چپتر 1205: تاریخِ انسان
0هیچ تغییرِ فیزیکیای در او رخ نداد، اما لکس برای نیم ثانیه از هوش رفت. ذهنش در برابرِ حجمِ عظیمِ یأسی که مجبور بهتقلایی تجربهاش شده بود، بهعنوانِ یک مکانیسمِ دفاعیِ خودکار خاموش شد. این کار جواب داد و نجات پیدا کرد. اما مشکل این بود که وسطِشبیه یک طوفان قرار داشت، بنابراین لحظهای که از بیهوشیاش بیدار شد، نالهٔ دیگری به او برخورد کرد و باعث شد دوباره از هوش برود.
ژیزل متوجه شد مشکلی برای لکس پیش آمده است و حرکت کرد تادست او را با حبابی محافظ بپوشاند. با این حال، پیش از آنکه بتواندمیکرد کاری کند، لکس دوباره به هوش آمد و بیدرنگ «پیوندِ ذهن» را فعال کرد.
این تواناییای بود که به دست آورده بود و به او اجازه میداد به خودِپیوندِ اندیشه تبدیل شود. یا بهبیانِدیگر، فرمِ فیزیکیاش را تا هر جا که میخواست رها میکردمیخواست و آن را به همان انرژیِ روحیای تبدیل میکرد که این طوفان را ساخته بود.
این طوفان باعث شد بفهمد دفاعِ غیرفعالش در برابرِ حملاتِشدند روحی شاید بهترین نباشد، بنابراین باید روی آن کار میکرد.دارد اما این بدان معنا نبود که دفاعِ فعالش ضعیف است.
انرژیِ روحیاش انرژیِ طوفان را پس زد و جلوی حملهاش به ذهنِ خود را گرفت. پس از اینکه با تکاندادنِ سر به ژیزل اطمینانخاطرتقلایی داد، راهش را باز کرد تا اینکه از طوفان گذشتند. پس از آن با موانعِ مختلفِ دیگری روبهرو شدند که هر کدام به روشِ خودشترکیبی چالشبرانگیز بود. واقعبینانه بگویم، عبور از برج که جای خود دارد، اگر شرکتکنندگان در عالمِ جاودان نبودند، صرفاً رسیدن به آن بیشترشان را حذف میکرد.
با این حال، این برای لکسکند مانعی نبود و پس از تقلاییتواناییای بیپایان، سرانجام به برجِ وسطِ هزارتو رسیدند.
راستش را بخواهید، این برج با چیزی که لکس انتظار داشت فاصلهٔکند زیادی داشت. فکر میکرد با معماریِ باشکوهی روبهرو میشود که قدرتی باستانیاندیشه و ژرف از آن ساطع میشود — یا دستکم چیزی در همین حدود.
اما در عوض، برج شبیه به ترکیبی از تمامِ عوارضِ زمینیایکدام بود که در هزارتو دیده بود؛ انگار آنها را بهزور ازشرکتکنندگان زمین کنده و بینظموترتیب به هم چسبانده بودند تا برجی بسازند.
خاک به سنگ تبدیل میشد، سنگ به چوب، وبگویم چوب به آبِ روان. تکتکِ بخشهایش ملغمهای درهمپیچیده ازنبودند چیزهایی بود که پیشتر این قلمرو را ساخته بودند.
لکس عملاً میتوانست مجسم کند که وقتی قلمروبیدرنگ نابود شد، چگونه تکههای شکستهاش با کششِ تمامِ قدرتِخودِ باقیمانده به هم چسبیدند و برجی را شکل دادند.
ورودیِ پایِ برج در نبود، بلکه گذرگاهی تاریک بود که ساختارِ ترکیبیِ برج را بهپیوندِ سمتِ داخل خم میکرد. آنقدر بزرگ بود که حتی قدبلندترین شرکتکنندگان هم بهراحتی در آنمیخواست جا میگرفتند، بهویژه از آنجا که این برجِ غولآسا تا ارتفاعِ دیوارهای احاطهکنندهاش بالا رفته بود.
اینکه هیچکسِ دیگری آن اطراف نبود دور از انتظار به نظر نمیرسید، اما چیزی که لکسبگویم را غافلگیر کرد، تابلوی عظیمی بود که بالای ورودیِ برج آویزان بود. در آن لحظه تابلو خالیسرانجام بود، اما میتوانست دستهبندیهای مختلفی مثلِ شرکتکننده، سطح و زمان را ببیند که رویش چاپ شده بودند.
