چپتر 1078: جذابیتِ دنج
0لوتر که سؤالِ پینوفیتا را پیشبینی کرده بود،مهمانها توضیح داد: «اونا فقط چند نفر از کارمنداینگاهی مهمانخانه بودن که داشتن از تعطیلاتشون لذت میبردن.»
تریانت با ناباوری پرسید: «کارمند؟ اونا کارمند بودن؟» هرچند خودش فقط در عالمِ هستهٔ زرین بود، اما زمانِفرصت زیادی را زیرِ نظرِ موجوداتِ سطحِ نوزادِ روح گذرانده بود، بماند که هنگامِ جانگرفتن شخصاً برکتِ درختِ بهشتپاکسازی را هم دریافت کرده بود. میدانست هالهٔ چنان موجوداتی چگونه است، و در برابرِ آن دو نفر هیچ بود!
پینوفیتا لرزید و به خودش آمد. نباید به درختِ بهشت شک میکرد! این کفرِ مطلق بود! مطمئن بود ترفندِنیازی پلیدی در کار است که حواسش را بازی میدهد. هیچ عالمی بالاتر از عالمِ نوزادِ روح نبود، چون حتی خودِنزدیک درخت هم تنها در همان عالم قرار داشت. این باید نقشهٔ پیچیدهٔ مهمانخانه برای فریبدادنِ او باشد! حتماً همین بود!
بهمحضِ اینکه تریانت به خودش مسلطسرِ شد، شهری عظیم و شیشهای راخیره دید که در هوا شناور بود.
با کنجکاوی بهمقصدِ آن نگاه کرد وجاهاییه پرسید: «مقصدِ ما اونجاست؟»
«نه، اونجا فقط یکی از جاهاییه کهبندازید مهمانها میتونن برن و لذت ببرن. اگهشدیم مایلید توقف کنیم و نگاهی بندازید، میتونیم.»
«نیازی نیست، نیازی نیست. مطمئنماونجا وقتی مستقر شدیم، وقتِ زیادی هستببرن که سرِ فرصت مهمانخانه رو بگردم.»
لوتر گفت: «درسته.» و به روبهرو خیره شد. زیرِ پایشان زمینهای دستنخوردهٔ مهمانخانه بود که نسبتاً بهسکونتگاهها سکونتگاهها نزدیک بودند. این زمینها از بیشترِ جانوران و حیواناتِ خطرناک پاکسازی شده بودند، هرچند هنوز هم احتمالِهرازگاهی خطر وجود داشت. پینوفیتا با علاقه به پایین و به معدود مهمانهایی نگاه میکرد که هرازگاهی پیدایشان میشد.
ازآنجاکه دیوها بیشترِ اوقات ظاهرِ انساننمای خود را حفظ میکردند، تشخیصِ آنها از انسانها از راهِنگاهی دور چندان آسان نبود، بنابراین تریانت اصلاً تحتتأثیرِ بیشترِ مهمانهایی که میدید قرار نگرفت. با نژادِروبهرو انسان آشنا بود. نژادی شکستخورده بود که بیشترِ مواقع ارزشِ توجه نداشت. اما لوتر فرق میکرد.
درست در همان حال که غرقِنگاهی فکر بود، دید کسی واردِ یکوقتی قلمروی کوچک شد و غیبش زد!
تریانت نتوانست جلوی خودش را بگیرد و دوباره پرسید: «چی... الان چیاگه شد؟» با انتقالِ آنی آشنا بود، اما چیزی که حس کرده بودشدیم فقط یک انتقالِ آنیِ ساده نبود! انتقالِ آنی به یک قلمروی ناشناخته بود!
«آهان اون، چیزِ خاصی نیست. ما چند صدهزار قلمروی کوچک در سراسرِ مهمانخانه داریم. اونا مثلِ دنیاهای کوچکی توی یک فضای دیگهان کهحیواناتِ هرکدوم پر از چیزهای مختلفه. مهمانهای ما اگه مایل باشن میتونن برن و کشفشون کنن، هرچند در صورتِ بروزِ جراحت موقعِ گشتوگذار تویتشخیصِ قلمروهای کوچکِ رامنشده، مهمانخانه هیچ مسئولیتی قبول نمیکنه. این بیشتر برای اون دسته از مهمانهای ماجراجوست. شما هم اگه بخواید میتونید برید بگردید.»
دنیاهای کوچک؟ پینوفیتا نمیتوانست چنین ایدهای را هضم کند، هرچند تقصیری هم نداشت. چطور ممکن بود قلمروهای کوچکمیتونیم در قلمروی شکل بگیرند که خودش هنوز در حالِ شکلگیری بود؟ تمامِ فضا داشت رو به بیرون کشیده میشد،نسبتاً بنابراین هیچ جایی برای شکلگیریِ چینخوردگیها یا حلقههای طبیعی وجود نداشت که بخواهند قلمروهای کوچک را به وجود بیاورند.
