چپتر 769: ناباوری
0لکس پیش از آنکه با عجله به طبقهٔ آخر برود، جایی که قویاً احتمال میدادحسابی با اژدها یا دستکم آنچه از آن باقی مانده بود روبهرو شود، قطعهیشمِ سیاهی راخیلی که پاول به او داده بود بیرون آورد. اگر یشم پرونین وجود داشت، قطبنما پیدایش میکرد.
راستش را بخواهید، لکس بدش نمیآمد این لطف را در حقِ آن مرد بکند. فقط دلش میخواست تکهٔ کوچکی از یشم راخودم برای خودش نگه دارد تا بررسی کند دقیقاً چه چیزِ خاصی در آن هست. احتمالِ زیادی داشت که یشم صرفاً شیئی باشدباگهای که پاول باید به مشتریِ دیگری میفروخت، اما در هر حال، معاملهٔ بینهایت پرسودی که نصیبِ لکس شده بود، کنجکاویاش را برمیانگیخت.
بهمحضِ اینکه یشم را احضار کرد، لرزشی کرد و پیکانی ظاهر شد کهکمکی سمتِ پایین را نشان میداد. یشم پرونین واقعاً وجود داشت، و در پایینترینتوی سطحِ خزانه بود! لکس نامحسوس سر تکان داد، انگار فقط همین منطقی بود.
یشم را کنار گذاشت، اما پیشحرف از آنکه راه بیفتد، دستیارِ هولوگرامیِپرسید همیشهحاضر و همیشهمطمئنش به حرف آمد.
با صدایی آمیخته به خجالت و معذببودن پرسید: «هیلطفی لکس، فکر میکنی بتونی یه لطفی در حقم بکنی؟»میکند پیدا بود که از بیانِ درخواستش حسابی احساسِ ناراحتی میکند.
لکس پرسید: «چه کمکیبرمیاد از دستم برمیاد؟» هرچند حدساست میزد قرار است چه بشنود.
«میشه یه شیءِ خیلی خاص رو که تویدرخواستش این خزانه هست برام پیدا کنی؟ اون... اونهرچند میتونه کمکم کنه یه تن برای خودم بسازم.»
لکس با اینکه انتظارِ شنیدنِهمیشهمطمئنش درخواستی را داشت، از تهدل جامعذببودن خورد و تکرار کرد: «یه تن؟»
«برای اینکه تنخجالت داشته باشی، مگه سیستممیکنی نباید اونو بهت بده؟»
«آره، اصولاً راهِ درستش همینه. اما خودت که از باگهای قوانینِ سیستم خبر داری، اینم یکی ازکنی همونهاست. اگه بهجای اینکه از سیستم تن بگیرم، خودم تنم رو بسازم، محدودیتهای خیلی کمتری نسبت به حالتِاونو عادی خواهم داشت. اونوقت میتونم به همهٔ سؤالاتی که بهخاطرِ اختیاراتِ ناکافیت نمیتونم بهشون جواب بدم، پاسخ بدم.»
«چی لازم داری؟»
«اگه اژدهایی که اون پایینه بچهای داشته باشه، یا بخواد بچهدار بشه، ممکنهفکر یه محرابِ خونِ خاص توی تالارِ خصوصیاش برای تغذیهٔ تخم آماده کرده باشه.کمکی اگه اینطور باشه، یه فلس داخلِ محراب هست. من اون فلس رو میخوام.»
لکس پیش از آنکه راهش را به پایین ادامه دهد گفت: «حواسم هست.» در آن لحظه از مری نپرسید ازدستم کجا میداند یک اژدها برای پرورشِ فرزندش چه میکند، یا اصلاً چرا دلش میخواهد تن داشته باشد. حس میکرد جوابِ درستیانتظارِ نمیگیرد و حتی اگر هم میگرفت، در حالِ حاضر حسابی وقت تنگ بود و اصلاً زمانِ مناسبی برای این حرفها نبود.
نگاهی به طبقهای که در آن بود انداخته بود تا شاید چیزِ باارزشی پیدا کند، امابرام به نظر میرسید این طبقه غیر از زندانهایی برای نگهداریِ نژادهای مختلف و اجسادِ کوتولهها، چیزِ دیگریسیستم در خود ندارد. در آن لحظه هیچکدام برای لکس جذابیتی نداشت، بنابراین بیدرنگ آنجا را ترک کرد.