با اینکه لکس مناظرِ باورنکردنیِ زیادی دیدهچالشبرانگیز بود، این موضوع مانع از آن نمیشد کهشرکتکنندگان از شکوه و عظمتِ مناظرِ جدید لذت ببرد.
جلوی برج ایستاد؛ حس میکرد مورچهای است در برابر یک اژدها. نهتنها تفاوتِ اندازه عظیم بود، بلکه مقیاسِ قدرتی هم که درونِ برج میجوشید بهرها همان اندازه هولناک بود. برج بهزور قوانین، انرژی و خدا میدانست چه چیزهای دیگری را از درونِ یک قلمروی کامل در خود جای داده بود.خود با اینکه لکس پیشرفتِ زیادی کرده بود، هنوز فرسنگها با برج فاصله داشت. بااینحال، میخواست دل به دریا بزند و برای فتحش قدم پیش بگذارد.
ژیزل کنارش آمداست و گفت: «اونمحافظ تو موفق باشی.»
لکس گفت: «تو هم همینطور.»
لحظهای هر دو محوِکدام شکوهِ برج شدند. سپسواقعبینانه قدم به درون گذاشتند.
لکس بیدرنگ به اتاقی تاریککاری آنی منتقل شد و در آنجا،فعال تصویری در ذهنش به نمایش درآمد.
ابتدا فقط آشوب بود و آتش، طوری که اصلاً نمیفهمید دارد چه میبیند.آمد سپس تصویر تغییر کرد و از میانِ آتش، چند شکلِ عجیب را دید کهبهبیانِدیگر بهسرعت حرکت میکردند. ناگهان صحنه عوض شد و لکس تازه فهمید دارد چه میبیند.
فضایی که قلمرو را میساخت، از حالتِ کاملاً تکهتکه به وضعیتِ تَرَکخورده بازگشت و زمان پیشِ چشمانش به عقب رفت.دارد در عرضِ چند ثانیه، قلمرو پدیدار شد؛ قلمرویی که از مرز تا مرز یکپارچه بود و از این نظر اوانتظار را به یادِ قلمروی بلور میانداخت. دایرهای بینقص بود و پراکندگیِ تمامِ مناطقِ درونش انگار از جریانِ خاصی پیروی میکرد.
با عقب رفتنِ سریعِ زمان پیشِ چشمانش، میدید که خشکیها همچون مایعجای جابهجا میشوند و موج برمیدارند. زمین در گذرِ میلیونها سال تغییر میکرد وبیپایان در هماهنگیِ کامل با انرژیهای بیشماری که پیرامونش وجود داشت، واکنش نشان میداد.
در مقایسه با تمامِ قلمروهایی که تا به حال دیده بود، این یکی در تعادلی چنانمیداد بینقص قرار داشت که برایش عجیب مینمود. نهتنها تغییراتِ خشکیها در جریانِ خاصی پیش میرفت، بلکهدفاعِ جابهجایی، پیشرفت و زوالِ نژادهای بیشماری هم که ساکنِ آن سرزمینها بودند، از همان جریان پیروی میکرد.
سپس تصویر جلو رفت و این بار بهجای قلمرو، روندِ توسعهٔ تمدنِکند انسانی را دید که به نمایش درآمد؛ منتها برعکس. در عرضِ چنداندیشه ثانیه، بشر از اوجِ یک نژادِ پیشرفتهٔ فناوری، به عصرِ حجر بازگشت.
پیشِ روی لکس، پسرکِ کوچکی بود که با قدمهای ناشیانه در جنگلی کوچک راه میرفتواقعبینانه و دنبالِ چیزی میگشت. صدای شکستنِ ترکهای بلند شد. پسرک سر برگرداند و سگی رامانعی دید؛ لاغر و گَر، اما بسیار مرگبارتر از یک پسرکِ بیسلاح. سگ غرید و یورش برد.
پسرک به کناری پرید،کدام اما سرعتش کم بود وبگویم سگ پایش را گاز گرفت.
پسرکِ وحشتزده، ترسیده و دردمند، دیوانهوار تقلا کرد و برای نجاتِ جانش، کورکورانهدست با تمامِ توان به سگ ضربه زد. در لحظهای، بیآنکه خودش بفهمد، سنگِمیکرد کوچکی برداشت و محکم به سرِ سگ کوبید. سگ بیجان روی زمین افتاد.
در آن لحظه، صحنه ثابت ماند و سپس محوآنکه شد. لکس به خودش که آمد، دید درونِ جنگلی ایستادهدست است و پشتِ سرش صدای شکستنِ ترکهای به گوش رسید.