چپتر 1024: تورین و وود
0در وسطِ تالاری گرد و مجلل که وجببهوجبِ سطحش با آرایهها پوشیده شده بود، پریای باسرِ چشمانِ بسته روی تختی نشسته بود. مقدارِ انرژیای که در هر لحظه در تنش جریان داشت، صدهادرختها برابرِ چیزی بود که حتی لکس میتوانست تاب بیاورد، با این حال پری هیچ آسیبی ندیده بود.
اما این بحثِ کاملاً جداگانهای بود که پری بهشدتبامزه تقلا کرد و نزدیک به یک ساعت طول کشیدبیدرنگ تا سرانجام توانست تنها یکی از چشمانش را باز کند.
افکارش با صدای بلندنخستین طنین انداخت: «تاجِ طلاییگرگ ظاهر شده. فرصتمون رسید.»
ادای همان یک جمله او را از پا انداخت؛ چینوچروک بر چهرهاش نشستگرگها و موهایش سفید شد. اما این صحنه تنها لحظهای کوتاه دوام آورد، چرامیآمد که انرژیِ بیپایانی که در تنش جریان داشت، او را به حالتِ اولیهاش بازگرداند.
انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود و کسی هم در تالار نبود تا افکارش را بشنود،پرخاش اما کارِ دیگری از دستِ پری برنمیآمد. روی تختش ماند؛ با سری برافراشته و کمریگرگِ صاف نشسته بود و ظاهری شاهانه داشت، اما با تمامِ اینها همچنان یک زندانی بود.
نخستین جانوری که با آن روبهرو شدند، یک گرگ بود. این اتفاق برای لکسنجاتِ خاطراتِ فرار از دستِ گرگها برای نجاتِ جانش در جنگلی در نیبیرو را زندهنامش کرد. اما حالا، چهرهٔ غرّان و خشمگینِ گرگ به چشمِ لکس فقط بامزه میآمد.
دختر که نامش هیلدی بود، اصلاً چنین حسی نداشت. بیدرنگ و با پرخاش بر سرِ گرگجنگلی فریاد کشید و سعی کرد خودش را بزرگ نشان دهد، که البته واقعاً هم کارِ سختی نبود.نداشت تلاشهایش برای ترساندنِ گرگ کارساز نشد، چرا که دو گرگِ دیگر هم از پشتِ درختها بیرون آمدند.
انگار این موضوع دختر را مضطرب کرد، اما باز هماصلاً فرار نکرد. شمشیرش را کشید و با اضطراب به لکس نگاهنشان کرد تا ببیند برای نبرد آماده است یا نه. آماده نبود.
لکس بیاعتنا به اینکه دختر چقدر جاچشمِ خورده است، قدمی به جلو برداشت واصلاً گفت: «چطوره من ترتیبِ این یکی رو بدم؟»
اینکه برای یک بار هم که شده قویترین فردِ جمع باشد، حسابی میچسبید.گرگها مدتها بود که به احاطه شدن در میانِ موجوداتی با قدرتِ سرکوبگر عادتمیآمد کرده بود و به همین دلیل هرگز نمیتوانست خودش را کاملاً رها کند.
اما هر چه زمانِ بیشتری را در قلمروی نیمهشب میگذراند، بیشتر احساسِفرار راحتی میکرد. تا همین چند وقت پیش، چند تزکیهگرِ عالمِ نوزادِ روح بربامزه تمامِ زمین حکومت میکردند و او حالا بدونِ شک از آنها قویتر بود.
هیلدی غرید: «داری چیکار میکنی؟»
لکس طوری که انگار با همین حرف همهچیز را توضیح داده باشد،نامش گفت: «من یه گرگِ خونگی دارم. خب، راستش یه سگِ خونگیه، ولیبزرگ اونقدر بزرگه که دستکمی از گرگ نداره. بههرحال، میونهام با سگها خوبه.»
هیلدی بارِ دیگر صدایی از لای دندانهایش بیرون داد، انگار حیوانی بود که داشت اوجانش را تهدید میکرد، اما دستکم فرار نکرد. بهخاطرِ داشتنِ حداقلِ شعورِ انسانی امتیازِ مثبت میگرفت، پسچنین شاید لکس بعداً یک فنِ ضعیف یا چیزی شبیه به آن را به او یاد میداد.
لکس با حسِّ روحیاش و رگهای از چیرگی، گرگها را سرِ جایشان میخکوب کرده بودجانش و آنها کاملاً خشکشان زده بود. اما قصد نداشت آنها را بکشد. به سگِ جلوییاصلاً نزدیک شد و قبل از اینکه با بازیگوشی گردنش را بمالد، کمی سرش را خاراند.
