چپتر 662: فصل 662
0لکس با کنجکاویکوتاه پرسید: «اوه؟ انگارقبول حسابی تمرین کردی.»
الکساندر با تلخی گفت: «بالاخره باید فن رو یه جایی تمرین میکردم... از کجا باید میدونستم که اگه یهعنصرِ رباتِ تمرینی رو بشکنم، باید پولش رو بدم.» برای نخستین بار فشارِ تلخِ بیپولی را حس میکرد، چرا کهبرد نمیخواست در این روزها که خانوادهاش آمادهٔ نقلمکان از مریخ به وگوس مینیما میشدند، از منابعِ آنها استفاده کند.
«حالا کنجکاوم کردی. بیا بریم یه سالنِ تمرین.بهم ولی از الان بگم، وقتِ زیادی ندارم، پسعادی فقط میتونیم یه مبارزهٔ تمرینیِ کوتاه داشته باشیم.»
الکساندر قبول کرد و آن دو راهیِ نزدیکترین سالنِ تمرین شدند.عنصرِ با اینکه لکس مشتاقِ یک مبارزهٔ حسابی با الکساندر بود، میدانست هدفِدیگر فعلیاش این است که بگذارد او بیشتر به فنونِ جدیدش عادت کند.
لکس پیشنهاد داد: «میتونیم مستقیم بریم سرِ اصلِ مطلب و مبارزه رو شروع کنیم، یا اینکه اولاست برای تمرین فنونت رو روی من امتحان کنی. اصلاً لازم نیست مراعاتم رو بکنی، از آخرین باری کهامتحان هم رو دیدیم حسابی پیشرفت کردم. راستش اگه بتونی واقعاً بهم آسیب بزنی، خیلی هم تحتتأثیر قرار میگیرم.»
«نه، مثلِ یه مبارزهٔ عادی بهش نگاه کن. کلِ هدفم اینه که ببینمزیرِ میتونم زیرِ فشارِ مبارزه فنون رو پیاده کنم یا نه. تازه، بعضی از فنونمیشه به عنصرِ غافلگیری وابستهان. اگه از قبل در موردشون بدونی، تأثیرشون بهشدت کم میشه.»
حالا که تصمیم گرفته شده بود، لکس دیگر درنگ نکرد. بیهیچ هشداری، بهسمتِقرار الکساندر یورش برد. بهخاطرِ قدرتِ غیرعادیِ فعلیِ لکس، سرعتش ویرانگر بود و مقابلهپیاده با آن اصلاً کارِ آسانی نبود، بهویژه در فاصلهای که آنها از هم داشتند.
لکس بیهیچ مراعاتی مشتی بهسمتِ صورتِ الکساندر حواله کرد و کاملاً انتظارغافلگیری داشت مشتش به هدف بنشیند. اما در کمالِ تعجب، الکساندر حتی پیشدرنگ از آنکه لکس مشتش را پرتاب کند، جاخالی دادن را شروع کرده بود.
در دم دو فکر از ذهنِ لکس گذشت. اول اینکه داشت با کسی مبارزه میکرد که تااست حدودی غرایزی شبیه به خودش داشت. دوم، ازآنجاکه میشد با حرکاتِ کوچکِ غریزی بهراحتی از حملاتی باروی محدودهٔ برخوردِ کوچک (مثلِ مشت) جاخالی داد، باید سراغِ حملاتی میرفت که جاخالی دادن از آنها سختتر باشد.
لکس تصمیم گرفت بهجای مشت زدن، با کلِ تنش به الکساندرببینم تنه بزند. الکساندر قطعاً سعی میکرد از این یکی هم جاخالیقبل بدهد، اما لکس بیشازحد سریع بود و فاصلهٔ میانشان هم بسیار کم.
لکس همچون گویِ تخریب از راه رسید و نوجوان را به آنسوی اتاق کوبید و در مسیرش ویرانی به بار آورد. اتاقِ تمرینی که درفنون آن بودند قرار بود بتواند متخصصانِ هستهٔ زرین را در خود جای دهد، اما تنِ الکساندر با برخورد به موانع، چندین کاشیِ کف را خردبهخاطرِ کرد و چند ستونِ اتاق را ترک انداخت. راستش را بخواهید، لکس ناگهان از اینکه چنین ضربهٔ محکمی به او زده بود، کمی احساسِ عذابوجدان کرد.
در واقع، این عذابوجدان رفتهرفته خورهٔ جانش شد و لکس به این فکر افتاد که نکند خفنبودنِ محضش،بهشدت زخمِ ماندگاری بر روانِ الکساندر به جا گذاشته باشد. لکس به زانو درآمد. چیزی نمانده بود برای اینویرانگر تراژدیِ مطلق که آیندهٔ چنین جوانِ آیندهداری را نابود کرده بود زار بزند، که ناگهان متوجه شد احساساتش غیرعادیاند.
