چپتر 1252: شکافتن
0همه در آزمونِ ابدیت حس کردند تغییری رخ داد. درست همانطور که هنگامِ آغازِ اولین مصیبت تکانی حس کردهزمان بودند، اکنون آرامگرفتنِ منطقه را احساس کردند. انگار تمامِ انرژیِ اضافیِ منطقه کاملاً مکیده شده بود. مهمتر از آن،پرواز قوانینِ آشفتهٔ این مکان که باعث شده بودند محیط تا این حد خطرناک شود، ناگهان رام و غیرفعال شدند.
در آن لحظه، بسیاری فهمیدند که مشکلِ این منطقه هرچه که بود، موقتاً متوقف شدهمیتواند است. مسئلهٔ ریشهای که این مکان را تا این حد خطرناک میکرد همچنان یک راززمان بود و احتمالاً هنوز هم وجود داشت. اما دستکم برای مدتی، خطراتش از بین رفت.
این یعنی موجی از شکارچیانِ گنجینهمهمانخانهٔ به امیدِ بهرهبردن از این فرصتِآنی تکرارنشدنی، به این مکان نزدیک میشدند.
ژیزل از ساختمانی که در آن نشسته بود بیرون رفت و به دوردستندارد خیره شد. چیزِ زیادی به دست نیاورده بود و دیگر ارزش نداشت آنجا بماند.دیگری باید نقشههایش را عوض میکرد، اما این یعنی اول باید از آنجا خارج میشد.
به دلیلی حس میکرد شاید لکس راهی برای خروج از این مکانبتواند داشته باشد. واقعاً امیدوار بود که داشته باشد، چون خودش راهی نداشتحالا و نمیخواست اگر منفعتی برایش ندارد، یک سالِ تمام در اینجا تلف شود.
میدانست که اگر سطحِ اعتبارِ کافی در مهمانخانهٔ نیمهشب داشته باشد، میتواند با استفادهنیمهشب از آن به جای دیگری آنی منتقل شود، اما قبلاً از آن استفاده کردهخدمات بود و باید ده سالِ تمام صبر میکرد تا بتواند دوباره به کارش بگیرد.
خبر نداشت که برای این خدمات، گذرِ زمان دراستفاده خودِ مهمانخانه ملاک است و همین حالا هم بیشکارش از ده سال از آخرین استفادهاش در مهمانخانه گذشته بود.
ژیزل زیرِ نورِ سرخِ دریای موادِ مذابی که اکنون در آسمان شناور بود، به پرواز درآمد. او تنها کسی نبود که به لکس توجه میکرد، هرچند تنها کسی بود کهقبلاً به او نزدیک میشد. جاودانههای بیشمارِ دیگری هم تغییرِ منطقه را حس کرده بودند و میدانستند این موضوع ربطی به آن دیوانهای دارد که در حالِ گذراندنِ مصیبتِ آذرخش درتنها اینجاست، برای همین همه تماشا میکردند. یک ارادهٔ بسیار ژرف و بسیار باستانی — همان ارادهای که تشخیص داده بود لکس با کدام جانورانِ باستانی میجنگد — نیز باحوصله تماشا میکرد.
لکس شمشیرش را کشیده بود و تمامِ قدرت و انرژیاش را درونِ آن متمرکز میکرد. باورش تقریباً بهکلی تهزمان کشیده بود، بنابراین دستکاریِ هر قانونی از طریقِ آن غیرممکن بود. باید به تواناییِ چشمش تکیه میکرد که برای دستکاریِدرآمد قوانین از تشکیلات و آرایهها بهره میگرفت. ناگفته نماند که قدرتِ فیزیکیِ عظیمِ خودش نیز در این میان نقش داشت.
اما فقط بهخاطرِ اینکه آن دوتمام جانورِ آذرخش تا این حد قدرتمندکافی به نظر میرسیدند، واردِ حالتِ برزرک شد.
درست مانندِ حالتِ فلو که به او اجازه میداد بهترین تصمیمها را بگیرد و بدونِصبر کوچکترین تأخیری واکنش نشان دهد، و حالتِ اوردرایو که در آن سرعتِ تفکرش چندین برابرسال میشد، حالتِ برزرک به او امکان میداد قدرتِ فیزیکیِ بیشتری نسبت به حالتِ عادی اِعمال کند.
