چپتر 1267: خشمِ رهاشده (۳)
0سخمت، دخترِ رع. هویتِ موجودِ مرموزِ پشتِ سانگویس پلوویا فاش شده بود، اتفاقی که نباید به اینپاک سادگی رخ میداد. اگر ماجرا به همین سادگی بود که کسی فقط به چشمها نگاه کند وحاضران ویژگیهای خانوادگیِ نهفته در آنها را بشناسد، افرادِ بسیاری باید مدتها پیش از لکس او را میشناختند.
سخمت بهعنوان موجودی از دائو، طبیعتاً برای جلوگیری از فاش شدنِ هویتش تدابیری اندیشیده بود. شناختنِ او از روی چشمهایش که جای خود داشت، حتی اگر در دیدِ کاملِ همههالهٔ میایستاد، هیچکس نباید میتوانست به هویتش پی ببرد. این موضوع با این واقعیت تشدید میشد که وقتی مهمانخانهدار به رع حمله کرد، تمامِ اطلاعاتِ مربوط و مرتبط با او ازغیرممکن هستی پاک شد، دستکم در سطحهای پایینتر. این یعنی موجوداتِ بسیار کمی در هستی اصلاً فرزندانِ رع را به یاد میآوردند؛ یا دستکم، آنها را بهعنوانِ فرزندانِ رع به یاد نمیآوردند.
اینکه در میانِ همهٔ حاضران، لکس کسی بود که بردیگرِ این موانعِ کوچک و همچنین قدرتهای دائو غلبه کرد، باعثتمرکز شد توجهِ همه بیش از پیش به او جلب شود.
رفتهرفته، همه واقعاً به این شک افتادند که مهمانخانهدارِجنبههای مرموز و معمایی، لکس را بهعنوانِ وارثِ خود پذیرفته است.زیاد هیچ توضیحِ دیگری برای اتفاقاتِ در حالِ وقوع وجود نداشت.
لیلیت که او نیز در حالِ تماشا بود، لحظهای با خود فکر کرد اگر لکس از جنبههای دیگرِ دائو تأثیر نمیپذیرد،یعنی پس چرا فشارِ هالهٔ دائو بر او اثر میگذارد. اما زیاد روی این موضوع تمرکز نکرد. او که بود که بخواهدبیش کارهای یک سرورِ دائو را زیرِ سؤال ببرد؟ شاید این فقط روشِ مهمانخانهدار بود تا نگذارد لکس به خودش غره شود.
مهمتر از همه، لکس حالا نقشههای موجوداتِ سطحِ دائو رااست دو بار در سطحهای مختلف نقشبرآب کرده بود. انگار خودِنیز وجودش داشت مرزهای ممکن و غیرممکن را بهوضوح جابهجا میکرد.
اما خودِ لکس تمامِ حواسش به سخمت بود. انگار به هر دلیلی، او وفشارِ خانوادهاش پیوندِ تنگاتنگی با رع و فرزندانش داشتند. یکی دو بار را میشد پایروشِ تصادف گذاشت، اما اینهمه تکرار باعث میشد فکر کند ماجرا ریشهدارتر از این حرفهاست.
اولین مهمانی که در مهمانخانه داشت باستت بود، در حالی که اولین دشمنِ بزرگِ مهمانخانه رع بود. گذشته از این، درنکرد تمامِ این مدت، خانوادهاش بهخاطرِ دسیسههای یکی دیگر از دخترانِ رع بهطورِ غیرمستقیم در عذاب بودند و حتی خواهرش هدف قرار گرفتهمرزهای بود تا به ظرفی برای او تبدیل شود. اصلاً چه کسی میدانست حقیقتِ نقشههای دیمیان برای بِل و الیزا چه بوده است؟
رویهمرفته، ارتباطِ آنها با یکدیگر آنقدر زیاد بود که لکس به این شک افتادمربوط که رازهایی در این وضعیت نهفته است که او از آنها خبر ندارد. لکسمیآوردند یک بارِ دیگر حس کرد دستِ مرموزی دارد زندگیاش را هدایت و کنترل میکند.
زمانی شک کرده بود که شاید سیستم برای اهدافِ خودش مسیرِ زندگیاش را هدایتاتفاقاتِ میکند، اما حالا به این فکر افتاده بود که شاید پای کسِ دیگری در میانفشارِ باشد. هنوز نمیدانست دلایلِ این کار چیست، اما در اعماقِ قلبش کاملاً گوشبهزنگ شده بود.
«لکس، ولما خبر داده. همکاریمون با هنالی کاملاً به جریان افتاده. اونا رازهای سانگویس پلوویا رو کشفمیگذارد کردن و دارن به پایگاههاشون تو سراسرِ قلمروی خاستگاه حمله میکنن. میخوان جلوی سانگویس پلوویا رو بگیرننقشههای تا نتونه پروتکلهای اضطراریاش رو فعال کنه، واسه همین درخواست دادن ما هم کارمون رو شروع کنیم.»
