چپتر 924: دانش قدرت است
0چه زرههای فاسد و چه جانوران، هیچکدام ضعیف نبودند. با تیزیِ تیغهاشگوشتِ و قدرتی که پشتِ ضربه بود، و البته نیت شمشیر، اگر بابیدرنگ دشمنانی معمولی طرف بود باید بهراحتی آنها را میشکافت، اما اینطور نشد.
اگر هجومِ همهجانبهٔ دشمنانِ قدرتمند یک فایده داشت،یکی این بود که فضای تنگ مانع میشد بتوانندگوشتِ بهخوبی جاخالی بدهند و جلوی حملاتش را بگیرند.
«تیغهٔ دوزخ:میسوختند پاکسازیِ کامل!میشدند تیغهٔ دوزخ: داوری!»
اینها دو حملهٔ نبردِ نزدیک از فنِ تیغهٔ دوزخ بودند؛ پاکسازیِ کامل برای ضربه زدن به دشمنانِ متعدد طراحیدرنگ شده بود و داوری برای در هم شکستنِ یک هدفِ واحد. جابهجایی بینِ حرکاتِ مختلف از یک فنِ واحد،کمالِ رفتهرفته قدرتِ حملهٔ هر حرکت را بالا میبرد. گذشته از این، جابهجایی بینِ حرکاتِ یک فنِ یکسان آسان بود.
از این رو لکس فقط از همین دو حرکت استفاده کرد و خودش راهنوز درگیرِ حملهٔ دوربرد نکرد. پس از چند حرکت، کلِ تیغه به رنگِ سرخِ مذابکند درآمد، اما این اتفاق ساختارِ تیغه را به خطر نینداخت؛ فقط آن را مرگبارتر کرد.
آنهایی که توانسته بودند از اولینتکهتکه حملاتش جانِ سالم به در ببرند،برد اکنون همزمان میسوختند و تکهتکه میشدند.
یکی از موجوداتِ پردار از بالا یورش برد؛ در دستهایش گلولهای سیاه از گوشتِ زنده بود که هنوز میتپید. لکس طبیعتاً این فرصت را ازبیدرنگ دست نمیداد و تیغهاش برای اجرای داوری درنگ نکرد. موجود مُرد و لکس بیدرنگ به پاکسازیِ کامل تغییرِ حرکت داد تا چند زره را که نزدیکحسابی میشدند تکهتکه کند، اما گوشتِ سیاه زیرِ این حمله منفجر شد. بخشهایی از آن سوخت، اما با این حال مایعی لزج و چندشآور به همهجا پاشید.
با این حال، در کمالِ تعجب، حتی یک قطره هم روی لکس نریخت. او طبیعتاً هنگامِ حمله حواسش به آن گوشت بود و تا الان لکسکند حسابی درسش را گرفته بود. او هیچ دشمنی را دستکم نمیگرفت و هیچ موقعیتی را زیادی ساده نمیپنداشت. پیشتر فکر میکرد رع را مهار کرده است،دشمنی اما کلِ سیاره بُعدِ فضا را شکافت و نگذاشت کارش را یکسره کند. اگر آن موقع لکس او را کشته بود، اکنون در این وضعیت نبود.
پس اکنون، تنها درسی که لکس بسیار جدی گرفت و قصد داشتگوشتِ برای همیشه به آن عمل کند، این بود که هرگز دشمنی رابیدرنگ دستکم نگیرد و هرگز در اعتمادبهنفسِ بیش از حدِ خود غرق نشود.
لکس کاملاً به تغییرِ طرزِ فکرش عادت داشت، چرا که رشد کردن همین راگلولهای میطلبید. اما این تغییر بهنوعی او را از راههایی که نمیتوانست حدس بزند، ارتقابیدرنگ داد. حتی بدونِ ورود به حالتِ فلو، انگار در یک جریانِ بینقص قرار داشت.
مهارتهایش، تمرینشده و صیقلیافته، بهطورِ بینقصی با هشدارهای غرایزش در هم آمیخت. حسِّگوشتِ روحیاش اطلاعاتِ هر اتفاقی را که تا شعاعِ ۳۰۰ فوتی (۱۰۰ متری) پیرامونشتغییرِ رخ میداد به او میرساند، بنابراین از نظرِ فنی نیازی به راهنماییِ غرایزش نداشت.
به همین دلیل بود که هدایت نمیشد. او از اطلاعاتی که به دستمیتپید میآورد استفاده میکرد و حتی بینقصتر از آنچه غرایزش میتوانستند، واکنش نشان میداد. هرزیرِ چه باشد، هدفش با غرایزش که فقط میخواستند از او محافظت کنند، تفاوت داشت.
نه، اوتکهتکه میخواست ویرانییکی به بار بیاورد.
