---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 1365: شهریه ۱ • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 1365: شهریه ۱

0

چوبِ خلأ یکی از سخت‌ترین موادِ تجدیدپذیرِ شناخته‌شده در جهان بود.‌بذر​ بسته به نوعِ دقیقِ درخت، این سختی حتی بیشتر هم می‌شد،‌معمولیِ​ چه رسد به اینکه خودِ درختان نیز ویژگی‌های شگفت‌انگیزِ فراوانی داشتند.

درختِ سکویای خلأ به‌هیچ‌وجه قوی‌ترین درخت در میانِ این نوع درختان نبود، اما بی‌شک یکی از قوی‌ترین‌ها به شمار می‌رفت. مهم‌تر‌خیره​ از آن، این درخت هم در ارتفاع و هم در پهنا کاملاً غول‌آسا بود و همین آن را به گزینه‌ای عالی برای‌بانک​ یک خانه‌درختی تبدیل می‌کرد. ویژگی‌های فراوانِ خودِ درخت در ارتباط با فضا و خلأ نیز آن را به انتخابی بی‌نظیر بدل می‌ساخت.

حالا که انتخابش را کرده بود، لکس با دو مشکلِ دیگر روبه‌رو بود. اول اینکه باید دستش به یک بذر از‌می‌گرفت​ درختِ سکویای خلأ می‌رسید و دوم اینکه باید یاد می‌گرفت چطور آن را به‌سرعت پرورش دهد. منظورش روش‌های معمولیِ پرورش نبود،‌ایده‌ای​ نه. منظورش نوعی از پرورش بود که همه فکر می‌کردند غیرممکن است، چرا که به‌هرحال کارِ او انجامِ کارهای غیرممکن بود.

از قبل برای انجامِ هر دو کار ایده‌ای در سر داشت.‌حالی​ فقط کافی بود بذر را به فروشگاه سفارش دهد و پاول‌داره​ بقیه‌اش را حل می‌کرد. پرورش را هم از فرمانروا یاد می‌گرفت.

فقط به این دلیل که مأموریت می‌گفت باید‌اول​ آن را با دست‌های خودش بسازد، به این‌چطور​ معنا نبود که نمی‌توانست از دیگران یاد بگیرد.

با قطعی شدنِ نقشه، لکس برای سفارش دادن مستقیماً به فروشگاه رفت،‌دادن​ اما متوجه شد پاول آن روز حسابی سرحال است و در حالی‌آهنگی​ که به دوردست خیره شده، حتی دارد با خودش آهنگی را زمزمه می‌کند.

لکس با لبخندی گفت:‌بی‌نظیر​ «مثل اینکه به یکی‌انتخابش​ داره حسابی خوش می‌گذره.»

پاول به لکس‌نقشه​ نگاه کرد و‌رفت​ لبخندش پهن‌تر شد.

«خبر نداری! به‌تازگی فروشگاه تونسته یه قرارِ ملاقات با بانک ورسالیس بذاره. با سرمایه‌گذاریِ اونا، فروشگاه قراره‌به‌سرعت​ محدودیت‌های یک قلمرو رو بشکنه و فروش تو یه قلمروی دیگه رو شروع کنه. این یه قدمِ بزرگ‌کار​ برای یه کسب‌وکاره. اگه این سرمایه‌گذاری موفق بشه، فروشگاه یه قدمِ دیگه به برازنده بودنِ اسمش نزدیک‌تر میشه.»

«آه، تبریک میگم.‌خودش​ می‌دونی قراره واردِ‌نمی‌توانست​ چه قلمروی دیگه‌ای بشید؟»

«فعلاً نه. بانک و پاولِ اصلی دارن روش بررسی می‌کنن.‌لکس​ در هر صورت، برای ما فقط می‌تونه اتفاقِ خوبی باشه. با‌می‌گرفت​ بیشتر شدنِ دسترسی‌مون، تعدادِ آیتم‌هایی که می‌تونیم بفروشیم هم بیشتر میشه.»

«عالیه. بی‌صبرانه منتظرِ کاتالوگِ گسترش‌یافته‌تون هستم. ولی‌متوجه​ فعلاً، امیدوارم بتونی کمکم کنی چیزی رو‌شده​ که از قلمروی خاستگاه نیاز دارم پیدا کنم.»

لکس جواب داد: «یه بذرِ سکویای خلأ.» لبخندِ پاول‌باید​ از قبل هم پهن‌تر شد. می‌دانست لکس مشتریِ خوش‌یمنِ اوست!‌دهد​ قرار بود برای این کار یک کمیسیونِ بزرگِ دیگر بگیرد!

«درختِ سکویای خلأ یه آیتم در سطحِ کیهانی محسوب میشه و فقط میشه با‌رفت​ اطمینان توی جنگلِ سکویای خلأ پیداش کرد، که یه منطقهٔ خطر در اوجِ سطحِ‌گفت​ کیهانی به حساب میاد. می‌تونیم بذر رو برات تهیه کنیم، ولی قیمتش ارزون درنمیاد.»

لکس پرسید: «از کِی تا حالا قیمت برای من مانع بوده؟» می‌توانست با هر گنجینهٔ تصادفی‌ای که داشت‌می‌رسید​ هزینه را بپردازد و همان هم کافی بود. درست بود که آیتم‌های زیادی در سطحِ کیهانی نداشت، اما‌به‌هرحال​ به‌اندازهٔ یک دریای کامل از خونِ یک جورلام در اختیار داشت که بدونِ شک یک آیتمِ کیهانی بود.

