چپتر 640: چپتر ۶۴۰
0ماهها پیش، وقتی ایدهٔ ضیافتی برای مهمانها به ذهنِ لکس رسید، تصورانسانها کرده بود که این مراسم چطور خواهد بود. در واقع، بهجای اینکهاصلی کارها را فقط به بخشِ برنامهریزی بسپارد، خودش هم کمی تحقیق کرده بود.
ضیافت به دو بخش تقسیم میشد. زمانِ پیش از ضیافت کهنژادش همه در آن استراحت میکردند و خوش میگذراندند، به حساب نمیآمد. وقتیجایزه ضیافت رسماً شروع میشد، مرحلهٔ اول طبقِ برخی رسومِ زمینی پیش میرفت.
بهعنوانِ مهمانخانهدار، سخنرانیِ کوتاهی میکرد تا به همه روحیه بدهد. بعد به این فکر کرده بود که توجههاتبدیل را تقسیم کند و از چند نفرِ دیگر هم بخواهد بیایند و صحبت کنند. شوخی و خنده بهحسابی راه میبود و وقتی صحبتِ همه تمام میشد، مراسمِ رقصی برپا میشد و در پیِ آن شام میخوردند.
این بخشِ اول بود. بخشِ دوم شاملِ فعالیتهایی بود که لکس در درگاهِ هنالی پیدا کرده بود و در فرهنگهای بیگانه رواج داشتند. نمایشِ شجاعت در کار بود. جشن و سرور برپا میشد. دوئلهاییرواج در پیش بود. کیکی شبیهِ کیک زحل سرو میشد، با این تفاوت که بسیار قویتر بود و میتوانست روی کسانی که در عالمِ تزکیهٔ بالاتری بودند اثر بگذارد. لکس حتی محمولهٔ خاصی از میوهدیگری وارد کرده بود که میتوانست موقتاً هر کسی را که از آن میخورد، به گونهٔ دیگری از نژادش تبدیل کند. بنابراین، در موردِ انسانها، ممکن بود به انسانهای گربهای، چونسا، یا چیزِ دیگری تبدیل شوند.
شب با اهدای چند جایزه به پایان میرسید. این برنامهٔ اصلی بود و لکس انتظارگربهای داشت حسابی خوش بگذرد. اما برنامه از آن زمان عوض شده بود. حالا، با اینکهبرنامه هنوز قصد داشت ضیافت رویدادی پر از تفریح باشد، اما تمرکزش روی چیزِ دیگری بود.
«مهمانخانه خیلی وقت نیست که کارش رو شروعمیخورد کرده و شما هم کمی بعد به من ملحقانسانهای شدید، اما تو این مدتِ کوتاه اتفاقاتِ زیادی افتاده.»
با طنینانداز شدنِ صدای ملایمِ مهمانخانهدار در میانِ کارمندان، همه به اتفاقاتیموقتاً که افتاده بود فکر کردند. قدیمیترها بازیهای نیمهشب را به یاد آوردند وچونسا جدیدترها به یادِ حملهای افتادند که در غیابِ مهمانخانهدار از سر گذرانده بودند.
«مهمانخانهٔ نیمهشب تو تمامِ این مدتکند غرورش رو حفظ کرده، نه فقطصحبت بهخاطرِ من، بلکه بهخاطرِ همهٔ شما.»
مهمانخانهدار لحظهای مکثموقتاً کرد و به تکتکِدیگری چهرههای جمعیت خیره شد.
«چه راضی نگه داشتنِ مهمانها باشه، چه سازگار شدن با رویدادهای جدید، یا روبهرو شدن با اشراری کهگربهای قصدِ دردسر درست کردن دارن، تکتکِ شما شرافتِ مهمانخانه رو حفظ کردید. هیچ کاری خیلی بزرگ یا خیلی کوچیکحالا نیست، چون وقتی مهمانخانه نیازی داشته، همهٔ شما با افتخار قدم پیش گذاشتید تا اون کار رو انجام بدید.»
با شنیدنِ حرفهای مهمانخانهدار، تکتکِ کارمندان احساسحتی کردند غرورشان به جوش آمده است. سرها راگونهٔ کمی بالاتر گرفتند و سینهها را سپر کردند.
«امروز تو این ضیافت جمع شدیم تا از تمامِ تلاشهای شما در خدمت به مهمانخانه قدردانی کنیم.میبود اما فکر میکنم فقط برای خدمت به مهمانخانه نیست که اینقدر سخت تلاش میکنید. چیزِ دیگهای همرواج هست که به کارهاتون انگیزه میده. اون غروره. غرورِ اینکه بخشی از چیزی به عظمتِ مهمانخانه هستید.
