چپتر 772: چیرگی
0لکس بیشترِ عمرش در خانه درس خوانده بود، برای همین نمیدانست یک معلمِ ورزشِ سنتیفشارِ چه شکلی است. تنها چیزی که میتوانست با آن مقایسهاش کند، وقتهایی بود که پدرش گرمکننتیجه میپوشید، سوتی برمیداشت و او و خواهرانش را مجبور میکرد تمرینهای عجیب و بیربطی انجام دهند.
گاهی دورِ یک پارک میدویدند و گاهی به شنا میرفتند. بعضی وقتها هم پدرنمیشدند و مادرش بعد از دیدنِ یک فیلمِ رزمی، مثل «پسر کاراتهباز» یا چیزی شبیه بهپرانرژیشان آن، خلاقیتشان گل میکرد و مجبورشان میکردند دقیقاً همان کارهای توی فیلم را انجام دهند.
در مجموع، آنقدرها هم بد نبود، جز اینکه تا وقتی کاملاً خسته و ازنفسافتاده نمیشدند، اجازه نداشتند دست ازشاید کار بکشند. حالا که فکرش را میکرد، شاید این فقط راهی بود تا پدر و مادرها بچههای بیشازحد پرانرژیشان رااما خسته کنند تا خودشان کمی استراحت کنند. اگر پدر و مادرش آدمهای عادیای بودند، این حرف منطقی به نظر میرسید.
اما این موضوع بیربط بود. چیزی که واقعاً اهمیت داشت این بود که در حالی که لکس بدنش را فراتر از حدِ توانش تحت فشار میگذاشتحالا تا به اژدها نزدیک شود، خاطراتِ آن روزهای خستگیِ مفرط برایش زنده میشد. هر حرکت، چه عقب و جلو بردنِ دستهایش برای حفظِ تعادل، چه هراهمیت بخشِ طاقتفرسای قدم برداشتن، باید با نهایتِ دقت انجام میشد. تنها زیرِ چنین فشارِ شدیدی بود که لکس فهمید راه رفتن در واقع چقدر پیچیده است.
همزمان باید تزکیه میکرد و با وجود اینکه هنوز هیچ کمکی به او نکردهچنین بود، اطمینان داشت که نتیجه میدهد. هرچه باشد، با هر قدمی که برمیداشت، بهکمکی اژدها نزدیکتر میشد. این یعنی هر قدمی که برمیداشت، خب، قدرتِ اژدها را بیشتر میکرد.
صدای نالهای از کنارش آمد و لکس بیاختیار لبخند زد. بعد از اینکه ایستاد و دوباره ژستِ باوقاری به خود گرفت، فنریر را احضار کرده بود. تولهٔ بیچاره همپرانرژیشان زیرِ بارِ فشارِ اژدها درمانده شده بود، اما خوی تهاجمیای که در اعماقِ تبارش ریشه داشت، اجازه نمیداد در برابرِ اژدها زانو بزند. با اینکه هدفِ مشخصی مثلِ لکسشود نداشت، فنریر هم روی پاهایش ایستاده بود، هرچند برای نزدیکتر شدن بهشدت بیمیل بود. با این حال، غرورش اجازه نمیداد در حالی که لکس به جلو میرفت، او عقب بماند.
دلیلِ اینکه لکس او را احضار کرده بود، این نبود که نمیخواست بهتنهایی عذاب بکشد؛ نه. دلیلش این بود که ارادهٔ توله را آبدیده کند.بیشازحد متوجه شده بود که هرچه بیشتر شکار میکند، خوی تهاجمیاش بیشتر از کنترل خارج میشود. فعلاً مشکلی نبود، چون تا الان همیشه در حضورِ لکستحت رفتارِ خوبی داشت، اما لکس با خودش فکر کرد که شاید غلبه بر کمی سختی و فهمیدنِ اینکه قدرتِ مطلق نیست، برای رشدِ توله خوب باشد.
علاوه بر این، به کسی نیاز داشت تا هنگامِ عبور ازفیلم این مانع تماشایش کند. نمایشِ بدونِ تماشاچی چه فایدهای داشت؟ خب، دردست واقع دلایلِ زیادی برای این کار وجود داشت، اما کی اهمیت میداد؟
سی دقیقه از شروعِ پیادهرویِ لکس میگذشت، اما حتی پانصد فوت (۱۵۰ متر) هم جلو نرفتهشدیدی بود. این اصلاً خوب نبود، چون میتوانست لرزشهای خفیفی را که از قلعهٔ بالا میآمد حس کند.هرچه خبری بود، و هرچه بیشتر طول میکشید، احتمالِ اینکه بهزودی سروکلهٔ شخصِ دیگری پیدا شود بیشتر میشد.
