چپتر 693: پرشِ زمانی
0با وجودِ نگرانیهای لکس، ریک در نهایت کارش را بهخوبی پیش برد. همراهیِ هیولایی فوقالعاده قوی کهسرانجام تقریباً هیچ هوشی نداشت، کمکِ بزرگی به او کرد. دلیلِ اینکه بهجای بیهوشیِ مطلق، «تقریباً» هیچ هوشی نداشت،مهم این بود که آنقدر میفهمید که در حضورِ هالهٔ رهبرش، غریزهٔ اولیهاش برای حملهٔ کورکورانه را پس بزند.
تازه با راهنماییِ تورو و قدرتِ عظیمی که از دعوتنامه ساطع میشد،بهراحتی استثنایی قائل شدند و به ریک اجازه دادند به سرزمینهای مقدسِ ترلوپهامهمانخانه قدم بگذارد. حتی قول دادند در رساندنِ نامه به پولویدها هم کمکش کنند.
با حلشدنِ دردسرهای اصلیاش، لکس کمکم خودش را کنار کشید وناگهانیِ گذاشت کارها روالِ طبیعیشان را طی کنند. با هماهنگیِ عالیِ اَش باپخششدنِ خاندانِ فیلیپس، نهتنها میخانه، بلکه تمامِ بابیلون داشت برای عروسی آماده میشد.
منابعِ مهمانخانهٔ نیمهشب هم به کار آمد. خرجکردنِ تنها ۱۰۰٬۰۰۰ امپی برای خاندانِمهمانانِ نوئل یا خاندانِ فیلیپس پولی نبود؛ برای همین عروس و داماد خیلی زودمهم به سطحِ اعتبارِ ۳ رسیدند و توانستند از خدماتِ جیوزِ خیاط بهرهمند شوند.
البته از گیلد هم استفاده شدبهراحتی و اقلامِ مختلفی که بهراحتی دردستبهدست قلمروی بلور پیدا نمیشد، بیوقفه دستبهدست میگشت.
با افزایشِ ناگهانیِ تکاپوهای عروسی، سرانجام درالبته مهمانخانه خبر پیچید که شماری از مهمانانِبلور این مراسم کاملاً از قلمروی دیگری میآیند!
با پخششدنِ این خبر، واکنشهای متفاوتی به راه افتاد. برای بیشترِ مردم اصلاً مهم نبود. خیلی از آنها هرگز حتیکاملاً پایشان را از سیارهٔ مادریشان بیرون نمیگذاشتند، چه برسد به منظومهها، کهکشانها یا حتی قلمروها. پس چرا باید چنین چیزی برایشانکهکشانها اهمیت میداشت؟ کسی که از قلمروی دیگری میآمد، دقیقاً بهاندازهٔ کسی که از سیارهای دیگر میآمد، برایشان دور از دسترس بود.
اما واکنشِ بقیه به این سادگی نبود. از آنجا که این بار هنالی از قبل مهمانخانهدیگری را زیر نظر داشت، بیدرنگ متوجهِ ماجرا شد و باز هم نشستِ اضطراریِ دیگری برای بررسیِ واکنشِنمیگذاشتند مناسب شکل گرفت. آوردنِ شهروندانی از قلمروی دیگر و دورزدنِ پروتکلهای هنالی، تخلفِ سنگینی به شمار میرفت!
البته لکس از این ماجرا خبر نداشت و کاری هم از دستش برنمیآمد. این اواخر، تمامِ وقتش را درخبر کتابخانه یا داخلِ درگاهِ هنالی به مطالعه میگذراند. دربارهٔ همهچیز تحقیق میکرد تا اطلاعاتِ عمومیاش را بالا ببرد. البتهپایشان اگر موضوعِ خاصی چشمش را میگرفت، مطالعهٔ عمومیاش را متوقف میکرد و تمامِ تمرکزش را روی همان موضوع میگذاشت.
برای نمونه، شباهتِ میان طلسمها، تشکیلات، آرایهها و فنون، چه روحی و چه غیر ازپیدا آن، برایش کاملاً جالب بود. در حالی که آرایهها برای ایجادِ اثرهای گوناگون تنها بهکاملاً نمادها و انرژی متکی بودند، تشکیلات، طلسمها و فنون همگی میتوانستند همان اثرها را بازتولید کنند!
