---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1257: قلب • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1257: قلب

0

لکس بی‌درنگ تغییرات را حس کرد و فعال شدنِ کالبدش را نیز فهمید، اما به‌جای اینکه نگران‌می‌کردند​ شود، این بار بیشتر به آن دقت کرد. می‌خواست کنترلِ کاملی بر کالبدش پیدا کند تا دیگر‌دیگری​ خودبه‌خود فعال نشود. تا الان مشکلی پیش نیامده بود، اما در آینده می‌توانست دردسرهای بزرگی برایش درست کند.

از آنجا که مغزِ لکس با جاودانه‌شدنش تکامل یافته بود و حالا می‌توانست مستقیماً به رازهای‌خودِ​ جهان نگاه کند و آن‌ها را بفهمد و درک کند، متوجه شدنِ مسائل برایش بسیار آسان‌تر‌فرق​ شده بود. بی‌درنگ فهمید که ماجرای کالبدها بسیار پیچیده‌تر از چیزی است که به نظر می‌رسد.

برخلافِ تبارها که خاستگاهِ مشخصی داشتند، کالبدها می‌توانستند کاملاً تصادفی پدیدار شوند و نیازی‌حال​ به پیشینه‌ای در شجره‌نامهٔ شخص نداشتند. این یعنی خاستگاهشان به این سادگی‌ها نبود. وقتی برای‌کار​ نخستین بار در مقامِ یک جاودانه عملکردِ کالبدش را دید، این موضوع برایش روشن شد.

چیزی داشت کالبدش را تغذیه می‌کرد، اما هر چه بود، از دیدِ لکس پنهان می‌ماند. حتی چشمِ چپش‌باید​ هم نمی‌توانست منبعش را ردیابی کند. این موضوع حسابی کنجکاوی‌اش را برانگیخت، چرا که لکس گمان می‌کرد قوانین‌خودِ​ علتِ بنیادینِ همه‌چیزند. آن‌ها تمامِ واقعیت را تعریف می‌کردند و از این رو، باید ریشهٔ همهٔ رویدادها می‌بودند.

با این حال، لکس می‌دید که قوانینِ بی‌شماری تحتِ تأثیرِ کالبدش روی بدنش‌همه‌چیزند​ اثر می‌گذارند، اما چیزِ دیگری داشت آن‌ها را هدایت می‌کرد. خودِ قوانینی که در‌تحتِ​ کار بودند، اصلاً توجهِ لکس را جلب نکردند. آن‌ها صرفاً عملکردهای عادیِ قوانین بودند.

هر اتفاقی که در جهان رخ می‌داد، نتیجهٔ عملکردِ عادیِ قوانین بود. این‌چیزِ​ با کاری که جاودانه‌ها می‌کردند فرق داشت؛ آن‌ها می‌توانستند قوانین را به دلخواهِ خود‌اتفاقی​ به کار بگیرند و تغییرات و نتایجی خارج از عملکردهای عادی‌شان به بار بیاورند.

از طرفی، او تازه قدم به‌واقعیت​ عالمِ جاودان گذاشته بود، پس منطقی بود‌می‌بودند​ که از رازهای عمیق‌ترِ جهان بی‌خبر باشد.

به حالتِ مراقبه فرو رفت. از تغییراتش آگاه بود و در همان حال که بررسی‌شان می‌کرد، اجازه داد روندشان طی شود. هم‌زمان، بدنش به‌سرعت از جراحات بهبود می‌یافت و ورودش به عالمِ جاودان تکمیل‌دیگری​ می‌شد؛ و در کنارِ آن، داشت فراتر از کارکردی که بدنِ انسان برایش طراحی شده بود تکامل پیدا می‌کرد. حتی وقتی انسان‌ها جاودانه می‌شدند، ساختارِ بدنشان تغییری نمی‌کرد. با وجودِ اینکه دیگر به بسیاری از‌باشد​ کارکردهای اولیهٔ بدنِ انسان نیازی نداشتند، این‌طور نبود که بدن آن اندام‌ها را به‌سادگی حذف کند. در عوض، آن اندام‌ها را قوی‌تر می‌کرد و کارکردهای تازه‌ای به آن‌ها می‌بخشید تا با عوالمِ جدیدشان سازگار شوند.

خب، بدنِ لکس تحتِ تأثیرِ کالبدش این روند را یک قدم جلوتر برد. از جاودانِ آسمانیِ زیرِ پای لکس بیرون کشید و به بدنِ خودش افزود. کلیه‌هایش،‌تحتِ​ درست مثلِ اژدهایان، این توانایی را پیدا کردند که نه‌تنها خونِ درونِ بدنش، بلکه انرژی‌ها را نیز تصفیه کنند. مغزِ لکس هم تکامل یافت، هرچند که به‌تازگی و‌بگیرند​ در زمانِ جاودانه‌شدنش یک بار ارتقا پیدا کرده بود. نه‌تنها کنترلِ دقیق‌تری بر تمامِ بدنش به دست آورد، بلکه شیوهٔ ذخیرهٔ خاطرات در آن نیز اندکی تغییر کرد.