«اما مگه میشه همهچیز همین باشه؟ فکر میکنم... این حسِ خونهست. حسِانسانها خانوادهست...» مهمانخانهدار دوباره مکث کرد، هرچند این بار حتی خودش هم متوجهِاصلی تردیدِ جزئیاش نشد. «این حسِ داشتنِ چیزیه که دلتون میخواد ازش محافظت کنید.»
کلمات و احساساتِ مهمانخانهدار مسری بودموقتاً و از جدیدترین تا قدیمیترین کارمندان، همهبنابراین حس کردند احساساتِ عمیقی در درونشان میجوشد.
«پس امروز، اینجا، ما نه فقط از کارهامون، بلکه از همدیگهوارد قدردانی میکنیم، چون این ما هستیم، تکتکِ ما، که مهمانخانهٔ نیمهشب روانسانهای میسازیم. اما... این فقط کارهای گذشتهٔ ما نیست که جای تقدیر داره...»
لحنِ مهمانخانهدار ناگهان عوض شد. صدایشکند که پر از انرژی و شورصحبت بود، بهیکباره جدی و سنگین شد.
«بلکه از کارهایی که بعضی از ما قراره انجام بدیم هم قدردانی میکنیم. مطمئنم همهٔ شما میدونید از چی حرف میزنم. مهمانخانهٔمیرسید نیمهشب با چالشی بزرگ و غیرمنتظره روبهرو شده. با اینکه ما مجموعهٔ کوچکی هستیم که تمرکزمون روی خدمت به مهمانهاست، اما همیشهنیست در پایبندی به اصولمون ثابتقدم بودیم، حتی در برابرِ سختترین شرایط. با این حال، تو این جهان، ما نمیتونیم کاملاً تنها بمونیم.
«مهمانخانه به جنگی کشیده شده که هیچ ربطی به ما نداره و ما رو بهانسانها میدونِ نبردی ناآشنا پرتاب کرده. اما وقتی با این چالش روبهرو شدیم، وقتی درخواستِ داوطلبحسابی کردم، با استقبالِ بینظیری مواجه شدم. قهرمانانِ مهمانخانه بدونِ تردید یا ترس از سختیها داوطلب شدن.»
ناگهان هزار نورافکنِ مختلف ظاهر شد و روی تکتکِ داوطلبانِمیوه برگزیده تابید. بهعلاوه، صفحهٔ عظیمی پشتِ سرِ مهمانخانهدار پدیدار شدموردِ که چهرههای فروتن اما شادِ آنها را زیرِ نورافکنها نشان میداد.
«تکتکِ شما افتخارِ مهمانخانه را با خود به همراه دارید و این فقطکنند به محوّطهٔ مهمانخانه محدود نمیشود. از آنجا که راهیِ میدانِ نبردی دور ازدوم مهمانخانه و در پهنهٔ جهانِ پهناور هستید، باید این افتخار را با خود ببرید.»
مهمانخانهدار بشکنی زد و ناگهان لباسِ هر ۱۰۰۰ کارمند تغییر کرد.موردِ با اینکه پیشتر هم کتوشلوار به تن داشتند و حالا هم کتوشلواربرنامهٔ پوشیده بودند، تفاوتِ این دو دست لباس از زمین تا آسمان بود!
در حالی که کتوشلوارهای قبلیشان شیک و کاملاً رسمی بود، کتوشلوارهاینژادش جدید نهتنها دقیقاً اندازهٔ تنشان دوخته شده بود، بلکه هالهشان رااهدای چنان ارتقا میداد که در عینِ جذابیتِ بینظیر، مرگبار به نظر میرسیدند.
هر کتوشلوار سهتکه بود، همراه با پیراهنی سفید و کراواتی مشکی. دکمههای طلاییکسی نهتنها جلوی لباس، بلکه سرآستینها را هم زینت میداد. سمتِ چپِ کت حروفِچیزِ طلاییِ «ام.آی» نقش بسته بود و به برگردانِ یقه، سنجاقی بهشکلِ کلید متصل بود.
همراه با کتوشلوار، یک جفت دستکشِ مشکی هم بود که چنان دقیق اندازه بود که حتی یک بند انگشت از پوستِ بینِ سرآستینِ پیراهن و دستکشدوم پیدا نبود. برای کفش، کفشهای آکسفورد، و البته به رنگِ مشکی، به پا داشتند. بالای یقه، دستمالگردنی ابریشمی و مشکی گردن را بهخوبی میپوشاند و نقابی مشکیعالمِ و شیک صورتشان را تا لبهٔ بینی در بر میگرفت. روی چشمهایشان نیز نقابی ساده قرار داشت، شبیه به نقابهایی که در مهمانیهای رقص به چشم میزنند.