بعد از مدتی، پیشفقط هیلدی برگشت و گرگها انگار...هیلدی آرامآرام در جنگل پس نشستند.
لکس به هیلدیِحالا ماتومبهوت گفت: «راستی، پیشنهادچشمِ نمیکنم ازم تقلید کنی.»
«قصدش رو هم نداشتم! چیکارجانوری کردی؟ اون یه گروهِ گشتِبرای گرگِ سایه بود! چهجوری... چطور ممکنه؟»
«بهت که گفتم، یه سگِ خونگی دارم. احتمالاً بوش روی تمامِخاطراتِ تنم نشسته. گرگها و سگها این بو رو میشناسن و کاریخشمگینِ به کارم ندارن. یهجورایی از اون چیزاییه که فقط صاحبای سگ میفهمن.»
«این... اینطوری...» هیلدی داشت به تمامِ چیزهایی که میدانست شک میکرد، چونحسی قرار نبود اوضاع اینطوری پیش برود، اما از طرفی، همین الان با چشمهایسختی خودش دیده بود که جواب داد! اما بعد ذهنش دوباره سرِ جایش برگشت.
هیلدی بازنده احتیاط پرسید:چهرهٔ «سطحِ تاجت چنده؟»
لکس با کمی گیجی پرسید: «ببخشید؟»روبهرو میتوانست حدس بزند که منظورش آواتارشفرار است، اما این چه ربطی داشت؟
«سطحِ تاجت رو میگم. خیلی بالاست، نه؟ اگه نقرهایاتفاق باشه اصلاً تعجب نمیکنم. بیدلیل نیست که تنهایی تو جنگلحالا اینقدر راحتی. جانوران همه از سطحهای بالای تاج حساب میبرن.»
لکس ابرویی بالا انداخت. پسبامزه جانوران حساب میبردند، اما ایناصلاً موضوع در موردِ انسانها صدق نمیکرد.
«من تا حالا به تورینوودغرّان نیومدم. اینجا رسمه که اینجور اطلاعاتدختر رو اینقدر راحت به هم بگن؟»
هیلدی نگاهش رازندانی دزدید و کمیروبهرو احساسِ شرمندگی کرد.
«میدونی، بیخیالش. حق با توئه، این یه مسئلهٔ شخصیه. ممنون کهخاطراتِ حسابِ گرگها رو رسیدی، اما باید بریم. مقابله با جانورانِ گلهایخشمگینِ از همه سختتره—اگه با کلِ گله برگردن، اصلاً دلمون نمیخواد اینجا باشیم.»
گله برنگشت. در واقع، اگر بعد از حسکردنِ هالهٔهیلدی لکس کلاً از جنگل کوچ میکردند هم لکس اصلاً تعجبخودش نمیکرد. اما شماری از موجوداتِ دیگر به آنها حمله کردند.
این بار لکس آنها را فراری نداد و در طولِ مبارزات نکاتِ الهامبخشِ کوچکیاصلاً به هیلدی گوشزد کرد که مهارتهایش را بهشدت بهبود بخشید. هیلدی اصلاً نمیدانست چهواقعاً اتفاقی دارد میافتد و مشخص بود که به یک اندازه گیج و هیجانزده است.
طبیعتاً از آنجا که هیلدی همه را از پای درآورده بود، خودش هم از تمامشان برای ارتقای تاجش استفادهحالا کرد. او پیش از انجامِ این کار، این قانون را برای لکس توضیح داد و لکس هم مخالفتِ خاصیسعی نکرد. اما حتی زمانی که از جنگل بیرون آمدند، این کار تأثیرِ چندانی روی مقدارِ زنگارِ آواتارش نگذاشته بود.
مشخص بودهمچنان که این یکجانوری پروژهٔ بلندمدت است.
«میشه یکم دربارهٔ تورینوود برام بگی؟میآمد چیزی هست که باید حواسم بهش باشه؟نداشت من خیلی با این منطقه آشنا نیستم.»
«شهر رو دو خاندان اداره میکنن. خب، در واقع انجمنِ شهر ادارهش میکنه، اما در عمل، این دو خاندان تقریباًسرِ صاحبِ همهچیزِ شهر هستن. باورت نمیشه، اما اسمشون خاندانِ تورین و خاندانِ وود هست. راستی، بهتره از هر دوشون دوری کنی.مضطرب آدمای کاملاً عوضیای هستن. اگه به یکی از اعضای خاندانشون برخورد کردی، بهترین کار اینه که روت رو برگردونی و بری.»