با همین آگاهی بود که تازه فهمید غرایزش همنزدیکترین داشتند دربارهٔ چیزی به او هشدار میدادند، اما آنقدر غرقبیشتر در عذابوجدان بود که نتوانسته بود به آنها توجه کند.
ناگهان لیزری طلایی، به باریکیِ یک توپِ گلف، به پیشانیِ لکس برخورد کرد. لکس برای جاخالی دادن بیشازحد کند بود،غافلگیری چرا که حتی او هم نمیتوانست به پای سرعتِ نور برسد، اما لیزر آسیبِ چندانی به او نرساند. لیزر تنهاقدرتِ گرمای خفیفی به او داد، پوستِ محلِ برخورد را کمی سرخ کرد و باریکهای از دود از آن بلند شد.
لکس ناگهان از آن حالتِ غیرعادی بیرون آمد و فهمیدبزنی که الکساندر در یک لحظه، به ذاتِ او حمله کرده است!اینه اینکه این حمله، هرچند کوتاه، جواب داده بود، کاملاً حیرتانگیز بود!
برای یک لحظه، لکس و الکساندر طوری به هم خیره ماندند که انگار دارند به دو هیولا نگاهبهشدت میکنند. لکس باورش نمیشد ذهنش تحتتأثیر قرار گرفته باشد، چرا که این کار نیازمندِ نفوذ بر «ذات»ِ اوویرانگر بود. اما ازآنجاکه ذاتِ او با تن و روحش ادغام شده بود، هر سه سطحِ دفاعیِ یکسانی داشتند.
از نظرِ تئوری، ازآنجاکه لکس از حملهٔ فیزیکیِ یک جاودانه جانِ سالم به در برده بود، ذاتش هم باید میتوانست چنینجدیدش کاری کند؛ هرچند او از آن حمله فقط «جانِ سالم به در برده بود» و با جراحاتِ سنگین از آن بیرونآخرین آمده بود. با این حال، همین مقایسه کافی بود تا نشان دهد نفوذ به ذهنِ لکس تا چه حد دشوار است.
در عوض، الکساندر طوری به لکس نگاه میکرد که انگار موجودی عجیب از یک رمان تخیلی است؛ چون جان به در بردن از چنین حملهای آن هممیشه کاملاً سالم، فقط میتوانست تخیلی باشد! حملهای که الکساندر به ذاتِ لکس انجام داده بود، بهقدری قدرتمند بود که نیاز داشت پیش از شروعِ نبرد، مقدماتِ فراوانیصورتِ برایش بچیند. این یعنی اگر یک بار از این حمله استفاده میکرد، دیگر نمیتوانست دوباره آن را به کار ببرد، مگر اینکه برمیگشت و دوباره آماده میشد.
اما ارزشش را داشت، چون در برابرِ یک حریفِ قدرتمند، خشک کردنِ آنها که جای خودعادی داشت، حتی میتوانست روانشان را بهکلی نابود کند. با این حال، لکس فقط کمی احساسِ گناهِوابستهان خفیف کرده بود! گذشته از این، در کمتر از یک ثانیه هم به حالتِ عادی برگشت!
بعد هم که ماجرای لیزر بود! او با استفاده از آنعنصرِ فن، بسیاری از تزکیهکنندگانِ هستهٔ طلایی را تنها با یک ضربهشده کشته بود، اما این لیزر حتی نتوانست موی لکس را کز بدهد.
برای لحظهای، هر دو مهارتهای یکدیگرقبول را تحسین کردند و دیگری رامشتاقِ موجودی عجیبالخلقه خواندند. سپس مبارزه ادامه یافت.
لکس لنزهای شیکِ خود را به چشم زد و با تکیه برمیتونم غرایزش، ضربهزدن به او غیرممکن شد. افزون بر این، چون این یک مبارزهٔتأثیرشون تمرینی بود، شروع کرد به آزمایشِ برخی نظریههایی که همیشه در سر داشت.
فنِ محبوبِ این روزهایش، یعنی «دستهای نفوذناپذیر»، پتانسیلِ بسیار بیشتری از آنچه در ابتدا گمان میکرد، داشت. نهتنها دفاعی بهمراتب قویتر داشت،ببینم بلکه میتوانست روح و حسِّ روحیاش را در آن ادغام کند تا بتواند بهترتیب با روحها و انرژی تعامل داشته باشد. گذشته ازبیهیچ این، وقتی فن فعال میشد، اگر آن را با انرژیِ روحیِ بیشتری تقویت میکرد، میتوانست مستقیماً هر خاصیتی را که داشت لمس کند.
