چپتر 1275: پایانِ ناگهانی
0لکس داشت با هیولای اسکلتیِ بزرگی بهاندازهٔ یک کوه میجنگید و راستش حسابی همبود داشت به او خوش میگذشت که ناگهان چیزی تغییر کرد. اما فقط لکس متوجهِچهبسا این موضوع نشد. تکتکِ موجوداتِ درونِ سراب حس کردند که خودِ تاروپودِ واقعیت دارد میلرزد.
لکس تواناییِ کنترلِ قوانین را از دست داد و باورشدلیلش به اعماقِ وجودش پس نشست، در حالی که حتی غرایزش همبرخی به او میگفتند برود و یک گوشه خودش را جمع کند.
ذهنش با تمامِ قوا به کار افتاد، چون برای لحظهای کوتاه فکرواردِ کرد موجودی در سطحِ کیهانی او را هدف گرفته است. اما وقتی حواسشمیشه را گسترش داد، دید که همه تحتتأثیر قرار گرفتهاند، فقط به شکلهای مختلف.
برای مثال، سایرِ نیروهای هنالی هم با حسکردنِ قدرتِ عظیمیسرورانِ که در سرتاسرِ سراب پخش میشد به لرزه افتادند، درهرچی حالی که نیروهای سانگویس پلوویا همگی پودر شدند. همهشان. همزمان. پودر.
نور که ناگهان کنارِ لکس ظاهر شد و دستش رابودند روی شانهٔ او گذاشت تا از بخشِ عمدهٔ هاله محافظتشنشوند کند، گفت: «سرورانِ دائو واردِ عمل شدن. اونم چه حرکتِ بزرگی.»
فهد در حالی که کنارِشدن بقیه ظاهر میشد، گفت: «دلیلش هرچیهرچی که هست، مبارزه داره تموم میشه.»
لکس به اطراف نگاه کرد و جاودانههای بیشماری را دید که برخی زخمی و برخی سالم بودند، اما همگی باهرچی ترس به اطراف نگاه میکردند. فقط کافی بود یک سرورِ دائو واردِ عمل شود تا اینهمه آدم کشته نشوند. امااینهمه از طرفِ دیگر، با این کار ثباتِ قلمروی آغاز را به خطر میانداختند که چهبسا جانِ افرادِ بیشتری را میگرفت.
اخلاقیات چیزِ گیجکنندهای بود و لکس دیگر در بیشترِ مواقع دربارهاش بحث نمیکرد. مثلاً وقتی اخلاقیات دربارهٔفهد درست و غلطِ دزدیدنِ آبنبات از یک بچه قضاوت میکرد همهچیز آسان بود، اما وقتی هر اقدامِترس فرد روی زندگی و مسیرِ میلیونها، میلیاردها یا تریلیونها نفر تأثیر میگذاشت، دیگر قضیه به این سادگی نبود.
در عوض، لکس به دنیای زیرِ پایش نگاه کرد. وقتی سراب به پایان میرسید،بود این دنیا به همانجایی برمیگشت که در اصل از آنجا آمده بود. لکس به زمینجانِ نگاه کرد و با استفاده از چشمِ راستش، آرایهای در اعماقِ خودِ سیاره شکل داد.
مدتی پیش، این ایده به ذهنِ لکس رسیده بود که میراثها، گنجینههاهست و فرصتهای بزرگی برای دیگران به جا بگذارد. او تعدادِ زیادی از آنهاترس را در قلمروی نیمهشب رها کرده بود، اما هنوز در قلمروی آغاز نه.
خودِ لکس بهرهٔ فراوانی از میراثِ دیگران و همچنینگفت چند گنجینهٔ شانسی برده بود، بنابراین حالا که قدرتمند شدهدلیلش بود، دلش میخواست چیزی هم برای دیگران به جا بگذارد.
در عرضِ چند لحظه، آرایه شکل گرفت. نهمحافظتش خیلی پیچیده بود و نه خیلی قدرتمند، اما برایفهد موجوداتِ ضعیفترِ روی این سیاره، یک گنجینه محسوب میشد.
اولین آرایه تمامِ قلمروهای کوچکِ موجود در اطرافِ سیاره را گرفت و آنها را به هم نزدیک کرد. این کارنشوند یک قلمروی کوچکِ بزرگتر نمیساخت، لکس هنوز نمیتوانست چنین کاری کند، اما آرایه هر قلمروی کوچک را غرق در انرژیِ فراوانیمثلاً میکرد و آن را به سرزمینی پر از گنجینه تبدیل میساخت که گیاهانِ خارقالعاده و گنجینههای طبیعی در آن متولد میشدند.
