چپتر 1157: اسم بامزه
0وقتی لکس برگشت، از دیدنِ اینکه مونزیر بیدار است نفسِ راحتی کشید. هری و پرستاربگردد جوبیلیشن پیشش بودند و همانطور که گپ میزدند...
خشکش زد. چرا داشتند «جزیرهٔ عاشقان» را میدیدند؟ فوراً سیاره را درچیزِ تصویر شناخت، چه رسد به اینکه داشتند تالیل را دنبال میکردند که بهاستارکلوک نظر میرسید دارد راهش را از میانِ هزارتویی از قارچهای غولآسا پیدا میکند.
لکس سرفهاینگاههای کرد تا گلویشاحتمالاً را صاف کند.
«من برگشتم.خنثای هری، پرهایی رواین که میخواستی آوردم.»
آن سه نفر برگشتند تا به او نگاه کنند و لکس از آن نگاههایمشابهی شماتتآمیزشان فوراً فهمید که احتمالاً همهچیز را دیدهاند. مشکلی نبود. لکس در اینجور چیزهامیداد تجربه داشت. تا وقتی وانمود میکرد که اصلاً خجالت نکشیده، کاری از دستشان برنمیآمد.
صبر کن ببینم...
هری و جوبیلیشن در حالی که خندهشان رامشکلی فرو میخوردند به او نگاه میکردند، اما نگاهِ مونخجالت کمی آنطرفتر در سمتِ راستِ او قفل شده بود.
لکس چرخید و آن نوجوانِ درشتهیکل را دید که درستآها کنارش ایستاده بود و از همان حالتِ خنثای همیشگیاش استفاده میکردشود تا این واقعیت را که در اصل خجالت میکشد، پنهان کند.
«آها، این دوستم زیئه.شود اومده تا تو یهدنبالِ سری کارها کمکم کنه.»
لکس نمیخواست واردِ این جزئیات شود که زی قرار است کلِ سیاره را زیر و رو کندگذاشته و دنبالِ هرگونه آرایهٔ پنهان، ردیاب، جاسوس یا هر چیزِ مشابهی بگردد که شاید دیمیان جا گذاشتهمخففِ باشد. البته قرار نبود خودش این کار را بکند. به افرادِ خاندانِ استارکلوک دستور میداد تا انجامش دهند.
مون گفت: «اوهشماتتآمیزشان زی، چه اسمِهمهچیز بامزهای. مخففِ چیزیه؟»
وقتی لکس دید مون موهایش را پشتِ گوشش میاندازد و به زی لبخند میزند، زمان برایش کند شد. بامزه؟واردِ بامزه؟ ارادهٔ تیتانیومیِ لکس نگذاشت دهانش باز بماند، اما این به آن معنا نبود که شوکه نشده است! مون خواهرِکار کوچکش بود. او... مثل یک بچه بود، هرچند که به لحاظِ فنی الان در اوایلِ دههٔ بیستسالگیاش بود. اما... اما...
لکس با استفاده از حسِّ روحیاش بهزیر او گفت: «مون، تو از زی بزرگتری.مشابهی اون یه بچهست. جفتتون بچهاید. آروم باش.»
مون نگاهش را از زی گرفت و پایین به لکس انداخت. چیزی نگفت، اما همینشاید که مجبور شد نگاهش را که رو به بالا به زی بود برگرداند و روگفت به پایین به لکس نگاه کند، مثلِ تیری بود که در قلبِ لکس فرو رفت.
زی با لبخندی گرم گفت: «در واقع مخففِ چیزی نیست. ازچیزها دیدنت خوشحالم، مون. به من توجه نکن. فقط اومدم مطمئن بشمصبر تا وقتی بقیه دارن کارِ خودشون رو میکنن، سیارهت امنه. زود میرم.»
مون ناگهان از روی صندلیاش بلند شد و پرسید: «چطور میتونی بری وقتی تازهسری رسیدی؟ میدونی چیه؟ حالا که میخوای سیارهم رو ببینی، بذار خودم بهت نشونش بدم.ردیاب وقتِ زیادی گذاشتم تا اینجا رو روبهراه کنم. فقط بذار برم لباسم رو عوض کنم.»
مون پیش از آنکه بدود و برود، به زیهرگونه فرصتِ رد کردن نداد، هرچند که پرستار را همگذاشته به دلایلی که لکس نمیفهمید با خودش کشید و برد.
مون از طریقِ حسِّ روحیاش به لکس گفت:هرگونه «من عکسهای حرمسرات رو تو جزیرهٔ عاشقان دارم.دیمیان تکتکِ اونا صدها سال از تو بزرگتر بودن.»
