چپتر 927: عذاب وجدان
0این بار، فنریر درسش را گرفته بود. هرچند بدنِ رع جامد به نظر میرسید،متلاشی اما در واقع تنها پوستهای بود که تماماً از الوهیتِ فاسد ساخته شده بود.میآورد جایی درونِ پوسته، شیءِ تشریفاتیای پنهان بود که کلونِ او را فعال نگه میداشت.
پس برخلافِ دفعهٔ قبل که گردنِ رع را با هدفِ دریدنِکجاست شریانهای حیاتیاش گاز گرفته بود، این بار فنریر دندانهایش را محکمراحت قفل کرد و انرژیِ خودش را به اعماقِ بدنِ رع تزریق کرد.
نیروی یورشِ فنریر آنها را از روی تخت به پایین انداخت وآمد ناگهان تواناییِ رع از کار افتاد. لکس که میخواست با کاردش نقطهٔمیگرفت ضعفِ فن را بشکافد، به خودش که آمد دید دوباره در تالار است.
رع در حالی که بدنش متلاشی میشد و پشتِ سرِ فنریر دوباره شکل میگرفت، غرید: «تو دیگه چه کوفتی هستی؟» هربارِ بار که تولهگرگ به او حمله میکرد، رع او را به یاد میآورد، اما هر بار که روی لکس تمرکز میکرد،زمین انگار این تولهگرگ را از یاد میبرد. اما با تحملِ حملاتِ متعدد، دیگر برای مجازات کردنِ لکس، از فنریر غافل نمیشد.
بیشتر خطاب به خودش تا دیگری، زمزمه کرد: «وقتشه تمومش کنم.» فراموشیِ عجیبیبدنش که دچارش شده بود، باعث شد با حس کردنِ نوعی خطرِ پنهان، گاردشمیکرد را بالا ببرد. هنوز نمیدانست کجاست و دشمنانِ بیشتری در کمینش هستند یا نه.
هرچقدر هم که دلش میخواستخطرِ از تماشای رنج کشیدنِ لکسنمیدانست لذت ببرد، راحت کشتنش بیخطرتر بود.
رع تواناییاش را دوباره فعال کرد و بارِ دیگر تختش و سکویی را که میتوانست لکس و فنریر را روی آن قضاوتسرِ کند، احضار کرد. رع به سمتِ تخت عقب نشست و انرژیِ ایزدیِ فاسد همچون موجی خروشان در هوا به پرواز درآمد تا سکونمیشد را ببلعد. دستهای جدیدی از زمین بیرون زدند تا لکس و فنریر را دوباره چنگ بزنند و جلوی تعقیب کردنِ رع را بگیرند.
اما حالا که لکس دستش را خوانده بود، تکرارِ همان ترفندهرچقدر فایدهای نداشت. خیلی پیش از آنکه رع بتواند به تخت نزدیک شود،سکویی لکس دستهای اطرافش را نادیده گرفت و آنی به آنجا منتقل شد.
لکسِ کوچک با نقابِ تشریفاتیاش که شبیهِ «گمنامیِ بدنام» بود، روی تخت نشستبدنش و به رع نگاه کرد. سعی کرد فنِ ایزد را به دست بگیرد،میکرد هرچند تقریباً مطمئن بود نمیتواند از آن استفاده کند. متأسفانه حق با او بود.
نشستن روی تخت قدرتِ قضاوت کردنِ رع را به او نمیداد،کجاست حتی با اینکه از «چیرگی» استفاده کرد تا هالهٔ بهشدت خفقانآوریراحت را که هنگامِ نشستنِ ایزد روی تخت حس کرده بود، شبیهسازی کند.
زمزمه کرد: «که اینطور،» و کاردِ کره را در تخت فرو کرد. با وجود اینکه تخت ازحالی آوارهای همان حوالی سرِهم شده بود، دوامش نه از سنگهای سازندهاش، بلکه از انرژیای بود که آنتمرکز را سرِ پا نگه میداشت. کاردِ او دقیقاً همان انرژی را شکافت و فن را در هم شکست.
رع جیغی از سرِ خشم کشید و در حالیکمینش که سعی میکرد عقب بکشد، موجِ انرژیِ فاسد راکشتنش هدایت کرد تا روی سرِ لکس و فنریر آوار شود.
اما هرچقدر هم عقب میکشید، لکس با در اختیار داشتنِ انتقالِ آنی، همیشه به اومیشد میرسید. لکس به پشتِ رع تلهپورت کرد و با شمشیرش فنِ «تیغهٔ دوزخ» را بهانگار کار بست و همزمان با کاردِ کره در دستِ چپش نیز به او ضربه زد.