راستی حرفش شد، باید یک قلبِ جورلام به جهان‌خوار می‌داد تا مبادا‌دوردست​ شروع کند به خوردنِ قلمروی نیمه‌شب. حیواناتِ خانگی‌ای که لاک‌پشت نگه می‌داشت‌می‌گذره​ دیگر واقعاً داشتند به مرزِ مضحک‌بودن می‌رسیدند—البته نه اینکه لکس شکایتی داشته باشد.

پاول گفت: «عالیه. می‌تونید‌لکس​ دو روزِ دیگه بهمون سر‌باید​ بزنید و بذر رو بگیرید.»

لکس گفت: «یه سری وسایلِ دیگه‌نمی‌توانست​ هم نیاز دارم. یه لیست آماده‌دادن​ کردم. می‌تونید همراهِ بذر بهم بدیدش.»

با اینکه لکس هنوز یاد نگرفته بود چطور درخت‌کرده​ را پرورش دهد، اما از قبل شرایطِ کاشتش را بررسی‌دوم​ کرده و فهرستی از تمامِ موادِ لازم تهیه کرده بود.

با ثبتِ سفارش، لکس به مهمان‌خانه‌رفت​ برگشت و خودش را از نظرِ‌دوردست​ ذهنی برای چالشِ پیش‌رو آماده کرد.

می‌خواست برود و کاشتن را از لاک‌پشت یاد بگیرد. می‌توانست با باغبان هم‌دوم​ مشورت کند، اما از آنجا که آن مگاچدِ تمام‌عیار تبدیل به بُتِ گربه‌های‌می‌کردند​ دراما شده بود، لکس می‌خواست فاصله‌اش را حفظ کند تا مبادا اتفاقِ غیرمنتظره‌ای بیفتد.

البته با وجودِ لاک‌پشت، به‌هرحال درامایی در کار بود. لکس بعد از‌دادن​ چند نفسِ عمیق، پیشِ لاک‌پشت آنی منتقل شد؛ لاک‌پشتی که همچنان مشغولِ آماده‌سازیِ‌زمزمه​ باغش بود؛ باغی که در نهایت قرار بود به یک بهشت تبدیل شود.

لکس درحالی‌که به‌سمتش می‌رفت پرسید: «اوضاع چطوره؟ پروژهٔ بهشت پیشرفتی‌لکس​ داشته؟ با مهمان‌خانه‌دار حرف زدم، گفت شاید ایدهٔ بدی نباشه‌یاد​ که هم بهشت و هم دوزخ رو توی مهمان‌خانه بسازیم.»

لاک‌پشت مکث‌شدنِ​ کرد و به‌مستقیماً​ لکس نگاه انداخت.

لاک‌پشت گفت: «هنوز برای تأمینِ انرژیِ ایزدیِ کافی برای گیاه‌هام مشکل دارم.‌می‌رسید​ شاید اگه بتونی چند فرشته برام بیاری که تو این کار کمک‌همه​ کنن، بتونم به رسیدگیِ باغم برسم. در موردِ دوزخ... نمی‌تونم کمکت کنم.»

لکس سر تکان‌خودش​ داد؛ کم‌وبیش انتظارِ‌نمی‌توانست​ چنین جوابی را داشت.

«به‌جای فرشته‌ها، فکر کنم بتونی روی پری‌ها حساب کنی. گَردهٔ پریِ اونا می‌تونه خیلی مفید‌باید​ باشه و کم‌وبیش به هر نوع انرژی‌ای که بخوان تبدیل بشه. نه‌تنها می‌تونن تو شبیه‌سازیِ‌همه​ انرژیِ ایزدی بهت کمک کنن، بلکه هر انرژیِ دیگه‌ای رو هم که بخوای برات می‌سازن.»

لاک‌پشت مکث کرد، انگار داشت حرف‌های لکس را‌روز​ می‌سنجید. بعد از مدتی، برگشت تا به لکس نگاه‌زمزمه​ کند و با پیچکش آرام روی سرِ او زد.

این تنها چیزی بود که گفت و‌روبه‌رو​ بعد دوباره برگشت تا به کارش ادامه‌یاد​ دهد: «انگار انسان‌ها اون‌قدرها هم احمق نیستن.»

لکس جلوتر رفت و گفت: «آره، حالا که حرفِ احمق‌بودن شد،‌نقشه​ باید یاد بگیرم چطور تو یه مدتِ خیلی کوتاه یه درختِ‌شده​ سکویای خلأِ قوی و سالم بکارم و پرورش بدم. می‌تونی راهنماییم کنی؟»

این بار لاک‌پشت کاملاً دست از کار کشید و برگشت تا لکس‌دیگر​ را با دقت برانداز کند. برای مدتِ کوتاهی حرفی نزد، اما در‌پرورش​ نهایت سر تکان داد و گفت: «می‌تونم بهت یاد بدم، اما شهریه می‌خوام.»

لکس این را پرسید، هرچند از‌رفت​ اینکه لاک‌پشت به چنین چیزی علاقه‌دوردست​ نشان می‌داد جا خورده بود: «باشه، چیه؟»

ناولها | novelha.net