سعی کرد خودش را جمعوجور کند و گفت: «چقدر... جالب.» بهعنوان یکوقتی فرستاده و سفیرِ احتمالی، پیش از این یک بار با از دست دادنِزمینهای خونسردیاش خودش را شرمنده کرده بود. نباید دوباره این اشتباه را تکرار میکرد.
لوتر چپچپ به او نگاه کرد وجاهاییه سپس دوباره به روبهرو خیره شد. برای همینکنیم ترجیح میداد بگذارد دیگران با مهمانها سروکله بزنند.
با احساسِ بزرگمنشی گفت: «گمان میکنم مهمانخانهٔفرصت نیمهشب به روشِ متواضعانهٔ خودش، جذابیتِ دنج ودستنخوردهٔ خاصی داره.» اما لوتر فقط چشمانش را چرخاند.
ترانت منتظر بود لوتر بهنوعی تعریفش را تحویل بگیرد، یا حتیببرن بابتش تشکر کند، اما وقتی لوتر واکنشی نشان نداد، کمی دلخور شد.مستقر تازه میخواست اعتراض کند که صدای آهنگینِ خاصی حواسش را پرت کرد.
صدایش شبیه به... یک گروهِ کُر بود. به پایین نگاه کرد و دستهٔ کوچکیشدیم از درختان را دید که داشتند آهنگی به نام «مکدونالدِ جوان» را میخواندند. پیچکیسکونتگاهها از زمین بیرون آمده بود و نقشِ رهبرِ ارکستر را برای اجرایشان بازی میکرد.
با نهایتِ شوک فریاد زد: «ترانتها!»یکی اما بعد فهمید که نه، آنها ترانتمایلید نبودند. درختهای واقعی بودند که جان داشتند!
پیش از آنکه حتی بتواندهست از لوتر بپرسد قضیه چیست، تندبادیروبهرو وزید و چند بار دورشان چرخید.
تندباد پیش از آنکه بهسرعت دور شود، گفت: «به نظر سرت شلوغهاگه لوتر، اما هر وقت بیکار شدی پیدام کن! یه ایدهٔ عالی دارمشدیم و اسمش رو گذاشتم بالونِ هوای گرم! با هم میتونیم عملیاش کنیم.»
صدایی از دور فریاد زد: «برگرد اینجا!» و لوتر برگشت و دستهای از پروانههای غولپیکروقتِ را دید که با عصبانیت تندباد را دنبال میکردند. پشتِ سرشان، یک فانوسِ آسمانیِ تنها دنبالشانزمینها میکرد، هرچند به نظر میرسید از تلاش برای رسیدن به آنها بهشدت از نفس افتاده است.
آبیِ کوچولو که چندان قوی نبود اما از وقتی بال درآورده بود هالهٔ بهشدتتوقف ترسناکی پیدا کرده بود نیز، در حالی که فنریرِ کوچولو پشتش سوار بود، ناگهانفرصت پروازکنان از آنجا گذشت. پیش از آنکه به راهشان ادامه دهند، نگاهی به ترانت انداختند.
ترانت به حرف آمد: «اونا همون هالهٔ... همون هالهٔ... رو داشتن.»روبهرو اما نتوانست حرفش را تمام کند. با وجود اینکه از نظرِجانوران فنی ریه نداشت، صدایش گرفته بود، انگار که داشت خسخس میکرد.
پیش از آنکه بتواند به خودش بیاید، سرانجام به روستا نزدیک شدند، یکی از سکونتگاههای اصلیِ مهمانخانه. آنجا پر از هیاهو و جنبوجوش بود، ناگفته نماند که جاودانههای بیشماریبگردم هم بودند که به خود زحمتِ مهار کردنِ هالهشان را نمیدادند، چون مهمانخانه از همه در برابرِ آسیب محافظت میکرد. ترانت که داشت کاری میکرد که لوتر نمیتوانست حدسمیشد بزند نسخهٔ درختیِ تندتند نفس کشیدن است، در این لحظه بهسختی خودش را نگه داشته بود، اما بعد هالهٔ ایزدیِ زیارتگاه تختهسنگ را حس کرد و دیگر نتوانست تحمل کند.
از هوش رفت، هرچند این کار فقط باعث شد شبیه به درختیوقتی به نظر برسد که به پشتِ یک طاووسِ پرنده بسته شده است؛پایشان چیزی که انصافاً برای مهمانخانهٔ نیمهشب منظرهٔ کاملاً عادی و پیشپاافتادهای بود.
لوتر در حالی که طاووس را به پایین هدایت میکرد، زیرِ لب غرید: «جذابیتِتوقف دنج و خاصِ ارواحِ عمهات.» حتی اگر اتاقهای بازیابی دیگر کار نمیکردند، باید ترانتفرصت را پیشِ یک دکتر میبرد. یا صبر کن، باید او را پیشِ یک باغبان میبرد؟