دندانهایش را روی هم فشرد و جرقههایی طلاییخودش به وجود آورد که ناراکا را در شعلههای دوزخِتلف زرینِ او پوشاند و نیتِ شمشیرش را صیقل داد.
آن دو جانورِ آذرخش نیز با بالهای گشوده، انرژیشان را جمع کردند و هرچه را اینخبر منطقه در چنته داشت جذب کردند. پیدا بود که این برخورد واقعاً خطرناک خواهد بود، اماسرخِ لکس هیچ فشاری حس نمیکرد. در عوض، حس میکرد یکتنه در تاریکی روی مسیری ایستاده است.
کلِ جهان پیشِ رویش بود و هیچ راهِ پسکشیدنی پشتِ سرش نداشت. او در مسیرِ برتری قدم گذاشته بود؛آنی جایی که شکست بهراحتی مساوی با مرگ بود، و از این رو جهان نیز با چالشی درخور به اوآخرین پاسخ میداد. آدمهای ضعیف حتی لیاقتِ ایستادن در این مسیر را نداشتند، چه رسد به اینکه در آن پیروز شوند.
لکس نمیدانست آیا جهان واقعاً کمر بسته تامیتواند کار را برایش سختتر کند یا نه، امابتواند حسش اینطور بود. همیشه همین حس را داشت.
مهمانخانهٔ نیمهشب موهبتِ بزرگی بود، اما دلیلِ اینکه تا اینجا پیش آمده بود،ندارد فقط خودش بود. میلیونها بار تا یکتارِموییِ مرگ رفته و هر بار جانِجای سالم به در برده بود. این بار هم فرقی با دفعاتِ قبل نداشت.
جانورانِ آذرخش حس کردند لکس واردِ حالتِ اوجِ خود شدهقبلاً است. میدانستند اگر بیشتر به او زمان بدهند تا خودشخودِ را آماده کند، فقط قویتر میشود، پس دیگر دستدست نکردند.
آن دو جانورِ همزاد غریدند. قدرتِ نعرههایشان موجی درمیدانست فضا انداخت و بعد به پایین یورش بردند، انگاردیگری که لگد زدن به ابرها سرعتشان را بیشتر میکرد.
لکس در عوض اصلاً از جایش تکان نخورد. شمشیر در دست، با نگاهی قفلشدهقبلاً روی دشمن، آماده ماند. فقط یک بار حرکت میکرد؛ آن هم وقتی که جانورانحالا در بهترین فاصله برای ضربهخوردن قرار میگرفتند تا همهچیز را با یک ضربه تمام کند.
با وجودِ اینکه بدنش پر از جای زخمهای واقعیِ ناشی از ضرباتِ ضعیفترِندارد آذرخش بود، هیچ ترسی در چشمانش دیده نمیشد. تنها تمرکزی عمیق و شدیدجای در نگاهش بود. لکس بارها و بارها جملهای را با خود تکرار کرد.
«دیگه مصیبت بسّه، دیگه مصیبت بسّه.» این راآنی با خودش گفت؛ مصمم بود فقط بهاندازهای قدرتخبر به کار ببرد که باعثِ شروعِ مصیبتی دیگر نشود.
جانوران نزدیکمنفعتی شدند و لکسسالِ به حرکت درآمد.
تپشی عمیق و تکضرب در فضا پیچید، انگار ضربانِ قلبش کافی بود تا فضا را از ترس بهکارش لرزه درآورد. با وجودِ دلهرهٔ شدیدش از شروعِ یک مصیبتِ دیگر، لکس حس کرد باید کمی بیشتر قدرتسرخِ به خرج دهد. بنابراین، برای اولین بار، ناراکا را نه با یک دست، بلکه با هر دو دست گرفت.
انگار همان یک تغییر، نتیجهٔ نهایی راچون رقم زده باشد؛ لکس بدنش را شلسالِ کرد و شمشیرش را بهراحتی تاب داد.
هیچ برخوردی در کار نبود؛ هیچ نبردی میانِ تایتانها و نیروهایصبر عظیم درنگرفت. یک ضربهٔ شمشیر، دو جانورِ آذرخش را طوری شکافتملاک که انگار هوا هستند و سپس ابرهای سیاه را در آسمان درید.
لکس چشمانش را ریز کرد؛ برای کسری از ثانیه حسسطحِ کرد نه تنها ابرهای مصیبت، بلکه فضایی کاملاً متفاوت رامنتقل شکافته است. اما وقتی دوباره دقت کرد، چیزی آنجا نبود.