مغزِ انسان‌های فانی ظرفیتِ بقا برای دوره‌های زمانیِ بسیار طولانی را نداشت؛ به همین دلیل معمولاً وقتی انسان‌ها بیش از‌اصلاً​ حد عمر می‌کردند، دچارِ بی‌حوصلگی، کرختی یا افسردگی می‌شدند. تزکیه به‌طورِ طبیعی مغز را چنان تکامل می‌داد که در برابرِ‌طرفی​ این حالت‌ها مقاومت کند و برای صدها سال بقا مناسب‌تر شود. مغزِ جاودانه‌ها این ویژگی را به سطحِ کاملاً جدیدی می‌بُرد.

اما این موضوع این واقعیت را عوض نمی‌کرد که پایه و اساسِ مغز همچنان همان مغزِ انسانی بود و این‌روی​ مسئله روی نحوهٔ پردازشِ جهانِ اطراف در ذهنِ انسان‌ها تأثیر می‌گذاشت. در مقامِ مقایسه، اژدهایان که از بدوِ تولد موجوداتی‌نتیجهٔ​ جاودان بودند، مغزهایی داشتند که برای به‌کارگیریِ قدرتِ هرچه بیشتر در گذرِ سال‌ها طراحی شده و با زندگیِ بی‌نهایت سازگار بودند.

هرچند آگاهی، یا همان ذاتِ لکس، دیگر‌برانگیخت​ محدود به مغزش نبود، اما تکاملِ مغز‌تمامِ​ همچنان خود را در تکاملِ ذاتش نشان می‌داد.

در حالی که تغییرات در سایرِ اندام‌های لکس فعلاً نامحسوس‌قوانین​ بود و تکمیلِ این تکامل به دورهٔ طولانی‌ای از تزکیه‌همهٔ​ نیاز داشت، تغییراتِ قلبش بزرگ‌ترین و شدیدترین دگرگونی به شمار می‌رفت.

ماهیچه‌های تشکیل‌دهندهٔ قلبِ انسان، معروف به عضلاتِ قلبی، از این رو خاص بودند‌چیزِ​ که برخلافِ سایرِ عضلاتِ بدن هرگز خسته نمی‌شدند. در ضمن آن‌قدر قوی بودند‌عادیِ​ که خون را در سراسرِ بدنِ انسان پمپاژ کنند، که اصلاً کارِ آسانی نبود.

ماهیچه‌های تشکیل‌دهندهٔ قلبِ اژدها حتی از این هم خاص‌تر بودند؛ دست‌کم به این دلیل که باید خونِ اژدها‌تحتِ​ را پمپاژ می‌کردند که مثلِ گدازه‌های روان، غلیظ و چسبناک بود. قلبِ اژدها نیز درست مثلِ هر موجودِ دیگری،‌عادیِ​ دربردارندهٔ قوی‌ترین و بهترین چیزی بود که بدنش در چنته داشت و همین موضوع آن را تقریباً نابودناپذیر می‌کرد.

قلبش به اندازهٔ فلسِ اژدها بادوام‌کنجکاوی‌اش​ نبود، اما در مقایسه با تمامِ‌بنیادینِ​ عضلاتِ دیگرِ بدنش، بیشترین تاب‌آوری را داشت.

تکاملِ لکس به‌جای تقلید از ویژگی‌های این قلب، مستقیماً قلبِ انسانی‌اش‌علتِ​ را با قلبِ یک اژدها جایگزین کرد، در حالی که بقیهٔ‌می‌بودند​ بدنش برای تطبیق با چنین تغییری به‌آرامی با آن سازگار می‌شد.

لکس به یاد آورد که می‌گفتند خواهرِ بزرگ‌ترش، بِل، قلبِ یک والکری را دارد و همین‌خودِ​ به او اجازه می‌داد از قدرت‌ها و توانایی‌های واقعیِ فرشتگان استفاده کند. با خودش فکر کرد‌فرق​ که این تغییرِ قلب چه تأثیری ممکن است رویش بگذارد. برای فهمیدنش چاره‌ای جز صبر کردن نداشت.

در همین حین، به بررسیِ سایرِ تغییراتش ادامه‌می‌کردند​ داد. هرچند تغییرِ بقیهٔ اندام‌هایش به شدتِ تغییرِ‌قوانینِ​ قلبش نبود، اما آن‌ها هم دستخوشِ دگرگونی شده بودند.

فقط امیدوار‌نمی‌توانست​ بود پوستش به‌حسابی​ فلس تبدیل نشود...

خوشبختانه پوستش این جنبه از اژدها را به خود نگرفت. در عوض، به‌عنوانِ اندامِ مسئولِ کنترلِ دمای بدن، مصونیتِ لکس در برابرِ آتش‌حال​ را به سطحِ کاملاً جدیدی رساند و در عینِ حال، کنترلِ مستقیمِ دمای محیطِ اطراف را هم در اختیارش گذاشت. مهم‌تر از آن، چیرگی‌اتفاقی​ چنان با پوستش درآمیخت که گویی اقتدارِ اژدها با تار و پودِ بدنشان عجین شده باشد. این اتفاق قطعاً تغییرِ جالبی به دنبال داشت.

ناولها | novelha.net