چپتر 1387: بهشت (۱)
0«خانهدرختیِ نیمهشب»، نامی که لکس برایش انتخاب کرد تامشت بهراحتی از «میخانهٔ نیمهشب» قابلتشخیص باشد، کاملاً بزرگ بود،همیشه پس طبیعتاً بخشِ خانهٔ این خانهدرختی هم بزرگ بود.
با وجود اینکه درست در پای درخت اتاقِ پذیرشی قرار داشت تا مهمانهایبالا جدید از آنجا وارد شوند، بقیهٔ خانهدرختی در ارتفاعِ بالاتری بود. این طراحیمیکرد را لکس هدفمند انتخاب کرده بود، چون در یک سیارهٔ ۱ ستاره حضور داشت.
بومیهای اینجا قوی نبودند و اگرتمامِ ورودی روی زمین قرار نداشت، رسیدناصولِ به خودِ خانهدرختی برای بیشترشان دردسر میشد.
از ورودی، راهپلهای دورِ تنهٔ درخت میپیچید تا در نهایت بهروحیِ سطحهای بالایی برسد، اما اگر مهمانها حوصلهٔ بالا رفتن از صدهاهرگونه پله را نداشتند، یک آرایهٔ انتقالِ آنی هم در کار بود.
چیدمانِ واقعیِ خانهدرختی پیوسته تغییر میکرد، چون کلِ هدفِ گنجینهای که لکس ساخته بود همین بود. بسته به محیطِبسیار اطراف، آبوهوا، چرخههای خورشیدی و قمری و هر چیزِ دیگری که میتوانست بر منظره اثر بگذارد، چیدمان مدام عوضروحی میشد تا بهترین حالتِ ممکن را ارائه دهد و در تمامِ اوقات بهترین چشمانداز را برای مهمانها فراهم کند.
آه، یک مشت اصولِ فنگشویی هم در چیدمان دخیل بود که ظاهراً یعنی انرژیِ روحیِ داخلِ خانهدرختی همیشهآرایهٔ بسیار زیاد و خالص میماند. این ویژگی بهطورِ طبیعی هوای اطراف را از هرگونه آلودگی پاک میکرد، ناگفتهچرخههای نماند که هرچه درخت بیشتر در یک جا میماند، منطقهٔ اطرافش رفتهرفته از نظرِ انرژیِ روحی غنیتر میشد.
با تغییرِ چیدمان، لکس توجهِ ویژهای به خانهدرختی نشان داد و آن را برای یافتنِ هرگونهیعنی ناهنجاری زیرِ نظر گرفت، اما چیزی دستگیرش نشد. خیلی افتضاح میشد اگر اولین مهمان در خانهدرختیناگفته حاضر میشد و درخت ریشهای بیرون میکشید و او را تا سرِ حدِ مرگ شلاق میزد.
اگرچه درخت از نظرِ فنی عالمِ تزکیهایدخیل نداشت، اما دستکم یک تزکیهگرِ نوزادِ روح لازمزیاد بود تا بتواند حتی خراشی روی آن بیندازد.
خوشبختانه، همهچیز روبهراه بود.
حالا که همهچیز طبقِ برنامه پیش میرفت، لکس بهبرسد بالاترین اتاقِ خانهدرختی در نزدیکیِ نوکِ درخت رفت، باآرایهٔ چشماندازی واضح از سیاره نشست و به فکر فرو رفت.
در میخانهٔ سیارهٔ آزولا، لکس داشت کشمکشی بزرگ را هدایت میکرد و به نسلِدخیل جدیدی از مردمانِ امیدوار اما سختکوش و صادق فرصت میداد تا دنیا را به جایهرگونه بهتری تبدیل کنند. البته، او هرگز هیچ کاری را مستقیماً انجام نمیداد؛ وگرنه لطفی نداشت.
او قدرتِ این را داشت که بهتنهایی بر کلِ سیاره اثر بگذارد، اما اگر این کارخالص را میکرد، تلاشِ بقیه بیمعنی میشد. در عوض، صرفاً نقشِ یک کاتالیزور را بر عهده گرفت تاروحی کسانی که از پیش برای تغییری مثبت تلاش میکردند، با راهنماییهایی نامحسوس به دستاوردهای بسیار بزرگتری برسند.
حالا میخواست تصمیم بگیرد که در این سیاره چه کار کند؛ دستکم تا زمانی که به مهمانخانه متصل شود و بتواند برگردد. همینویژگی حالا هم لکس از جایگاهِ مسلطِ خود میتوانست تتسویا را بهوضوح ببیند. لکس تتسویا را شناخت و بهخوبی به یاد آورد، و هرچندناهنجاری در عجب بود که این آشنای قدیمی چطور پایش به این سیاره باز شده، اما هیچ اقدامِ عملیای برای نزدیک شدن به او نکرد.
