چپتر 981: در همین حین (۱)
0وقتی لکس داشت اطلاعاتِ مربوط به مهمانخانه و قلمرویرها جدید را هضم میکرد، جهان از حرکت نایستاده بوددوزخ و چند رویدادِ مهمِ دیگر هم همزمان رخ داد.
نوآموزِ کاهنِ جوانی با اخم به دفترچهاش نگاه کرد. دستخطِ خودش دوازده صفحهٔ آخر را پرنیمهشب کرده بود، اما هیچ خاطرهای از نوشتنِ آنها نداشت. اما حتماً کارِ خودش بود، چون صفحههابالاخره پر از داستانی بود که دربارهٔ شخصیتی نوشته بود که از او رؤیا میدید: آورندهٔ جنگ!
با گیجی از خودش پرسید: «آخه کِی اینا رو نوشتم؟» تنها احتمالی که به ذهنش میرسید... این بود که در همان مهمانخانهٔرها نیمهشب که به آن سر زده بود، به جایی به اسمِ تالارِ اسرار رفته باشد. در آنجا میتوانست خاطرات را از ذهنِ خودشاربابانِ پاک کند. اما اگر دربارهٔ آورندهٔ جنگ در دفترش نوشته بود و بالاخره آن را پیدا میکرد، پاک کردنِ خاطراتش چه فایدهای داشت؟
تنها احتمالی که به ذهنش میرسید این بود که چیزِ بسیار خطرناکیمیرسید دیده و شخصِ دیگری به او هشدار داده تا آن خاطرات را پاکمیتوانست کند. اینطوری، تا وقتی دوباره دفترش را باز نمیکرد، از آنها خبردار نمیشد.
پس الان خواندنشان بیخطررفتنِ بود؟ حتماً بود، وگرنهسگهای آنها را ثبت نمیکرد.
با حسی آمیخته بهپرسید کمی اضطراب و هیجان،نوشتم شروع به خواندن کرد.
«خسته از جنگ، سرزمینهای مادریاش را ترک کرد. اما در پیِ رفتنِ آورندهٔ جنگ، عقلانیت به فراموشی سپرده شد و سگهای جنگ رها شدند. انسانها وپیمانهایشان ماموتها پیمانهایشان را زیر پا گذاشتند. مارزوها و دیوها دوزخ را به سرزمینها آوردند. شایعاتی بر سرِ زبانهاست که اژدهایان در جستوجوی یک کوتوله و دشمنِپراکندنِ نژادشان، لانههایشان را ترک کردهاند. سرپرستان و اربابانِ قلمرو نیز غافلگیر شدند، چرا که دشمنی در تاریکی شروع به پراکندنِ وحشت در سراسرِ محدودهٔ اقتدارشان کرد...»
نوآموزِ کاهن با ولع یادداشتهای خودش را میخواند، چرا که داستانهایی که به تصویر میکشیدند همنیمهشب باورنکردنی و هم بسیار جذاب بودند. اگر پیش از این قلمروی خاستگاه را ترک نکرده بود،بالاخره شاید میفهمید که اتفاقاتی که دربارهشان میخواند هیچ رازی نبودند، بلکه اخبارِ عمومی در درگاهِ هنالی بودند.
ظاهراً یکشبه، درگیری بین ماموتهای آتشین و امپراتوریِ یوتون بهشدت بالا گرفتماموتها تا اینکه رسماً جنگی تمامعیار اعلام شد. جنگ بینِ دو کهکشانِ مختلفاژدهایان نادر بود، اما هر زمان که رخ میداد، نویدِ ویرانیِ عظیمی را میداد.
اما خبرِ حتی بزرگتر این بود که مارزوها اعلام کردند دیوها وارثِ یکی از معابدِ جادوییشان به نامِ فیور را ترور کردهاند. برخی از مارزوها از این فقدانپاک خشمگین بودند و برخی دیگر صرفاً از گستاخیِ آنها در هدف قرار دادنِ عضوی از نژادِ زیردستشان به خشم آمده بودند. در هر حال، جنگِ دیگری شعلهور شد، بازآمیخته هم بدونِ هیچ هشداری. اما این یکی در میدانی بسیار وسیعتر از فقط یک کهکشان رخ میداد. کهکشانهای بیشماری که در اختیارِ دیوها یا مارزوها بودند، واردِ جنگ شدند.
تقریباً در همان زمان، اژدهایانِ بسیاری شروع به بیرون آمدن ازخواندن لانههایشان کردند. بیرون آمدنِ اژدهایان از لانههایشان اتفاقِ نادری نبود. هر چهشدند باشد، آنها هم موجوداتِ زندهای بودند و به یک مکان محدود نمیشدند.
