی که جمع کرده بود تا کنتا درقبلیاش آشپزیاش استفاده کند. با اینکه خوردن کمی سخت بود، از پسش برآمد. همان موقع فهمید معدهاش تبدیل به چاهی بیانتها شده است.تفاوتِ مهم نبود چه میخورد یا چقدر میخورد، اصلاً احساسِ سیری نمیکرد! انگار تنش در دم همهچیز را برای تغذیهٔ خودش مصرف میکرد!
با حسِ بازگشتِ خستگی، تختِ کوچکی ازناگفته سنگهای روح برای خودش ساخت و آبِگرفتند روحی را مثل ادکلن به تنش مالید!
میدانست کلیدِ بهبودیاش جذبِ هرچه بیشترِ انرژیبهتر است، برای همین عزمش را جزم کردتنها تا جای ممکن به این روند سرعت ببخشد!
دیری نپایید کهدوبارهٔ لکسِ نوزادقامت بارِدرد دیگر به خواب رفت.