چپتر 1188: مسخشده
0ژیزل با ورود به تالار مکث کرد و چشمش دقیقاً به همان چیزی افتاد که دنبالش میگشت. تالار در سایه فرو رفته بود، خلوتگاهی دستنخورده از گذرِ زمان، که هوایش لبریز از زمزمهٔ رازهای باستانی بود. قدم به داخل گذاشت و لرزهای از هیبتشدهاند و هراس حس کرد. وقتی سرانجام چیزی را که به دنبالش بود دید، نفس در سینهاش حبس شد. پیشِ رویش، معلّق در تاریکی، گنجینهٔ پنهانِ افسانهها قرار داشت: شنهای زمان. حلقهٔ کوچکی بود، ظریف و مسحورکننده، ساختهشده از چند دانه شن که انگار برتقریباً جاذبه غلبه میکردند و تا ابد در سقوطی هیپنوتیزمکننده فرو میریختند. دانهها با نوری ملایم و طلایی میدرخشیدند و هالهای فراواقعی و اسطورهای میساختند. قدرتِ ساطعشده از شنها محسوس بود؛ نیرویی بیاندازه که تاروپودِ واقعیت را میکشید و نویدِ چیزهای دستنیافتنی و درکناپذیر را میداد.
راستش، هیچ ایدهای نداشت که شنها چه کار میکنند. حالا که اینجا ایستاده بود، حتی میتوانست بشماردجلو چند دانه شن در آن حلقهٔ ابدی گرفتار شدهاند. تنها سیزده دانه بود. با این حال، کسی برایگوشهٔ همین سیزده دانه به زحمتِ فراوانی افتاده و رویدادهایی را با فاصلهٔ میلیاردها سال بهدقت برنامهریزی کرده بود.
اینکه کسی تا این حد میخواست آنها را پنهان نگه دارد،میلیاردها نشان میداد چقدر قدرتمندند. همین موضوع روشن میکرد که چرا خودشنشان برای رسیدن به آن باید اینهمه به آب و آتش میزد.
با برداشتنِ یک قدم به جلو، قلبش از آمیزهٔ هیجان و هراس تندتر زد؛ کششِ شنها تقریباًموضوع مقاومتناپذیر بود. دیگر چیزی نمانده بود. بهمحضِ اینکه شنها را برمیداشت، میتوانست برگردد و خودش به اینتقریباً حبابِ زمان پایان دهد. اما مکث کرد و نگاهش از شنها به گوشهٔ تاریکِ تالار کشیده شد.
پیکری بلند و تکیده از سایههای حاشیهٔ تالار بیرون آمد؛ حضورش بهاندازهٔ خودِ مرگ، عریان و سرد بود. پوستش چنان رنگپریده بود کهواقعیت شفاف به نظر میرسید؛ سفیدیِ شبحواری که تضادِ شدیدی با سیاهیِ بیانتهای چشمانش داشت، چشمانی که هیچ بازتابی نداشتند و هیچ نشانی ازسیزده زندگی در آنها نبود. او شبحی در کالبدِ انسانی بود و نیتش کاملاً روشن بود. آنجا بود تا فقط جلوی او را بگیرد.
ژیزل به یکی ازچقدر پیروانِ سرسختِ یک حرمتشکن نگاهچرا کرد و گفت: «تفالهٔ مسخشده.»
در حالی که ایزدان پیروانِ مذهبیِ خود را داشتند که ایزدی را میپرستیدند و به منبعِقدرتمندند قدرتِ او تبدیل میشدند، مسخشدهها کسانی بودند که به دستِ یک حرمتشکن آلوده شده بودند. حرمتشکنتندتر منبعِ قدرتِ مسخشدههایش بود، و این یعنی هر کدام از آنها انرژیِ ناپاک به کار میبردند.
آنها بهنوعی شبیهِ متعصبانِآنها مذهبی بودند که ایزدانشاننشان به آنها قدرت بخشیده بودند.
مسخشده لبخند زد، دندانهای آبنوسرنگش رانوری نشان داد و گفت: «ای بابا،اسطورهای این طرزِ حرف زدنِ یه بانو نیست.»
ژیزل با اینکهتنها جواب را میدانست،حال پرسید: «اینجا چیکار میکنی؟»
هر دو دورِ شنهایچقدر زمان میچرخیدند و فاصلهشانمیکرد را از هم حفظ میکردند.
«خب ژیزل، من اینجام تاهمین نذارم حماقت کنی، مثلاً اینکهفاصلهٔ شنها رو از اینجا ببری.»
