چپتر 770: در استخوانهایش
0گودالِ کوچکی از عرق روی زمین دورِ لکس شکل گرفت، هرچند دوامِ چندانینداشت نیاورد و کمی بعد شروع به جوشیدن کرد. گرمای سوزانِ کفِ سنگی، حتی نزدیکاجازه به شوکِ ناشی از چیزی که داشت تحمل میکرد هم لکس را آزار نمیداد.
میدانست تفاوتی وجود دارد، باید هم میبود. اما برای او، کسیوگرنه که مرموزترین و قدرتمندترین فنِ جهان را تزکیه میکرد، اینکه حتینداشت نتواند در حضورِ یک اژدهای مرده روی پا بایستد، حیرتانگیز بود.
خب، راستش را بخواهید، لکس تنها در عالمِ هستهٔ زرین بود، در حالی کهدقیقتر اژدها قطعاً از عالمِ جاودانِ زمینی قویتر بود. این یعنی اگر جاودانِ کیهانی نبود،موفقیتش دستکم یک جاودانِ آسمانی بود. این یعنی دستکم ۳ یا ۴ عالمِ بزرگ اختلاف.
لکس چشمانش را بست و چند نفسِ عمیق کشید تا خودش را آرام کند. باید خودش را جمعوجور میکرد و راهینفسِ برای مقاومت در برابرِ اقتدارِ اژدها مییافت. حالا تا حدودی میفهمید چرا از افزایشِ ناگهانیِ قدرتِ این اقتدار غافلگیر شده بود.شده عمیقترین تالار حتماً موانعِ خاصی داشت تا جلوی خروجِ هاله را بگیرد، وگرنه لکس حدس میزد کلِ سیاره از آن آسیب ببیند.
اما هیچکدام از اینها الان اهمیتی نداشت. باید بر این وضعیت غلبه میکرد، و نهغلبه فقط به این دلیل که تمامِ غارتگریاش به آن بستگی داشت. غرورِ لکس، یا دقیقترحال بگویم، حسِ جدیدش نسبت به خودش، اجازه نمیداد همهچیز را به همین حال رها کند.
او عمیقاً باور داشت که هرچند بخشِ زیادی از موفقیتش را مدیونِ سیستم و فنِ خودش است، اما خودش،اینها پشتکارش و مهارتش را عاملِ تعیینکنندهٔ این موفقیت میدانست. از اینکه به زمین کوبیده شده بود ناراحت نبود، هرچندهمین این هم اصلاً خوشایند به نظر نمیرسید. اما مطلقاً نمیتوانست به خودش اجازه دهد که روی زمین ذلیلانه بماند.
وقتی لکس دوباره چشمانش را باز کرد، انگار آتشی درونشان روشن شده بود و یک بارِ دیگرجدیدش خودش را بالا کشید. این بار، همانطور که بلند میشد نگاهش را روی زمین متمرکز نگه داشت وتعیینکنندهٔ در حالی که خودش را تا مرزِ توانش پیش میبرد، دردِ تکتکِ عضلات و اعصابش را حس میکرد.
در این لحظه نه فنِ «سختسازی»، نه «دستِ نفوذناپذیر» و نه هیچ فنِ دیگری کمکی نمیکرد، چراکه نیروییچشمانش که او را به پایین میراند به این سادگیها قابلِ دفع نبود. این نتیجهٔ سلسلهمراتبِ طبیعیِ موجودات بود.چرا این واکنشِ مناسبی بود که موجودی در انتهای طیفِ عروجِ هستی در برابرِ موجودی در صدرِ آن نشان میداد.
لکس با بیشترین سرعتی که میتوانست انرژیِ روحیاش را به جریان انداخت تا به تنِ دردمندش سوختدلیل برساند، اما این کار از لرزشِ دستانش کم نکرد. ناگهان، لکس فهمید که وقتی استخوانهای کوتوله زیرِبخشِ بارِ اقتدارِ اژدها شکست چه حسی داشت، چون حالا میتوانست صدای تَرَک خوردنِ استخوانهای دستانِ خودش را بشنود.
اما هیچچیز، نه وزنِ بیاندازهای که او را به پایین فشار میداد، نه ناکارآمدیِ فنونش در کمک بههیچکدام او، نه دردی که انگار از تنِ فیزیکیاش فراتر میرفت و روحش را میشکافت، و نه صدایی کهاجازه در قلبش فریاد میزد تا فقط تسلیم شود و آنی به مهمانخانه منتقل شود، نتوانست جلوی لکس را بگیرد.
پس از زمانی بهطرزِ طاقتفرسایی طولانی، لکس توانست خودش را بالا بکشد... و در حالتِ چهارچنگولی قرارجدیدش بگیرد. لکس روی دستها و زانوهایش، طوری برای هوا نفسنفس میزد که انگار شدیدترین تمرینِ عمرش راعاملِ انجام داده بود. در جاهایی از تنش درد میپیچید که حتی نمیدانست وجود دارند، یا میتوانند درد بگیرند.