ذهنش پر از ایدههای بیشماری بود که چطور میتواند این کار را آسانتر کند. میتوانست از خاصیتِ فضاییاش برای نزدیکتر شدن استفاده کند، میتوانست سرگردان خاموش رابچههای احضار کند. حتی مطمئن بود اگر یک کلیدِ طلایی را بهاندازهٔ کافی محکم به سمتِ اژدها پرت کند، کلید خرد میشود و اژدها را به مهمانخانه میفرستد. آنجامیگذاشت میتوانست این آزمون را با هر چقدر زمان که نیاز داشت برگزار کند و این کار به او زمانِ کافی میداد تا بقیهٔ گنجینه را هم غارت کند.
دستِ خودش نبود، لکس آنقدر روی پیدا کردنِ راههای دررو تمرکز کرده بود که این ایدهها مدام به ذهنش میرسید. اما همه را رد کرد. برخی چیزها باید در همان لحظه وآدمهای بدونِ فکر کردن به عقبنشینی یا تسلیم شدن به دست میآمدند. البته، میتوانست همین کار را داخلِ مهمانخانه و بدونِ فشارهای خارجی که او را به عجله وامیداشت امتحان کند، اما این کارجلو کلِ هدف را زیرِ سؤال میبرد. باید این کار را میکرد تا ثابت کند به سیستم وابسته نیست. مهمتر از همه، باید بر اژدهایی که او را به خاک مالیده بود پیروز میشد.
لکس حتی به خودش اجازه نداد واردِدقیقاً حالتِ فلو یا هر حالتِ دیگری شود.نبود این کار را باید تماموکمال خودش انجام میداد.
لکس چنان روی کارش تمرکز کرده بود که اصلاً متوجه نشد کِیدقت شروع به بیرون دادنِ هالهٔ خودش کرد. کاملاً هم منطقی بود. داشتتزکیه تمامِ توانش را میگذاشت، پس ناخودآگاه هالهاش را هم قاطیِ کار کرده بود.
اما در حالی که هالهاش پیشتر کاملاً تا روی پوستشوقتی سرکوب شده بود، زیرِ فشارِ هیبتِ اژدها و به پیشرانیِ دستاوردِفکرش عظیمی که در هر قدم نهفته بود، شروع به تغییر کرد.
مسیری که در آن تغییر میکرد بهشدت سرکوبگرانه نبود، برخلافِ هیبتِ اژدها، چرانداشتند که حالا مهماننوازی در وجودش ریشه دوانده بود و سرکوب کردنِ مهمانها هرگزپرانرژیشان نشانهٔ یک میزبانِ خوب نبود. اما با این حال داشت اقتدار به دست میآورد.
این اقتدارِ یک رئیس بر زیردستانش نبود، نه. بیشتر شبیه اقتداری بود که از شخصیتِ خودِ فرد سرچشمه میگرفت. مثلِ احترامِ یکنداشتند جنگجو بود - که در یک باغ به همان اندازهٔ میدانِ نبرد پابرجا بود. مثلِ اعتمادبهنفسِ یک شاه بود - که نیازیحرف به اثباتِ ارزشِ خود نداشت. مثلِ یک سلبریتی در برابرِ جمعیتِ عظیمی از طرفداران بود - که نیازی به معرفیِ خود نداشت.
همهٔ اینها و حتی بیشتر از اینهاطاقتفرسای بود، و با گذشتِ هر ثانیه بیشترچنین صیقل میخورد. سرشار از هالهٔ چیرگی بود.
اما چطور چیزی که سرشار از حسوحالِ چیرگی بود میتوانست سرکوب شود؟ هالهاشازنفسافتاده ۱ سانتیمتر از پوستش بیرون زد و برای یک لحظه لکس این توهممادرها را حس کرد که قدم برداشتنش، حتی به مقداری ناچیز، آسانتر شده است.
گاهی اوقات محتواییمجموع جا میافتد، لطفاً خطاهاوقتی را بهموقع گزارش دهید.