ژیزل گفت: «این حبابِ زمان دیگه آخراشه.کرده شریکم همین الان داره کارش رو تموم میکنه.چقدر در هر صورت، شنها دیگه زیاد پنهان نمیمونن.»
مسخشده با خندهای ریز گفت: «آخی، ژیزل، مننوری رو که نمیتونی گول بزنی. کی با توقدرتِ شریک میشه؟ واقعاً باید دروغِ بهتری سرهم کنی.»
ژیزل نگاهش را روی مسخشده قفل کرد. خب، توقعِ زیادی بود که با فهمیدنِ اینکه شنها در هر صورتآمیزهٔ از اینجا میروند، همینطوری راهش را بکشد و برود. اما این یعنی شاید وقتِ کافی نداشت تا او را ازبلند سرِ راه بردارد و خودش برود حبابِ زمان را از بین ببرد. برای این کار باید به لکس اعتماد میکرد.
لحظهای با خود فکر کرد که آیا واقعاً میتواند چنینفاصلهٔ کاری را به او بسپارد یا نه. اگر لکس شکستنگه میخورد، ژیزل میمرد و همهٔ این تلاشها به باد میرفت.
بعد عزمِ لکس را به یاد آورد، وقتی از کسانی میگفتپنهان که باید نجاتشان میداد. دستکم میتوانست مطمئن باشد که آن عزمرسیدن واقعی است. احمقانه بود، بینهایت احمقانه، اما تصمیم گرفت قمار کند.
حتی اگر شنها از حبابِ زمان خارج میشدند، بازملایم هم به دستِ او نمیرسیدند؛ این یعنی باید همهچیز رامحسوس به خطر میانداخت تا همین حالا آنها را چنگ بیاورد.
شمشیری احضار کرد. باچقدر دیدنِ آن، مسخشده پوزخندی زدچرا و ناگهان نبرد آغاز شد.
ژیزل گفت: «اگهکسی الان فرار نکنی، بافراوانی تموم شدنِ وقت میمیری.»
مسخشده با شعفی لبریز گفت: «من کهکرده در هر صورت میمیرم. پس چه بهترنشان که در حالِ انجامِ مأموریتِ سرورم بمیرم.»
ژیزل دندانغروچهای کرد و بیخیالِ حرف زدن شد.نوری مسخشده یا غیرِمسخشده، با انرژیِ ناپاک یا بیآن،قدرتِ ایستادن سرِ راهِ او اصلاً کارِ آسانی نبود.
حتی مبارزهٔ مرگ و زندگی هم در دستانِ او شبیه رقصی پیچیده بود. با مانورهای چابک وجلو ضرباتِ سریعش، نگذاشت حتی یک ضربه به او بخورد و در همین حین، مسخشده را رفتهرفته ازنگاهش پا درآورد؛ خونِ سیاه مسخشده تالاری را که تا پیش از آن بینقص و تمیز بود، لکهدار میکرد.
هرچه بیشتر زخمیاش میکرد، مسخشده کلافهتر میشد. هرچهافتاده کلافهتر میشد، هجومیتر عمل میکرد. و هرچه هجومیتراینکه میشد، جاخالی دادن از حملاتش برای ژیزل آسانتر میشد.
دیگر فقط مسئلهٔ زمان بود تا مسخشده، با تمامِ قدرتهای کفرآمیزش، به زانودارد دربیاید. ژیزل بیدرنگ سرش را از تن جدا کرد، شنها را چنگ زدمیزد و آنها را درونِ ظرفِ مناسبی که از مدتها پیش آماده کرده بود، ریخت.
سپس پا به فرار گذاشت. تنها چند دقیقهٔ حیاتی از عمرِ حبابِ زمان باقیاسطورهای مانده بود و اگر لکس هنوز موفق نشده بود، یعنی حتماً به مشکلی برخوردهدرکناپذیر است. در بدترین حالت، شاید یک مسخشده آنجا نگهبانی میداد و راهش را بسته بود.
اما جریانِ زمان تند و بیوقفه بودروشن و پیش از آنکه به تالار برسد،آتش حس کرد که وقت دارد از دست میرود.
درست در لحظهای که حس کرد همهٔ امیدها به باد رفته و زمان در آستانهٔ توقف است،میخواست صدای «بوووم!» مهیبی در سراسرِ هرم پیچید و موجِ انفجارش او را به عقب پرت کرد. پیشمیزد از آنکه بتواند از جا بلند شود و بفهمد چه اتفاقی افتاده، کلِ دنیا شروع به لرزیدن کرد.