چپتر 1224: باورها (۲)
0لکس برای راهنمایی گرفتن در این مورد و بررسیِ باورهای خودش، از آنجا که واقعاً در هیچچیز تخصصِ خاصی نداشت اما در خیلی چیزها مهارت داشت،حالِ با کاوین و آنیتا مشورت کرده بود. اصلاً جای تعجب نداشت که فهمید کاوین تنها یک باور دارد و آن هم «راهِ شمشیر» بود. دقیقاً همینقابلِ عبارتِ کامل باورِ او بود؛ چیزی که آشکارا به زبان میآورد، هرچند لکس میدانست که معمولاً این از آن دست اطلاعاتی نیست که کسی بهراحتی فاش کند.
با توجه به اینکه کاوین درراهی زندگی فقط دو عشق داشت، شمشیرزنیدهد و آنیتا، این موضوع اصلاً غافلگیرکننده نبود.
چیزی کهامیدی جای تعجب داشت،پیدا باورهای آنیتا بود.
او باورهای پرورش،شمشیرزنی راهنمایی، محافظت، رهبری، پشتکارپرورش و مهربانی را داشت.
اگر لکس شناختِ کافیپیدا نداشت، فکر میکرد آنیتاتغییر دارد سرِ کارش میگذارد.
اما آنیتا پیشینهای از اینکه چرا اینها را بهعنوانِ باورهایش انتخاب کرده بود، به او داد. در سیارهای که از آن آمده بود، که لکس تا به امروز نه نامش رابیش میدانست و نه به آن سفر کرده بود، آنیتا کسی بود که انسانها را از روزهای اولیهشان بهعنوانِ غارنشین رهبری میکرد. او کلِ آن نژاد را بیرون کشید و کمک کرد رویجاودانِ پای خود بایستند، و وقتی دید که بدونِ او هیچ امیدی ندارند، راهی پیدا کرد تا نژادش را از انسان به لیچ تغییر دهد تا بتواند انسانها را حتی طولانیتر رهبری کند.
اما هر چیزِ خوبی پایانی دارد، و سرانجام زمانی رسید که انسانها را ترک کرد تا خودشان گلیمشان رارسید از آب بیرون بکشند. آنیتا حالا زندگیِ جدیدی داشت و در حالِ حاضر بیش از حد از آن راضیبرگزیده بود. در واقع، آنقدر عاشقِ مادر بودن بود که این موضوع تنها انتخابِ باورهایی را که برگزیده بود، تأیید میکرد.
شاید مادری و غرایزِ مادرانه بهعنوانِ باور بیشتر به دردش میخورد، اما حالا دیگر دلیلی برای پیش کشیدنِکارش این حرف نبود. باورها قابلِ تغییر نبودند. حتی جان، که تزکیهاش را بهکلی از دست داده بود، اگرکلِ روزی به سطحِ جاودانِ زمینی برمیگشت، همان باورهایی را که از دست داده بود دوباره به دست میآورد.
یک دلیلِ نهاییِ دیگر برای اینکه انتخابِ باورهای درست فوقالعاده مهم بود، اینچیزِ بود که نهتنها مستقیماً بر قدرت و جایگاهِ شخص در عالمِ جاودان تأثیرحالِ میگذاشت، بلکه رشدِ عالم در عوالمِ جاودان دیگر به جذبِ انرژی خلاصه نمیشد.
البته، هنوز هم رگههایی از آن وجود داشت، اما جنبهٔ جدیدی پیدا کرده بود، کهطولانیتر همان ادراکِ قوانین بود. هرچه شخص بیشتر با باورهایش هماهنگ بود و میتوانست پیچیدگیِ نهفتهحاضر در قوانینِ مختلف، یا شاید حتی فقط یک قانون را درک کند، تزکیهاش بالاتر میرفت.
بدونِ ادراک، جذبِ انرژی کاری بیثمر بود،انسان و بدونِ انرژیِ جذبشده، هیچ راهی برایچیزِ عملی کردنِ آن ادراکاتِ جدید وجود نداشت.
با چنین فشارِ سنگینی که روی یک تصمیمِ واحد بود، لکس مدتهااگر و عمیقاً به آن فکر کرده بود. طبیعتاً، همانطور که عادتش بود،باورهایش به باورهای کمدیِ مختلفی فکر کرد که میتوانست انتخاب کند، مثلِ باورِ سرمایهداری.