از قضا، هم ضربهٔ شمشیر و هم کاردِ کره به رع اصابت کرد.بیشتری ایزدِ خشمگین تلاشی برای جاخالی دادن نکرده بود، بلکه چرخید تا لکس رابارِ چنگ بزند. تنش ضربه را به جان خرید، اما این کار بینتیجه هم نبود.
رع ورد خواند: «گورِ حسرتِ ابدی!» و بدنش بیدرنگ مایع شد و لکس را در بر گرفت. لکس سعیمتلاشی کرد با چشمکزن دور شود، اما هر جا میرفت، مایع هم همراهش آنی منتقل میشد. پیش از آنکه فرصتحملاتِ کند راهِ دیگری را بسنجد، مایع سراسرِ تنِ لکس را فراگرفت و سپس به شکلِ یک تابوت سفت شد.
کمی دورتر، رع دوباره ظاهر شد. تنش این بار بسیار کوچکتر شده بود،تماشای اما انگار برایش اهمیتی نداشت. چیزی نمانده بود لبخند بزند و فخرفروشی کند،کند اما پیش از آنکه بتواند، حس کرد آروارههایی دوباره دورِ گردنش قفل شدند.
لکس، محبوس در آن الوهیتِ فاسدِ سفتشده، تلاش میکرد خودش را رها کندبدنش اما به این سادگیها نبود. اصلاً نمیتوانست تنش را تکان دهد، چرا کهمیکرد دوباره همان فشارِ خفهکنندهای را تجربه میکرد که روی صحنه گرفتارش شده بود.
کاردِ کره را در دست داشت که تنها با تماسش، آرام و پیوسته به الوهیتِ فاسد آسیبدلش میزد، اما سرعتش کم بود. در عوض، نقابِ روی چهرهاش آسیبی به الوهیت نمیزد، اما بهنوعی لکسعقب را در برابرِ برخی از اثرهای آن محافظت میکرد، هرچند لکس نمیفهمید آن اثرها دقیقاً چه هستند.
در نهایت، او گیر افتاده بود و فشارکاردش روی تنش رفتهرفته بیشتر میشد. حتی با وجودِاست قدرتش، تنها چند دقیقه تا لِهشدنش فاصله داشت.
لکس که حس میکرد وضعیتِ فعلیاش بسیار وخیمتر ازکمینش هر بلایی است که رع تا الان بر سرش آورده،بیخطرتر دست به اقداماتی افراطی زد، اما انگار هیچکدام کارساز نبودند.
حتی سعی کرد فنِ «گسستِ فضا» را به کار ببندد تا شایدحالی از این راه گور را بشکافد، اما هر بار که به اجرایتولهگرگ فن نزدیک میشد، سرگیجهٔ شدیدی میگرفت و کنترلِ انرژیاش را از دست میداد.
باید راهی سریع برای فرار از این گور پیدا میکرد. اگر شروعدشمنانِ به تزکیه میکرد، تنش آرامآرام با این الوهیتِ فاسد سازگار میشد، امابیخطرتر این کار ساعتها زمان میبرد؛ زمانی که در اختیار نداشت. چهکار میتوانست—
صدایی در گوشِ لکس زمزمه کرد:لکس «میدونی، از وقتی بیگ بن روآمد آوردی مهمانخانه، هیچوقت واقعاً بهش سر نزدی...»
«آره، اون و زنش رو فرستادی بیمارستان. اما اونا بچهٔهستند بهدنیانیومدهشون رو از دست دادن و تو حتی یه بار همبارِ حالشون رو نپرسیدی. رئیسِ خوب بودن پیشکش، اصلاً آدمِ درستی هستی؟»
لکس خشکش زد. نه تنها از شنیدنِ صدا، بلکه ازتالار حرفی که زده بود جا خورد. حرفش حقیقت نداشت، لکسغرید خودش مطمئن شده بود که حالشان خوب است و سالماند...
«آره خب، از طریقِ سیستمت چکشون کردی. اما تا حالا رفتیکجاست از نزدیک ببینیشون؟ شخصاً؟ مگه ذاتت همین نیست؟ با هری همراحت همین کار رو نکردی؟ فقط یه بار بهش سر زدی و—»
لکس پوزخندی زد و صداهای توی سرش را نادیده گرفت. میخواستندبشکافد عذابوجدان به جانش بیندازند؟ آنقدر انیمه دیده بود که این ترفندها راشکل مثل کفِ دستش بشناسد. دوباره تلاش برای فرار را از سر گرفت.