چپتر 1280: چگونه پیش برویم
0وقتی از خواب بیدار میشد، صدایی مبهم و دور به گوشش خورد: «لکس... لکس، بیدار شو!»داشت با خمیازهای که یک بارِ دیگر صدای مری را خفه کرد، سردرگمی ذهنِ مهآلودِ لکس راجوتون فرا گرفت. به اطراف نگاه کرد و برای لحظهای محیطِ اطرافش را نشناخت. اینجا شبیهِ اتاقخوابش نبود.
مری یک بارِ دیگر گفت: «لکس، بیدار شو. امپراتور ساعتهاست که منتظره!» ذهنِ لکس ناگهان به خود آمدآخرِ و آنچه را رخ داده بود به یاد آورد. او واردِ وانِ آبگرم شده بود تا پس ازهری فشارِ ناشی از خواندنِ نامهٔ فرماندار کمی استراحت کند و جان بگیرد، اما ظاهراً در مقطعی خوابش برده بود.
نکتهٔ غیرعادی این بود که حتی پس از آن چرتِ طولانی، احساسِ خستگی وچرتِ بیحالی میکرد. به خاطر سپرد تا زمانِ بهبودیِ کامل از هر چیزِ خطرناکی دوریسپس کند، اما سپس به اتاقش آنی منتقل شد و بهسرعت شروع به لباسپوشیدن کرد.
لکس گفت: «ببخشید.آینه بیشتر از چیزی کهمیخواست فکر میکردم خسته بودم.»
«حدس میزدم. به امپراتور خبر دادمکلِ که تازه داری درمانِ خستگیِ ناشی ازتیره نبرد رو تموم میکنی. کاملاً درک کرد.»
لکس لباس پوشید و جلوی آینه ایستاد، و هرچند دلش میخواست طراوتِ جوانیِ آشنایشببیند را ببیند، اما چیزی که دید شبیهِ دانشجویی بود که کلِ آخرِ هفته را نخوابیدهفراتر است. رنگپریده بود و حلقههایی تیره زیرِ چشمانش داشت، هرچند ماجرا از این فراتر نمیرفت.
لکس زمزمه کرد: «فکر کنم بایدظاهراً برم پیشِ هری و یه درمانِ پوستِحتی صورت یا یه همچین چیزی انجام بدم.»
سپس نزدِ جوتون و ویلیام آنی منتقل شد کهجوانیِ نشسته بودند و در حالی که بازیهای نیمهشب را کهرنگپریده هنوز در جریان بود تماشا میکردند، با هم گپ میزدند.
روی صندلیِ روبهروی آنها نشست وکلِ گفت: «بابتِ تأخیر عذرخواهی میکنم. حالمحلقههایی از چیزی که فکر میکردم بدتر بود.»
از چند ساعت پیش که لکس دربارهٔ استراحتگاهِ سرافیم شنیده بود،طراوتِ سعی داشت از دیدِ یک غریبه به مهمانخانهاش نگاه کند تارنگپریده ببیند چه حالوهوایی دارد. آیا تأثیرِ خوبی میگذاشت؟ آیا دنج بود؟
آنها در جایی با هم دیدار میکردند که شبیهِ یک کلبهٔ انگلیسیِ دور از شهرها، نزدیکِ کوهپایههای یک رشتهکوه بود. پیچکها در امتدادِ دیوارهای آجری بالا رفته بودند واتاقش گلهایی از بالایشان آویزان بود که هوا را از عطرِ شیرینشان پر میکرد. جویباری در آن نزدیکی جریان داشت و صدای آب با محیط درمیآمیخت تا آنجا را شبیهِ یکایستاد پناهگاهِ روستاییِ بینقص کند. لکس آنجا را بسیار دوست داشت؛ فقط امیدوار بود بقیه هم همین حس را داشته باشند. یا شاید آنها اصلاً اینقدر به این موضوع فکر نمیکردند.
لکس ناگهان به خود آمد ودلش فهمید افکارش سرگردان شده است. انگاردید ذاتش هنوز از خواندنِ نامه متأثر بود.
«نیازی به عذرخواهی نیست. به من اطلاع دادن کهنخوابیده با فرماندار جلسهای داشتید. میتونم تصور کنم که چنینفراتر جلسهای چقدر... طاقتفرساست، بهخصوص برای کسی در سطحِ شما.»
لکس لبخند زد، اما چیزی نگفت. جلسه او را خستهمیخواست نکرده بود، اما در واقع باز هم فرماندار دلیلِ وضعیتِنخوابیده فعلیاش به حساب میآمد، پس نیازی نبود سرِ جزئیات بحث کند.