بههرحال تتسویاراهپلهای بهزودی بهتنهٔ درخت میرسید.
وقتی لکس بالای درخت نشسته بود، خودِ درخت شروع به حس کردنِ محیطِ اطرافش کرد.ظاهراً درخت به خودآگاهی رسیده بود و با این اتفاق، دانشی از درونِ گونهٔ موروثیاش وآلودگی همچنین تمامِ اتفاقاتی که در زمانِ بذر بودنش از سر گذرانده بود، در آن بیدار شد.
به هر دلیلی، درخت حس میکرد نبایددخیل خودش را به مراقبِ جدیدش، لکس، نشان دهد.زیاد از این رو، درخت فعلاً هیچ کاری نکرد.
تمامِ کارها را یا لکس انجامچشمانداز میداد، یا طبقِ غرایزِ درخت پیشدخیل میرفت که هیچ شکی را برنمیانگیخت.
تا زمانی که لکس میرفت،میپیچید درخت باید تنها به حساما کردنِ جهانِ اطرافش قناعت میکرد.
این هم چندان بد نبود. درخت بهعنوانِ یک نوزاد، در واقع چیزِ زیادی از جهان نمیدانست، بنابراینانرژیِ بررسیِ تمامِ موجوداتِ زندهای که در خانهٔ متصل به تنهاش ساکن بودند، تجربهٔ یادگیریِ خوبی برایش رقم میزد.بیشتر فعلاً این شاملِ لکس هم میشد، که البته درخت اصلاً و ابداً او را زیر نظر نگرفته بود.
از اطلاعاتی که در خاطراتش به ارث برده بود، میدانست موجوداتِ خاصی، وقتیهمیشه بیش از حد قدرتمند میشدند، میتوانستند بفهمند که آیا کسی آنها را زیر نظرهرچه گرفته یا حتی به آنها فکر کرده است یا نه. اما بقیه مشکلی نداشتند.
ولی فعلاً تعدادِ بقیه زیاد نبود. خوشبختانه، وقتی ریشههای درخت عمیقتر در زمین فرو رفتند — کاری کههمیشه بهطورِ طبیعی انجام میداد — کشف کرد که در این سیارهٔ ظاهراً متروک، حیاتِ فراوانی وجود دارد. فقطرفتهرفته مسئله این بود که به نظر میرسید بیشترِ آن زیرِ سطحِ سیاره قرار دارد — دور از آبوهوای خشن.
با فرو رفتنِ بیشترِ ریشهها، به خطوطِ انرژیِ طبیعیِ سیاره رسید و کانالِ انرژیِ زیرزمینی و مخفیای را کشف کرد کهکار دورِ دنیا میچرخید. همچنین رودخانههای زیرزمینیِ پر از آبِ پاک و زلالی هم وجود داشت. نهتنها این، بلکه خودِ آب حاویِمنظره انرژیِ آبِ بسیار غنیای بود، هرچند برای هر کسی پایینتر از عالمِ جاودان، صرفاً انرژیِ روحیِ بسیار غنی به حساب میآمد.
اما در حالی که بیشترِ چیزهایی که درخت در زیرِ زمین کشف میکرد پاک وظاهراً سرشار از سرزندگی بودند، چیزِ تاریکی را هم کشف کرد که در اعماقِ زیرِ سطحآلودگی پنهان شده بود. شاخکهای این تاریکی بالا میخزیدند و بهسوی تمامِ چیزهای پاک دراز میشدند.
به حشرات رسید و شروع به فاسد کردنشان کرد و آنها راداخلِ به جهشیافتههای هار و بیمغز تبدیل کرد. بهسوی آبها دراز شد وپاک سعی کرد آنها را مسموم کند، هرچند تا اینجا آب مقاومت میکرد.
تاریکی سعی کرد خودِ زمین را هم آلوده کند و کمکم داشت اثر میگذاشت. البته زمینِ اطرافِ درخت شروع به پاک شدن کرد، اما مشخصطبیعی بود که چیزِ شومی در اعماقِ این دنیا پنهان شده، در عمقی که حتی ریشههای درخت هم به آن نمیرسید. تاریکی درخت را کنجکاو کرد،چیزی اما چون نمیتوانست کارِ خاصی انجام دهد و دنبالش بگردد، آن را از ذهنش بیرون کرد. در عوض، بیشتر روی محیطِ اطرافِ نزدیکش متمرکز شد.
سایهٔ تاجِ درخت باعث شد چند حشره ازبالایی زمین بیرون بیایند و همگی این موجودِ بیگانه رانداشتند بررسی کردند، درحالیکه نمیدانستند باید چه فکری دربارهاش بکنند.