البته با فرضِ اینکه تمامِ عواملِ دخیل در یک سطح باشند، توان و قدرتی که از هر کدام آزاد میشد بسیار متفاوت بود. برای نمونه، آرایهای را در نظر بگیرید که آتشی تولید میکند که برای آسیبزدن بهنمیگذاشتند یک تزکیهگرِ سطحِ بنیان قدرتِ کافی دارد. تشکیلاتی که تنها از مواد و منابعِ سطحِ بنیان استفاده میکرد، میتوانست شعلهٔ بسیار قویتری به وجود بیاورد. یک طلسم شعلهای قویتر از آرایه اما ضعیفتر از تشکیلات تولید میکرد و میشدگرفت بیدرنگ از آن استفاده کرد، اما چهبسا پیداکردنِ منابعِ لازم برای ساختش دشوارتر بود. یک فنِ روحی میتوانست شعلهای ضعیفتر یا قویتر تولید کند و بهای آن تماموکمال به خودِ فن و تزکیهگری که به کارش میبست بستگی داشت.
با اینکه هر کدام مزایا و معایبِ خود را داشتند، این واقعیت که دستکم تا حدی میتوانستند جایگزینِ یکدیگر شوند،متفاوتی لکس را مجذوب میکرد. اینکه میشد طلسمها را از قبل آماده کرد، واقعاً وسوسهانگیز بود و لکس چهبسا به فکرچنین افتاد که در این زمینه هم کاوش کند. اما دستکم فعلاً وقتِ آن را نداشت که واردِ شاخهٔ جدیدی شود.
با اینکه تلاشی برای یادگیریِ مهارتهای کاملاً جدید نمیکرد، اما در قابلیتها و محدودیتهای هر چیزِ تازهای که به پستش میخورد، عمیقاً کاوش میکرد. برایدیگری نمونه، بیش از هر چیز مجذوبِ این شده بود که قدرتهای بزرگ چطور سدِ زبانیِ سیارات و نژادهای مختلف را دور میزدند. وقتی فهمید اینچیزی کار اغلب از طریقِ فنون یا فناوری انجام میشود، با جزئیاتِ فراوان دربارهٔ آنها و مفاهیمِ پشتشان مطالعه کرد. اما واردِ یادگیریِ خودِ آن فنون نشد.
حالا که حرف از فنون شد، با گذشتِ روزها که رفتهرفته به هفتهها تبدیل میشدند و در حالی کهمیگشت لکس مشتاقانه منتظرِ عروسی بود، زمانی را هم به مطالعهٔ فنونِ مختلف اختصاص داد. تمرکزش تا به امروز، همیشه مبارزهمحورمردم بود. تنها وقتی شروع به کاوش در مسیرهای دیگر کرد، تازه فهمید که واقعاً از چه چیزهایی غافل مانده است.
فنونی برای کمک به آواز خواندن بود، فنونی برای مراقبت از پوست، فنونی برای هنر، خطاطی، خوابِشماری بهتر، بوی بدن و خیلی چیزهای دیگر. فنی بود که به لکس اجازه میداد ادای هر شخصیتِ بازیِسیارهٔ ویدیویی در تاریخ را دربیاورد و «پرشِ دوتایی» کند، یعنی میتوانست وقتی در هواست یک بارِ دیگر بپرد.
فنونِ توهمِ بسیار جذابی هم بود که بهخاطرِ کاربردهای بیپایانشان توجهش راشماری جلب کرد. فنونی بود که میشد از آنها در کشاورزی و دامداریمردم کمک گرفت. اتفاقاً ماهیگیری هم حوزهای بود که انگار فنونِ بیشماری داشت.
از آنجا که لکس داشت فنونِ سطحپایینتری مثلِ عالمِپیدا بنیان و پایینتر از آن را بررسی میکرد، اگرمهمانخانه واقعاً میخواست، راحت میتوانست بهسرعت در آنها استاد شود.
حوزهای که لکس بیشتر از همه از آن غفلت کرده بود، اما باید انتخابِ اول یا دستکمبیوقفه دومش میبود، فنونِ شفا و پزشکی بود. با اینکه بیشترِ فنونی که میدید روی دردها و بیماریهایواکنشهای ساده تمرکز داشتند، اما فنونی هم پیدا میشد که میشد از آنها برای شفای دیگران استفاده کرد.
لکس برای خودش از قبل ایدهآلترین فنون را داشت که روندِ شفایشتکاپوهای را موقعِ خواب سرعت میبخشید. اما تواناییِ تشخیصِ آسان یا شاید درمانِواکنشهای دیگران، حتی در حدِ کمکهای اولیه، چیزی نبود که بشود نادیده گرفت.