«قبل از اینکه شروع کنیم، اینظاهراً نامهای از طرفِ مهمانخانهدار به فرمانداره.این لطفاً مطمئن بشید که به دستش میرسه.»
امپراتور نامه را با هر دو دست گرفت و ظاهرِ راحتش ناگهان ازدانشجویی بین رفت. بهجای آن، در حالی که نامه را میگرفت، جدیترین حالتِ ممکن رانمیرفت به چهرهاش داد و سپس آن را به یک گنجینهٔ فضاییِ مخصوص منتقل کرد.
«نامه به دستشببیند میرسه، نه صبرکلِ کن، در واقع...»
جوتون از مهمانخانه ناپدید شد، که مشخصایستاد بود برای رساندنِ نامه عجله دارد، وببیند لکس و ویلیام را رودرروی هم رها کرد.
لکس برگشت و به مردی که تقریباً همشکلِ خودش بود نگاه کرد، وحتی سعی کرد وانمود کند که از او خیلی بدش نمیآید. راستش را بخواهید،خطرناکی لکس این روزها کموبیش از همهٔ اعضای خانوادهٔ دور و نزدیکش بیزار شده بود.
لکس بدونِ تعارفاتِ معمولِایستاد اینگونه دیدارها پرسید: «ردیطراوتِ از دیمیان پیدا کردید؟»
«بر اساسِ اطلاعاتی که جمعآوری کردهایم، دیمیان کمی پیش از وقوعِ حمله واردِ حلقهٔ درونیِ سازمانداشت شده. گمان میرود که او بههمراهِ سایرِ اعضای ردهبالای سازمان و جفریِ اصلی فرار کرده باشه. البته،ویلیام من فقط چیزهای مختصری رو میدونم که جوتون بهم گفته. برای جزئیاتِ دقیقتر، باید از خودش بپرسی.»
«در این صورت،لباس شما چی میتونیدآینه به من بگید؟»
ویلیام با شنیدنِ لحنِ مؤدبانه اما آشکارا ناراضیِ لکس آهی کشید. آیا تقصیرِ او بود که یکی از نوادگانش،میکرد بعد از صدها یا هزاران نسل، تبدیل به یک دیوانهٔ قاتل شده بود؟ شاید آره، شاید هم نه. امافکر دفاع از خودش هیچ فایدهای نداشت. حتی پیش از این ماجرا هم لکس بهزور تحملکردنِ ویلیام را یاد گرفته بود.
«چند موردی هست که توی محدودهٔ اختیاراتِ منه. مثلاً میتونم برای کمک به وضعیتِ خواهرت راهنماییهایی بکنم. هنالیاست هم از منابعِ خودش استفاده کرد تا الیزا رو برات پیدا کنه. با توجه به تلاشِ زیادی که برایانجام مخفیشدن میکنه، هنوز بهش نزدیک نشدهایم. فکر کردیم بهتره خودت تصمیم بگیری که میخوای با این قضیه چهکار کنی.»
لکس بیدرنگ پرسید: «از الیزا بگید. حالش خوبه؟» فراموش نکرده بود که خواهرِ نسبتاً درونگرایش بعد از اینکه دیمیان سعی کردهکنم بود او را به نمایش بگذارد تا بهترین گزینههای ازدواج را برایش پیدا کند، فرار کرده بود. یا دستکم داستان اینطورمیکردند بود. با توجه به اینکه ثابت شده بود آن مرد چقدر آبزیرکاه است، لکس شک داشت همهچیز به این سادگی باشد.
«هم آره هم نه. از نظرِ سلامتی حالش خوبه، اما در حالِ فراره. جناحهایی هستن که دنبالش افتادن وهفته اون هم داره از دستشون فرار میکنه. وقتی این رو فهمیدیم، یه سری اقداماتِ پیشگیرانه انجام دادیم تا مطمئنصورت بشیم گیر نمیافته، اون هم بدونِ اینکه کسی متوجه بشه. حالا دیگه به خودت بستگی داره که چطور پیش بری.»
لکس در آن لحظه هیچچیز را بیشتر از این نمیخواست که برود و الیزا را پیدا کند، اما قضیه به این سادگی نبود. به ویلیام که ظاهراًدوری یک تزکیهگرِ جاودانِ آسمانی بود نگاه کرد و سعی کرد بسنجد که نیایش چقدر از او قویتر است. جواب این بود... راستش خیلی زیاد. بنابراین این واقعیتدرک که دیمیان توانسته بود از او پنهان بماند، نشان میداد که او هم دستوپابسته نیست. به یاد آورد که جفری گفته بود دیمیان هم یک جاودانِ آسمانی است.
«میدونید آیا...جلوی آیا دیمیانایستاد بلایی سرش آورده؟»