اما شمشیری که حالا غرق در شعله بود، تنها سلاحش نبود. جانورانِبرد فاسدشده روح داشتند، پس به هرجا که نگاه میکرد، چشمانش آنها رااجرای میدرید! آنجا که تنها از دسترسِ تیغهاش دور بودند، روحها را مستقیماً میسوزاند!
با فعالشدنِ آرایهای در زمینِ زیرِ پایشان، ناگهان درخششی اتاق را روشن کرد. لکس بیآنکه نگاه کند و بیآنکه کسی رااجرای خبردار کند، با پاهایش آرایهای عظیم کشیده بود. هرکس او را میدید، گمان میکرد وقتی میانِ انبوهِ دشمنان حرکت میکند، صرفاً داردحتی از حملاتِ اطرافش جاخالی میدهد. بهنوعی واقعاً هم همین کار را میکرد. اما مهمتر از آن، داشت با پاهایش آرایهای عظیم میکشید.
آرایه با درخششی ملایم شروع شد، اما رفتهرفته روشنتر شد تا اینکه تمامِ اتاق را روشن کرد. این بهخودیِخود حمله نبود.مُرد نوری تطهیرکننده بود. اما از قضا، وقتی زیرِ نظرِ کاساندرا دربارهٔ نحوهٔ شکستدادنِ یک ایزد مطالعه میکرد، دربارهٔ الوهیتِ فاسدشده یادروی گرفته بود، و اینکه چطور هر چیزِ خالصی بلای جانش است. با توجه به اینکه همهچیز چطور شروع شده بود، کنایهآمیز بود.
بوی گند، سیاه و متعفنِ پوسیدگی که تمامِ اتاق راگلولهای پر کرده بود و نهتنها رع، بلکه تمامِ زیردستانش رااجرای هم در بر گرفته بود، چیزی جز الوهیتِ فاسدشده نبود.
رع داشت چیزی را تجربه میکردتکهتکه که کاساندرا به آن «سقوط از فیض»دستهایش میگفت، اما این موضوع الان اهمیتی نداشت.
لکس تقریباً هیچ تلاشی نکرده بود، با این حال تمامِ سیلِ زیردستان بیحرکت شدهزنده بودند. چند دهتایی که شخصاً از پای درآورده بود، تکهتکه، سوخته و ذوبشده در اطرافشکند ریخته بودند و بقیه به زمین افتادند و زیرِ نورِ تطهیرکنندهٔ آرایهاش به خود پیچیدند.
دانستنِ نقطهضعفِ دشمن تفاوتِ عظیمی ایجاد میکرد.دستهایش اگر لکس مطالعه نکرده بود، مثلِ همیشهطبیعتاً به آرایههای مصیبتِ آذرخشِ خود تکیه میکرد.
سیاهیلشکرها را نادیدهمیشدند گرفت و بهپردار رع نگاه کرد.
تنش حالا راحتتر دیده میشد، پس خیلی آسانتر میشد فهمید که فاسد شده است. پرهای زمانی زیبایش ریخته بودندمیتپید و جایشان را گوشتی بیمارگونه و استخوانهایی دندانهدار گرفته بود. اما این باعث نمیشد ضعیفتر به نظر برسد، نه.حال سقوط از فیض فقط شخصِ سقوطکرده را قویتر میکرد. گذشته از این، برخی این را تجلیِ راستینِ الوهیت میدانستند.
با این حال، رع حتی با قدرتِ تازهیافتهاش، فرسنگها با دورانِ اوجش فاصله داشت. علاوه برمیتپید آن، وجودش فنریر را طوری خشمگین میکرد که لکس هرگز پیش از این ندیده بود. نتیجهاشمنفجر یک فنریرِ عظیمالجثه بود که به اندازهٔ اصلیاش برگشته بود و وحشیانه با ایزدِ پرنده میجنگید.
فنریر بسیار بیشتر از رع آسیب میدید، اما اینسیاه بدان معنا نبود که رع بیگزند مانده است. بهاجرای هر دلیلی، چنگالهای فنریر بهطورِ خاصی علیهِ رع کارساز بود.
لکس بیعجله قدمی به جلو برداشت و شمشیرِ شعلهور را روی زمین پشتِ سرش کشید، در حالی که چشمِ چپشاجرای بیوقفه روی رع قفل شده بود و دنبالِ نقطهضعفی میگشت. حالا که دستِ چپش آزاد بود، شروع به کشیدنِ آرایهایکمالِ دیگر کرد. حقههای سادهای مثلِ نورِ تطهیرکننده روی یک ایزدِ تمامعیار جواب نمیداد، پس لکس باید خلاقیتِ بیشتری به خرج میداد.