هر ۱۰ سال، ستونهایی بهطورِ تصادفی در سرتاسرِ سیاره بالا میآمدند و هرکس را که لمسشان میکرد،اطراف به قلمروی کوچکی هدایت میکردند که مناسبِ فانیها و تزکیهگرانِ آبدیدگیِ تن بود؛ قلمرویی که حاویِ بخشی ازطرفِ دانشِ لکس دربارهٔ تزکیه و همچنین چند گنجینه برای شفا، تزکیه، تکنولوژی و چیزهایی از این دست بود.
هر پنجاه سال، ستونها متفاوت میشدند و درمحافظتش عوض، تزکیهگرانِ پرورشِ چی را آنی به قلمرویحرکتِ کوچکِ دیگری که کمی بالغتر بود منتقل میکردند.
این الگو صعودی ادامه مییافت و هرهاله صد، پانصد و هزار سال، فرصتی برایشدن تزکیهگرانی با رتبهٔ بالاتر به همراه میآورد.
درست همانطور که پایان دادن به این جنگ برای یک سرورِ دائو چیزی جز تکانسرورِ دادنِ دست نبود، بهجا گذاشتنِ سازوکاری پیچیده برای نشرِ دانشِ تزکیه و گنجینهها، تنها نیازمندِافرادِ این بود که لکس به سیاره نگاه کند و تواناییِ چشمِ راستش را به کار بگیرد.
نمیدانست چرا اخیراً چنین میلیشدن پیدا کرده بود، اما چون ذاتاًهرچی چیزِ بدی نبود، زیاد درگیرش نشد.
نور در حالیشانهٔ که تصویرش ناپدید میشد،هاله گفت: «داره تموم میشه.»
فهد نیز ناپدید شد و کلِ سراب رو به محو شدندائو رفت، با این حال لکس در جایی که از آنجا آمده بودداره ظاهر نشد. در عوض، لکس دید در مکانی با تاریکیِ مطلق است.
آنجا نه خلأ بود، نه عمقِبیشماری فضا. فقط... مکانی بود خالی ازمیکردند همهچیز، تا جایی که چشم کار میکرد.
لکس حس کرد انرژیاش دارد بازیابی میشود و خستگیِ اندکی که در چندمبارزه روزِ گذشته از مبارزه روی هم جمع شده بود، که انصافاً زیاد هممیکردند نبود، از بین رفت. در عرضِ چند دقیقه، لکس به وضعیتِ اوجش برگشت.
لباسش که در مقطعی متلاشی شده بود، دقیقاً بهگفت همان شکلی که بود برگشت. یک میزِ چوبیِ ساده جلویشدلیلش ظاهر شد که رویش یک فنجان چایِ بخاردار قرار داشت.
پیکری که کنارِ میزگذاشت ظاهر شده بود، گفت:محافظتش «لطفاً چای رو بنوشید.»
او — یا آن — موجودی معلّق و انتزاعی بود که انگار باکافی روی هم گذاشتنِ لایههای پارچههای مختلف سرهم شده بود. دستهایش، در مقایسه با پارچهایمیانداختند که تنش را ساخته بود، شبیه آستینهای چرمی بودند؛ یکی سیاه و یکی قهوهای.
آن پیکر طوری به نظر میرسید که انگار از یک کارتونِ کودکان بیرونمبارزه آمده بود و هیچ حسِ تهدیدی القا نمیکرد، اما لکس مطمئن بود کهمیکردند بسیار از خودش قویتر است. حتی از فهد و نور هم قویتر بود.
«بهپاسِ همکاریِ پرثمرتون با هنالی، فرماندارِ کلِ قلمروی آغاز، منصوب از طرفِ کنفدراسیونِعمل هنالی، مالکِ قلمروی آغاز، مایله با شما دیدار کنه. این چای از تنِ شمانگاه در برابرِ آسیب دیدن در حضورِ ایشون محافظت میکنه و برای تزکیهتون هم مفیده.»
لکس زمزمه کرد: «ایگذاشت بابا.» و دستش رامحافظتش سمتِ فنجان دراز کرد.
فرماندارِ کلِ قلمروی آغاز؟ این که کاملاًبرخی شبیهِ رئیسِ هنالی به نظر میرسه، کهبود بدون شک یه سرورِ دائو باید باشه.
لکس مشخصاً پیش از این با سرورانِ دائوفهد دیدار کرده بود و همین چند روز پیش هماطراف در معرضِ هالهٔ یک نیمهسرورِ دائو قرار گرفته بود.
اما مسئله دقیقاً همین بود. صرفِ حضور در برابرِ یک نیمهسرورِ دائو نزدیک بود او راحرکتِ بکشد، آن هم بدونِ هیچ امیدی برای فرار. حالا قرار بود با یک سرورِ دائو دیدارسالم کند، و با اینکه چای از او محافظت میکرد، آیا رازهایش را هم در امان نگه میداشت؟
مری به او گفته بود که مشکلی پیش نمیآید.گفت با خودش فکر کرد که بهزودی میفهمد. چای را کهدلیلش طعمِ نعناع و عسل میداد، یکنفس سر کشید. بد نبود.