در این مدت، در حالی که خودش را با مطالعاتش سرگرم کرده بود و به مهمانخانهدیگری نمیرسید، با نزدیکتر شدنِ زمانِ عروسی، الکساندر دوباره از او کمک خواست. از آنجا که عجلهایبیرون نداشت و اوضاع هم انگار خوب پیش میرفت، تصمیم گرفت سری به آنجا بزند و کمک کند.
هنوز کمی بیشتر از دومختلفی هفته تا عروسی مانده بود، برایبیوقفه همین فکر نمیکرد مشکلی پیش بیاید.
همچنین مصمم بود به این طرزِ فکر ادامه دهد تا اینکه یک روز ثابتبلور کند چیزی به اسمِ «پرچمِ مرگ» وجود ندارد و فقط با فکر کردن به اینمراسم چیزها، دردسر برای خودش نمیتراشد. اصلاً منطقی نبود. حق باید با او میبود... باید میبود!
وقتی به پولبیتوی تلهپورت کرد، با چهرهٔ بهشدت خسته و فرسودهٔناگهانیِ الکساندر روبهرو شد. ضعیف یا مجروح به نظر نمیرسید، فقط بهشدت کمخوابپخششدنِ بود؛ حالتی که رسیدن به آن در سطحِ تزکیهاش اصلاً راحت نبود.
لکس بیآنکه زحمتِدستبهدست تعارف کردن به خودشتکاپوهای بدهد، گفت: «قیافهت داغونه.»
الکساندر جواب داد: «یه جنگِ تمامعیار تو سیاره درگرفته. فقط مناطقی امن هستن که یوتون مستقیماًتکاپوهای ازشون محافظت میکنه. تقریباً ۱۰۰٪ مطمئنیم که جنگ زیرِ سرِ همون سازمانیه که پشتِ جفری بود. همینمردم الانش بیشتر از ۳۰۰٬۰۰۰ نفر تلفات دادیم و انتظار داریم اوضاع خیلی بدتر از این هم بشه.»
لبخندِ لکس محو شد و با جدیت به الکساندر نگاه کرد. یک بارِ دیگر به خودشنمیشد یادآوری کرد که نمیتواند قهرمانِ تکتکِ آدمهای رنجدیدهٔ جهان باشد. این را همان روزی که مهمانخانهمیآیند را به ارث برده بود، میدانست. اما قرار هم نبود دوستش را در زمانِ نیاز نادیده بگیرد.
با جدیتبهراحتی پرسید: «ازبلور من چی میخوای؟»
الکساندر پیشانیاش را مالید تا جلوی سردردش راسرانجام بگیرد و با دست به لکس اشاره کرددیگری تا دنبالش بیاید. سپس واردِ اتاقِ جلسات شد.
الکساندر گفت: «اون تاجی که بهم دادی خیلی به دردم خورد. داشتم تمامِ دادهها و سرنخهایی رو که داریمخبر بررسی میکردم و فکر کنم یه چیزی فهمیدم. دلیلِ اینکه جفری تو این سیارهست اینه که میخواد یه ویآیپی روسیارهٔ هدف بگیره، این موضوع رو تونستیم تأیید کنیم. اما سرِ اینکه اون ویآیپی ممکنه کی باشه، با تیمم اختلافنظر دارم.»
«منظورت چیه؟»
«ویآیپی یعنی چی؟ برای یه روستایی، کدخدا یه ویآیپی محسوب میشه. برای کدخدا، شهردارِ یهخبر شهر ویآیپیه. برای شهردار، فرماندارِ ایالت یه ویآیپیه و برای فرماندار هم شاه. پس برای یهمهم سازمانِ تروریستی که میتونه تو کلِ یه کهکشان آشوب به پا کنه، ویآیپی کی میتونه باشه؟
«رهبرِ تیمم، والکری، فکر میکنه هدفشون رئیسِ خاندانیه که این منظومه رو کنترل میکنه. ولی من اینطور فکر نمیکنم. این منظومه چیزِ خاص و مهمی ندارهمهم که بخواد هدفِ اصلیشون باشه. پس چرا باید رئیسِ خاندان براشون مهم باشه؟ آره، شاید اینطوری بتونن آشوب و هرجومرجِ بیشتری به پا کنن. ولی بهدسترس نظرم این کار براشون فقط هدر دادنِ منابعست. عواقبِ جنگ تو اینجا چندان بزرگ نیست، چون این سیاره تو تاریخِ اخیرش جنگهای زیادی رو به خودش دیده.
«نه... فکر کنم کاسهای زیرِ نیمکاسهست و مابلور هنوز اون ویآیپیِ واقعی رو که هدفِ اصلیشونهتکاپوهای نشناختیم. و اینجاست که به تو نیاز دارم.»