اما در حالتِ کلی، بهخاطرِ ذاتِ تنبلشان، این اتفاق بهندرت رخ میداد. اما بیرون آمدنِ همزمانِ چندین اژدها، واقعاً رویدادی تکاندهندهاسرار بود. همانطور که مشخص شد، ماجرای فریگرا که در آن انسانی سوار بر یک اژدها دیده شده بود، تنها یک جرقهدیگری بود. در خفا، کسی از مدتها پیش اژدهایان را هدف قرار میداد و اژدهایانِ جاودانِ آسمانیِ بیشماری بیسروصدا ناپدید شده بودند.
تازه وقتی جستوجو برای یافتنِ انسانِ توهینکننده را آغاز کردند،شدند متوجهِ بیواکنشیِ غیرعادیِ بسیاری از اژدهایانِ شناختهشده شدند! با بررسیِ بیشتر،شایعاتی سرانجام پی بردند که آنها مدتها پیش در سکوت کشته شدهاند.
این امر واکنشی را برانگیخت کهکِی در تاریخِ معاصرِ قلمروی آغاز هرگز دیدهاین نشده بود! پادشاه اژدها اعلانِ جنگ کرد!
اما گیجکنندهترین چیز این بود که هیچکس حتی نمیدانست پادشاهشروع اژدهایی وجود دارد! چطور ممکن بود رهبری وجود داشته باشدسپرده که مغرورترین، قدرتمندترین و تنبلترین نژادِ کلِ قلمرو را متحد کند؟
هیچکس پاسخ را نمیدانست، اما اقتدارش آشکار بود. اژدهایان ازاحتمالی خانههایشان بیرون آمدند و در حالی که بهدنبالِ دشمنِ ناشناسِتالارِ خود میگشتند، قدرت و وحشتشان در سراسرِ قلمرو گسترده شد.
در حالی که به نظر میرسید کلِ قلمرو بهسمتِ دیوانگی پیش میرود، هنالیها نمیتوانستندزیر توجهشان را برای حلِ این مسائل معطوف کنند، چرا که خودشان دردسرهایی داشتند. نمایندهاینژادشان از بانک ورسالیس پیدا شده بود و درجهٔ پیشبینیشده برای قلمرویشان را پایین آورده بود!
پیامدهای این اتفاق برای هنالیها کاملاً غیرقابلقبولاینا بود، اما کاری از دستشان برنمیآمد. آنهاهمان داشتند کنترلشان بر قلمرو را از دست میدادند.
تروریستی به نام جفری و مهمتر از آن سازمانی که از او حمایت میکرد، با گسترشِ روزافزونِ فعالیتهای تروریستیشان، به خاری زهرآگین در چشمِانسانها آنها تبدیل شدند. ویرانیِ واقعیای که به بار میآوردند، بهاندازهٔ ناتوانی در یافتنشان مشکلساز نبود. این روشها برای هنالیها خطرآفرین بود، بهویژه با درغافلگیر نظر گرفتنِ این واقعیت که جنگشان با فوگان هنوز پیشرفتِ دلخواهشان را نداشت. چه میشد اگر فوگان و آن سازمان با هم متحد میشدند؟
با در نظر گرفتنِ این تهدید، هنالیها در جلسهشان با نمایندهٔ بانکمیرسید تصمیم گرفتند اقداماتِ شدیدی انجام دهند. این کار به معنای فدا کردنِآنجا بخشی از دستاوردهایشان از قلمروی آغاز بود، اما چارهای جز این نبود.
در حالی که همهٔ این اتفاقات رخ میداد، در سیارهای خاص، موجودی خاص سرانجام توانست کلیدِ طلاییِدیوها مهمانخانهٔ نیمهشب را به دست بیاورد. اما وقتی خواست از آن استفاده کند، کلید کار نکرد. درنیز عوض، اطلاعاتی به ذهنش منتقل شد که به او خبر میداد مهمانخانه بهدلیلِ بازسازی موقتاً در دسترس نیست.
آن موجود که کلافه شده بود، گروهِ چتِ خود را باز کرد تا وضعیتِهمان مأموریت را به اطلاعِ مأموریتدهنده برساند. تا زمانی که کلید به کار میافتاد، مجبورپاک بود در مهمانخانه زندانی بماند. مأموریتِ خودش هم برای مسابقهٔ رقص با مهمانخانهدار ناتمام میماند.