تا اینجای کار به نظر میرسید کتوشلوارها کاملاً یکسان باشند، اما درست همینجا بود که تمایزِ کوچکی برای اعمالِ سلیقهٔجایزه شخصی در لباسها به چشم میخورد. بالای نقاب، هر شخص کلاهی به سر داشت، اما انگار هر کس در انتخابِتمرکزش نوعِ دقیقِ آن نقش داشته است. برخی کلاهِ هشتترک، برخی کلاهِ شاپو و برخی دیگر کلاهِ تخت به سر گذاشته بودند.
مهمانخانهدار مکث کرد تا به همه اجازه دهد این منظره را تماشا کنند. واقعاً باشکوه بود، چون لکس میتوانستچونسا تشخیص دهد که این لباسها چقدر بینهایت بادوام و قدرتمند هستند. همینقدر بس که لکس حس میکرد حتی اگرهنوز با تمامِ قدرتش به یکی از آن داوطلبان مشت میزد و آنها دفاع نمیکردند، باز هم کاملاً سالم نمیماندند.
متوجه شد که با وجودِ محدودیتِ زمانیِ شدید، خیاط توانسته بود لباسها را کمی شخصیسازی کند. براینژادش مثال، از روی نقابِ زی، لکس میتوانست خطوطِ مشخصِ سیمِ هدفون را ببیند که به گوشهایش میرفت،انتظار یا لباسِ جرارد که کمی بازتر از بقیه بود و جلیقهٔ زیرش را بیشتر به رخ میکشید.
همچنین متوجه شد که برخلافِ بقیه، لوتر یک عصای مشکی و طلایی همکنند با خود داشت. لکس هیچ ایدهای نداشت که این عصا از کجا آمدهدوم یا لوتر چطور پولش را داده است، اما بهشدت چشمگیر به نظر میرسید.
مهمانخانهدار بارِ دیگر شروع به صحبت کرد، اما این بار فقط روانسانها به آن ۱۰۰۰ داوطلب که حالا در مرکزِ جمعیت گرد آمده بودند: «بدانیدانتظار که حتی وقتی در میدانِ نبرد قدم میگذارید، مهمانخانهٔ نیمهشب همیشه با شماست.»
«میدانِ نبرد ناآشناست، اما این نمیتواند روحیهتان را متزلزل کند. شما در کنارِ هم با موانعِ بیشماری روبهرو شده و بر آنها غلبه کردهاید،پایان و بر این یکی هم غلبه خواهید کرد. چون در حالی که دیگران برای کشتن یا زنده ماندن میجنگند، شما برای محافظت کردن میجنگید!کارش یادتان باشد، حالا یا همیشه، شما تنها نیستید! شما یکدیگر را دارید، پیوندهایتان را دارید، و ارادهٔ تسلیمناپذیرتان را برای ایستادگی در برابرِ سختیها!»
«با اینکه جنگ کارِ ما نیست، فقط به این دلیل است کهموقتاً خودمان نخواستهایم باشد. مهمانخانهٔ نیمهشب از آزمونها و مصیبتها شانه خالی نمیکند، وچونسا از جنگِ کسانی که خودشان از پسِ آن برنمیآیند هم پا پس نمیکشد!»
صدای مهمانخانهدار که زمانی از نظرِ بلندی و لحن پایینبخواهد آمده بود، بارِ دیگر به اوجی قدرتمند رسید و نهتنها قلبِرقصی تمامِ شنوندگان، بلکه خودِ زمین و آسمان را به لرزه درآورد!
چهرهٔ کاملاً مرگبارِ ۱۰۰۰ جنگجوی مجهز در کنارِ صدای الهامبخشِ مهمانخانهدار چنان جمعیت را به وجد آوردچیزِ که دیگر نتوانستند خود را کنترل کنند و فریادِ شادیِ بلندی سر دادند که در سراسرِ دهکدهحالا پیچید و حتی بیرون از مانعی که تمامِ مهمانها را بیرون نگه داشته بود نیز شنیده میشد.
مهمانخانهٔ نیمهشب خواهانِ این جنگ نبود، اماکسی کاری میکردند کسانی که آنها را بهموردِ این جنگ کشانده بودند، عمیقاً پشیمان شوند.