چند دقیقه پس از رفتنِ لکس، یکی از اجسادِ کوتولهها تکانی خورد و از جا بلندهرچند شد. رهبرشان، بارلی. به نظر میرسید دارد از خودِ مرگ جانِ سالم بهدر میبرد، هرچند انگارکنه اصلاً نگرانِ این موضوع نبود. در عوض، نگاهش روی پلکانی که به پایین میرفت قفل شده بود.
در حالی که توانش آرامآرام برمیگشت، با خودشصدایی زمزمه کرد: «لکس ویلیام؟» انگار وقتی آن موجودلطفی پیشتر فریاد زده بود، این نام را شنیده بود.
لکس که داشت از پلهها پایین میرفت، لحظهای مکثلطفی کرد و برگشت. حواسش بسیار تیز بود و متوجه صداییکمکی شد، هرچند مطمئن نبود چیست. حسِ اضطرار در دلش افتاد.
اولین کوتولهای که لکس دیده بود، یعنی ترل، گفته بود که الفهاشیءِ در راهند، چون خبرِ مرگِ اژدها از قبل پخش شده بود. چهبساانتظارِ همین حالا که او داشت پایین میرفت، دیگران هم از راه میرسیدند.
لکس دیگر درنگ نکرد و با عجله بهسمتِ پایینِ پلهها دوید، هرچند احتیاط را کنار نگذاشت. اگرحدس یک موجودِ عجیب اینجا بود، ممکن بود باز هم باشند. گذشته از این، قرار بود شاه جاییبسازم همین اطراف باشد، هرچند اینکه صدای مبارزهٔ لکس او را به آنجا نکشانده بود، غیرعادی به نظر میرسید.
با نزدیک شدن به ورودیِ تالارِ آخر، لکس یک بارِ دیگر عرق از پیشانیاش پاک کرد. تا این لحظه،پیدا نهتنها اثراتِ قدرتِ اژدها مشکلاتِ جزئی برایش ایجاد میکرد، بلکه گرما هم باعث میشد بیوقفه عرق بریزد. اگر پیشانیاشخاص را پاک نمیکرد، چه با دست و چه با حسِّ روحی، عرق توی چشمهایش میرفت و دیدش را تار میکرد.
وقتی سرانجام به آخرین پله رسید، دیگر واردِ تالارِ آخرحقم شده بود. هیچ در یا مانعی نبود و ورودی، حتیدستم اگر پیشتر به چشم نمیآمد، در یک لحظه پدیدار شد.
بهمحضِ ورودِ لکس، زانوهایش تا شد و با تمامِ نیرو به زمین کوبیدهخیلی شد، طوری که زمین به لرزه درآمد. فقط روی زانوهایش نیفتاده بود، بلکهدرخواستی سینهاش هم به زمین فشرده شد و صورتش محکم به کفِ زمین خورد.
کسی به او حمله نکرده بود. در عوض، لحظهای که واردِ تالار شد، تمامِ نیروی قدرتِ اژدهاحدس به او برخورد کرد. فارغ از غرورِ تزلزلناپذیرش و قدرتِ عظیمی که در تنش نهفته بود، وقتیبسازم سرانجام در بیرون از مهمانخانه با یک اژدها روبهرو شد، لکس تقریباً وادار به سجده شده بود.
در حالی که آرام بازوهایش را کنارش میآورد و خودش را بالا میکشید، از میانِ دندانهای کلیدشدهاش گفت: «این دیگه... چهدرخواستش کوفتیه...» وقتی بالاخره توانست صورتش را از روی زمین بلند کند، به روبهرو خیره شد و ناگهان خشکش زد. دیدنِ اژدها درمیتونه برابرش مثلِ صدای رعدی در ذهنش پیچید، او را در بهت فرو برد و باعث شد یک بارِ دیگر به زمین بیفتد.
وقتی سرانجام به خودش آمد، ناباوریِ بیپایانی لکس را فرا گرفت. او... او حتی نمیتوانست بدونِ رنج کشیدن به اژدها نگاهبرمیاد کند، چراکه هالهاش کاملاً بیمهار بود. تازه داشت میفهمید مهمانخانه چه نقشِ عظیمی در خنثی کردنِ اثراتِ هالهٔ طبیعیِ تزکیهگران ایفاشنیدنِ میکرد. اگر بهجای او هر تزکیهکننده هسته طلایی دیگری آنجا بود، چهبسا تا الان بهشدت مجروح شده یا حتی مرده بود!