گوشهٔ لبِ لکس پرید. سعی داشت با باجگیری ساکتش کند؟ از کِیتجربه تا حالا اینطوری شده بود؟ لکس در چند سالِ گذشته او را ندیدهخندهشان بود؛ احتمالاً در همین سالها بود که کمکم به پسرها علاقهمند شده بود.
لکس به زی چشمغره رفت، اما نوجوان کاملاً از همهجا بیخبر بود و فقط دستدرجیب همانجا ایستاده و منتظر بود. لکس آه کشید. زی در اینجور مسائل واقعاًردیاب ناامیدکننده بود. او سالها از ساندرا، کارمندِ مهمانخانه که قدرتهای الکتریکی داشت، خوشش میآمد، اما هیچوقت به جایی نرسید. ساندرا پسرهای وحشیتر و پرانرژیتر را ترجیح میداد، وگوشش با اینکه زی قطعاً چنین رویی هم داشت، اما بیشتر همان پسرِ ساکتی بود که فقط حواسش بود همهٔ کسانی که برایش مهماند خوشحال باشند و بهشان رسیدگی شود.
وقتی ساندرا بالاخره دستِ رد به سینهاشزیر زد، زی واردِ یک دورهٔ تاریک ومشابهی افسرده شد که کلاً دو هفته طول کشید.
لکس سر تکانشود داد و بعدزیر به هری نگاه کرد.
«روندِ درمانش چهجوری پیشفهمید میره؟ کلی پر گیر آوردم،نبود باید کمک کنه، مگه نه؟»
«خوب پیش میره. راستی فهمیدم چرا اینقدر میخوابید. غذایی که بهش دادی خیلی به بازیابیِ سلامتِ جسمیاش کمک کرد. فقط نیاز داشت بیشتر بخوابهزیر تا کاملاً جذبش کنه. الان نهتنها بهخاطرِ اون پرانرژیتر شده، بلکه فکر میکنم حفظِ مداومِ همچین رژیمِ غذاییای میتونه بهش کمک کنه روندِ همجوشیاشگفت رو سرعت ببخشه. فکر کنم تو عملاً فقط به کالبدش انرژیِ لازم برای کارکرد رو دادی، و خودِ کالبد داره بقیهٔ کارها رو راستوریس میکنه.»
لکس نفسِ راحتی کشید و تازه میخواستزیر بگوید که چطور میتوانند از عالی بودنِ رژیمِبگردد غذاییاش مطمئن شوند، که مون دوباره پیدایش شد.
او یک پیراهنِ تابستانیِ سفیدِ خالص بادنبالِ طرحهای گلدار پوشیده بود و کاملاً دوستداشتنیبگردد به نظر میرسید. یعنی... برقلب زده بود؟
لکس میخواست چیزی بگوید که حس کرد دمای اتاق تغییر کرد. خیلی نامحسوس بودوانمود و شاید دیگران نمیتوانستند این افزایشِ خفیفِ دما را حس کنند، اما او متوجهِ ایننگاهِ ناهنجاری شد. علاوه بر این، میتوانست صدای سرعت گرفتنِ نسیم را در بیرونِ کاخ بشنود.
یعنی حالوهوای مون داشت روی سیاره تأثیر میگذاشت؟ پیشپنهان از آنکه بتواند به نتیجهای برسد، مون از قبلنمیخواست راه افتاده بود و داشت زی را با خود میبرد.
«پس میخوای سیارهام رو ببینی؟ نمیخوام پز بدمها، ولی اینجا یهجورایی قدّیسهجاسوس حساب میشم. بذار این شهرِ کوچیکِ همین نزدیکی رو بهت نشون بدم.افرادِ دادم ساکنهاش به سنجابها یاد بدن چهجوری درست باغبونی کنن. منظرهٔ قشنگیه.»
«نه، من، اِهم... من فقطکلِ باید سیاره رو بگردم تا مطمئنجاسوس بشم هیچ عنصرِ خطرناکی اینجا نیست.»
«اوه، پس قطعاً باید همراهت بیام.همهچیز اگه چیزِ خطرناکی تو سیارهام باشه،تجربه قطعاً باید ازش خبر داشته باشم.»
خواهرِ کوچکش، بدونِ اینکه حتی یک کلمهٔ درستوحسابی با او حرف بزند، گذاشت وسری رفت. مگر همین چند لحظه پیش نبود که مدام به صورتش سیخونک میزد چون باورشجاسوس نمیشد او اینجاست؟ حالا حتی به خودش زحمت نمیداد وجودِ او را به حساب بیاورد.
برگشت تا به هری وقرار پرستار نگاه کند، اما آنآرایهٔ دو فقط شانهای بالا انداختند.