هرچند این فکر در ابتدا یک شوخی بود، اما باعث شد هفتهها به آنخوبی فکر کند. چه میخواست اعتراف کند چه نه، اگر سرمایهدارتر میشد و به تأثیرشبیش بر بقیهٔ جهان اهمیتی نمیداد، قطعاً میتوانست مهمانخانهٔ نیمهشب را با سرعتی فزاینده گسترش دهد.
به باورِ گدازه، دفاع، حمله و خیلی چیزهای دیگر فکر کرده بود. همچنین بهحتی این فکر کرده بود که خودش را در مسیرِ برتری قرار دهد. هر چهجدیدی باشد، بدونِ قدرت، تمامِ چیزهایی را که به دست آورده بود از دست میداد.
این تصمیمی نبود که بخواهد سرسری بگیرد. اما حالا، بیش از هرحتی زمانِ دیگری، این فکر برایش جذاب شده بود. اگر پدر و مادرشحالا فقط کمی قویتر بودند، او و خواهر و برادرهایش اینقدر عذاب نمیکشیدند.
اگر خیلی قویتر بود، مجبور نمیشد برای روبهرو شدن با مردی که از خواهرش سوءاستفاده کردهمیکرد بود، به ایندر و آندر بزند و توطئه بچیند. یقین داشت که در آینده با چالشهایانسانها بسیارِ دیگری، چه شخصی و چه برای مهمانخانهاش، روبهرو میشود و بدونِ قدرت، تمامشان بیمعنی میشد.
فقط یک دشمنِ قوی کافی بود تا غافلگیرش کند و همهچیز تمام شود. نوعِ باوری که انتخابزمانی میکرد، طبیعتاً روی خودش هم تأثیر میگذاشت. این باورها طرزِ فکر، رفتار و بهمعنای واقعیِ کلمه، درکشبودن از جهان را شکل میدادند. یک تصمیمِ واحد بود، اما پیامدهایش تا آخرِ عمر گریبانش را میگرفت.
با این حال، حالا لکس بیش از پیش به سمتِ جستوجوی قدرت متمایل میشد. جایی در پسِخوبی ذهنش، میدانست که از قبل تصمیمش را گرفته است. فقط داشت به خودش اجازه میداد پیش ازآنقدر آنکه این بارِ سنگین را به دوش بکشد، این چند لحظهٔ آخر را به فکر و تأمل بگذراند.
۹۶ ساعتی که قرار بود این سفر طول بکشد،تغییر سریعتر از همیشه گذشت و وقتی لکس چشمانش رازمانی باز کرد، سفینه از قبل واردِ آزمونِ ابدیت شده بود.
لحظهٔ موعود فرا رسیده بود و میدانست دیگر راهِ برگشتی ندارد. این لحظهای تعیینکننده برای لکس بود، نه به این خاطر که داشت به یک جاودانه تبدیل میشد. نه، بلکهنامش به این دلیل بود که هر چیزی که پیش از این از سر گذرانده بود — چه به دست آوردنِ مهمانخانه، چه گرفتنِ اولین مهمانش، چه دریافتِ یک پاداشِ شگفتانگیز،حتی چه پیدا کردنِ یک سیستمِ تزکیهٔ فوقالعاده قوی، چه قدرتمند شدنِ مضحکش و چه دریافتِ توصیههای راهگشا — همگی، هر کدام تا حدی، از طریقِ تأثیراتِ بیرونی رخ داده بود.
به این معنا نبود که لکس تصمیماتِ خودش را نگرفته بود؛ چرا، گرفته بود. اما در بیشترِ موارد، فقط داشتخودشان به یک مشکل واکنش نشان میداد و سعی میکرد آن را حل کند. این اولین باری بود که خودش تصمیممادری میگرفت و پیشدستانه عمل میکرد تا جلوی بسیاری از مشکلات را بگیرد و کنترلِ مسیرِ زندگیاش را در دست داشته باشد.
از جا برخاست و هالهاش بهطورِ طبیعی صیقلیافتهتر و مرگبارترلیچ از قبل شد. دومین مُهرش بیصدا باز شد و اززمانی روی لباس، مُهرِ سومش را لمس کرد. وقتش رسیده بود.
مسافرانِ مختلفِ سفینه یکییکی به بیرون فرستاده شدند تا اینکه سرانجام نوبت به لکس رسید. وقتی درسرانجام مکانِ جدیدش ظاهر شد، تاریکیِ مطلق او را در بر گرفته بود و لباسش کاملاً با محیطمادر درمیآمیخت. اگر تصمیم میگرفت پنهان شود، میتوانست کاملاً از دیدهها مخفی بماند، اما این کار را نکرد.
که اوعشق را هدفموضوع گرفته بودند.