درونِ مهمانخانهٔ نیمهشب، ولما پایگاهِ عملیاتیای برپا کرده بود که ازتأثیر آنجا اطلاعاتِ زندهٔ شبکهٔ خودش را با شبکهٔ هنالی تبادل میکرد. هدفکارهای از این کار، هماهنگکردنِ اقداماتشان و نظارت بر تحرکاتِ سانگویس پلوویا بود.
بازیهای نیمهشب سیاراتی را هدف گرفته بودند که حشرات به آنها حمله میکردند، اما تا این لحظه، هیچکدام از پایگاههایپایینتر دشمن مستقیماً هدفِ حمله قرار نگرفته بود. کارکنانِ مهمانخانه صدها سیاره را کشف کرده و علامت زده بودند که مخفیگاه یاتوجهِ پایگاهِ دشمن در آنها قرار داشت. اما آنها فقط برای استخراجِ اطلاعات به آنجا نفوذ کرده و کارِ دیگری نکرده بودند.
برنامه همیشه این بود که همزمان با وقوعِ نبردِ بزرگ، در سراسرِ قلمرو به آنها حمله کنند تانداشت فرصتی برای واکنش یا اعزامِ نیروی کمکی به میدانهای نبردِ دیگر نداشته باشند. نابود کردنِ نیروهایشان در یک حملهٔبخواهد عظیمِ یکپارچه آسانتر از نابودیِ تکتکِ آنها بود، هرچند سازماندهیِ چنین حملهای در حرف آسان بود تا در عمل.
لکس از طریقِ شبکهٔ اطلاعاتیِ گسترده و غیرعادیِ ولما پایگاههای بیشماری را کشف کردهفشارِ بود. تا این لحظه، هنالی اصلاً نتوانسته بود هیچ پایگاهی را پیدا کند، اماروشِ بهمحض اینکه فهمیدند چه چیزی مانعِ کشفِ این پایگاهها میشود، توانستند آن را دور بزنند.
همان لحظهای که هویتِ سخمت فاش شد، تمامِفکر تدابیری که برای پنهان شدن از چشمِ سرورانِاثر دائوی هنالی اندیشیده بود، نقش بر آب شد.
«انجامش بدید.میتوانست حمله کنید.موضوع اسیر نگیرید.»
درونِ مهمانخانهٔ نیمهشب، مهمانها سرانجام در پنجرهای که گردانِ نیمهشب را نشان میداد، حرکتیاتفاقاتِ دیدند. آنها به دنیای جدیدی آنی منتقل شدند و بیدرنگ به هم پیوستند تاچرا مکای نیمهشب را شکل دهند و سپس به شهرِ محصور و غولآسای روبهرویشان یورش بردند.
تا این لحظه، تمامِ نبردها درتماشا بازیهای نیمهشب علیه حشرات بود. این اولینچرا درگیری با نیروهای دیگر به شمار میرفت.
ناگهان مهمانی با دیدنِ چیزی در پنجرهلحظهای با حیرت نفسش را تو داد وفشارِ گفت: «صبر کن، صبر کن، اون هایدرای مکانیکیه؟»
هایدرای مکانیکی یک جنگجوی هوشِواقعیت مصنوعیِ فوقالعاده مشهور بود کهحمله جاودان و غیرقابلکشتن به حساب میآمد.
شخصِ دیگریرفتهرفته فریاد زد: «اونمهمانخانهدارِ هارمین، فرشتهٔ مرگه!»
«دارم اشتباه میبینم؟نداشت اون شاهدخت میاتماشا از امپراتوریِ مارزوعه؟»
مهمانها یکی پس از دیگری دیدند که شماری ازجنبههای قدرتمندترین و نامدارترین جنگجویانِ قلمروی خاستگاه در کنارِ گردانِ نیمهشبزیاد به شهر حمله کرده و دشمنی ناشناس را محاصره میکنند.
در سیاراتِ دیگر، دور از چشمِتشدید مهمانانِ مهمانخانهٔ نیمهشب، ارتشهایی انگار از غیباطلاعاتِ ظاهر میشدند و بیهیچ هشداری یورش میبردند.
ناوگانهایی از کشتیهای دزدانِ دریایی از آسمان فرود آمدند. دستههای اهریمنان از تاریکترین اعماق بیرون زدند. هیولاهاییوجود از گودالهای گارویتز از آسمان باریدند. فرشتگان از دلِ نورِ خورشید به پرواز درآمدند. اصلانِ قسمخوردهٔ مرگ،زیاد آفتِ کیهانی، حضورش را اعلام کرد. متأسفانه، هر کس که از حضورش باخبر میشد، اندکی بعد جان میداد.