در حالی که پیش از این، خاصیتش مفهومی مبهم و انتزاعی بود، از آن زمان به بعدتأثیرشون یک تمایلِ فضایی در خود پرورش داده بود. میخواست ببیند این موضوع چه تأثیری روی فنِ او میگذارد.سرعتش علاوه بر این، میخواست ببیند تا چه حد میتواند آگاهانه انرژیِ موجود در حملاتِ حریفانش را کنترل کند.
سهگانهای که در پی آمد، ویرانیِ ناگفتنیای در اتاقِ تمرین بهاینکه بار آورد. بیشتر به این میمانست که گردبادی در اتاق گیرعادت افتاده باشد تا اینکه دو نفر در حالِ مبارزهٔ تمرینی باشند.
قدرتِ فیزیکیِ نامعقولِ لکس بهتنهایی مسببِ این آسیبها بود.هدفم الکساندر شماری فنونِ جدید آموخته بود که به همان لیزرِعنصرِ طلاییرنگی متکی بودند که پیشتر به لکس شلیک کرده بود.
قدرتِ لکس و لیزرهای الکساندر رویهمرفته چنان مخرب شدند که در واقع مجبور شدند مبارزهٔمثلِ تمرینی را متوقف کنند، چون استحکامِ اتاقِ تمرین را به خطر انداخته بود. اما ازعنصرِ آنجا که لکس هنوز وقت داشت، فقط به اتاقِ جدیدی رفتند و به مبارزه ادامه دادند.
لکس باید الکساندر را واقعاً تحسین میکرد. هرچند نمیشد گفت لکس داردغافلگیری با تمامِ توان میجنگد، اما قدرتِ فیزیکیاش را هم اصلاً مهار نکرده بود.نکرد با وجودِ دریافتِ مستقیمِ چند ضربه، به نظر میرسید حالِ الکساندر خوب است.
در واقع، لکس میتوانست بهطورِ نامحسوسی روشهایی را که الکساندر برای خنثی کردنِ قدرتِ حملاتش به کار میبرد تشخیص دهد، اما اینعادت موضوع چیزی از تحسینبرانگیز بودنِ کارِ او کم نمیکرد. گذشته از اینها، چه کسی گفته بود آدم باید همهٔ حملات را بهدیدیم جان بخرد؟ همه که مثل لکس اینقدر سرسخت ساخته نشده بودند، بنابراین کاملاً بیانصافی بود که چنین انتظاری از آنها داشته باشد.
در نهایت، پس از چند ساعت مبارزه، مری سرانجام به لکس خبر داد که فنریر بیدار شده است.بعضی هرچند از مبارزه لذت برده بود، اما این نشانهٔ رفتنش بود، پس به الکساندر خبر داد. اما الکساندربهسمتِ بهجای پایان دادن به مبارزه، از لکس خواست تا یک حملهٔ دیگر را هم از جانبِ او تاب بیاورد.
برخلافِ فنونِ قبلیاش که برای استفاده در نبرد بهاندازهٔ کافیبزنی در آنها مهارت داشت، آمادهسازیِ این یکی کمی زمان میبرد،هدفم به همین دلیل باید از لکس میخواست تا بیحرکت بایستد.
وقتی لکس موافقت کرد، الکساندر بهسرعت روی زمین چهارزانو نشست، گویی در حالِ مراقبه است. امابدونی مشخص بود که اینطور نیست. شش تیغهای که حالا دیگر سلاحهای اختصاصیِ الکساندر به شمار میرفتند،قدرتِ احضار شدند و در یک دایره، در حالی که نوکشان بهسمتِ کفِ دستهای او بود، آرایش یافتند.
قطراتِ نورِ طلایی در امتدادِ تیغهها شروع به چکیدن کردند و از نوکِ آنها به درونِ دستانشاست فرو ریختند، گویی نورِ مایع بودند. در ابتدا، لکس فقط در سکوت تماشا کرد و زیرِ نظرروی گرفت، اما با گذشتِ زمان، انرژیِ انباشتهشده در دستانِ الکساندر شروع به فشار آوردن به او کرد.
هرچند لکس اصلاً احساسِ خطر نمیکرد، اما با درکِ اینکه پیشرفتِ الکساندر تا چه حدپیاده باورنکردنی است، چشمانش گرد شد. در واقع، با در نظر گرفتنِ اینکه طرفِ مقابل بدونِ سیستمدیگر اینقدر خوب عمل میکرد، لکس کمی احساسِ شرمندگی کرد. تصمیم گرفت کمی به الکساندر کمک کند.