در مقایسه با موجوداتِ قدرتمندِ جهان، او واقعاً چیزی جز یک مورچهٔ ترحمانگیز نبود، تازه اگر همین همچشمانش محسوب میشد. همانطور که افکارِ منفیِ بیشماری به ذهنش هجوم میآوردند و اعتمادبهنفسش را متزلزل و ارادهاش را سستافزایشِ میکردند، بیاختیار یکی از تأملاتِ قبلیاش را به یاد آورد. از خودش پرسید هاله چیست، و از کجا میآید.
لکس باور داشت که وضعیتِ ذهنیاش روی آن تأثیر میگذارد، اما کارهایش نیز بیتأثیر نبودند. او بدونِ اینکه حتی خودش متوجه شود،دقیقتر تحتِ تأثیرِ دورانِ فعالیتش بهعنوانِ مهمانخانهدار، هالهای قدرتمند ساخته بود. با خود فکر کرد حالا که انگار تقریباً تمامِ برتریهایی که سیستمموفقیت و فنونش به او داده بودند از او گرفته شده، اگر همچنان کارهای محیرالعقولی انجام دهد، این موضوع چه تأثیری روی هالهاش میگذارد.
هر چه باشد، پیش از این تنها باورخروجِ داشت که حتی بدونِ برتریهایش هم فوقالعاده است.آسیب حالا فرصت داشت تا این را ثابت کند.
لکس دندانهایش را به هم فشردوضعیت و با تقویتِ ارادهاش، گردن راستبستگی کرد و به روبهرو خیره شد.
آنجا، جانوری عظیم و قهوهایطلایی که گویی فراتر از حدِ تصور بود، تمامِ میدانِ دیدش را پراختلاف کرده بود. انگار تمامِ معیارها بیمعنی میشدند، چرا که در چشمانش، اژدها بزرگترین چیزی بود که تا بهمیفهمید حال دیده بود. هیچ کوه، هیچ سیاره و هیچ ستارهای نمیتوانست با عظمتِ این جانورِ روبهرویش رقابت کند.
اژدها روی هر چهار پایش آرمیده بود و بالهایش مرتب روی پشتش تا خورده بود. دمش نیز بهآرامی روی زمین کنارش حلقه زده بود، انگارجدیدش که در حالِ استراحت است. اگر کسی دقت میکرد، بالا و پایین رفتنِ سینهاش را میدید که نشان میداد مثلِ یک موجودِ خوابیده، بهآرامی نفسنمیرسید میکشد. با این حال، در تضاد با همین مشاهده، چشمانِ زرد و غولآسای اژدها باز بود و به دلیلی، انگار فقط روی لکس تمرکز کرده بود.
نمیتوانست از حسِّ روحی یا حسِّ روحش استفاده کند و انگار غرایزش نیز در اینسیاره لحظه از کار افتاده بودند. با این حال، به طریقی میدانست که تنِ اژدها زندهغرورِ است، اما روحش از پیش مرده بود. آنچه روبهرویش نشسته بود، بهنوعی یک جسدِ زنده بود.
رعدی در ذهنِ لکس غرید و انگار خودِ هوشیاریاش موردِ حمله قرار گرفت، چرا که تماشای اژدها برای او بیش از حد والا بود؛ چه رسدبخشِ به اینکه داشتند با هم ارتباطِ چشمی برقرار میکردند. اشکهایی از خون از بینیِ لکس جاری شد و رنگی سرخ به دنیا بخشید، اما لکس پلکآتشی نزد. در عوض، روی شیارِ نرم و برجستهای روی پیشانیِ اژدها تمرکز کرد. انگار چیزی آنجا بود، هرچند لکس از این فاصله نمیتوانست آن را درست ببیند.
اما برایش مهم نبود که آن چیز دقیقاً چیست. آن نقطه را دید و انگار چیزیبزرگ در اعماقِ وجودش بیدار شد. میلی برای مقاومت، برای طغیان، برای چنگ و دندان نشان دادنمییافت به هر فهرستِ مزخرفی که به او میگفت جایگاهش پایینتر از اژدهاست، در قلبش زبانه کشید.
در ابتدا، آن صدا در برابرِ همهمهٔ کرکنندهٔ صداهایی در قلبش که بهنداشت او میگفتند به مهمانخانه عقبنشینی کند و بیخیال شود، ضعیف بود و بهسختینسبت شنیده میشد. اما هر چه بیشتر به اژدها خیره میماند، آن صدا قویتر میشد.
اشکهای خونینش از روی صورت چکید و با گودالِ عرقِ جوشانِ زیرِ پایش درآمیختکلِ تا با جلزولز، هوا را از بویی تند و زننده پر کند. اما انگار اینبستگی بوی ناخوشایند به لکس جانی تازه بخشید. این بوی درد بود، بوی نبرد، بوی مقاومت.
صدای درونِ قلبش، بوی پخششده در هوا، دردِ استخوانهایش و تسلیمناپذیریِ روحش، همگی به هم پیوستند تا نیرویی توقفناپذیراجازه بسازند که آرامآرام تمامِ تار و پودِ وجودِ لکس را پر کرد. در حالی که نگاهش همچنان روی پیشانیِ اژدهااصلاً قفل بود، لکس به تلاشش برای صاف ایستادن ادامه داد. کمرِ واماندهاش خم شده بود، اما او نمیگذاشت همانطور بماند.