چپتر 1118: اسمها را به من بده
0چرا جاودانهها اینقدر از فانیها قویتر بودند؟ بدیهی استتماشا که دلیلش فقط این نبود که در عالمِ بالاتریپیشین از تزکیه قرار داشتند. جاودانهها شکلِ بالاتری از وجود بودند.
برای کسی که مسیرِ عادیِ پیشرفت را طی میکرد، رسیدن به عالمِ نوزادِ روح تازه آنقدر قویاش میکرد که بتواند قوانینِ جهان را بهطورِ مبهمفردیشان حس کند. این فقط یک درکِ ساده بود، نه تعامل یا دستکاری. در عوض، وقتی جاودانه میشدند، تن و روحشان آنقدر قوی میشد که بارِکارِ لمسِ قوانین را تاب بیاورد و باورهایشان میتوانستند مثلِ لنگرهایی عمل کنند تا هنگامِ هرگونه تماس با قوانین، جریانِ آن آنها را با خود نبرد.
بنابراین، در اصل، قدرتِ پایهشان از اینجا میآمد که باید آنقدر قوی میبودند تا تنشان زیرِ بارِ قوانین از هم نپاشد، در حالی کهجاودانهٔ حد و مرزِ قدرتِ فردیشان از میزان و عمقِ تأثیرگذاریشان بر آن قوانین نشئت میگرفت. به همین دلیل بود که باورها تا این حدمیرسید اهمیت داشتند: آنها مستقیماً بر این موضوع اثر میگذاشتند که یک جاودانه نه تنها چگونه قوانین را درک میکند، بلکه چطور با آنها تعامل دارد.
برای یک آدمِ عادی، عبور از این شکاف کارِ سادهای نبود. اما برای لکس، این کاریآیا بود که از سالها پیش انجام میداد. تهِ دلش به این فکر کرد که آیا بایدعوالمِ از این فرصت برای تیز کردنِ شمشیرش هم استفاده کند یا نه، اما بعد منصرف شد.
لکس تماشا کرد که چطور دروازهای باز شد و یک جاودانهٔ زمینی از آنبیرون بیرون آمد. برخلافِ عوالمِ پیشین که به اولیه، میانی، پایانی و اوج تقسیم میشدند،اهمیتِ عوالمِ جاودان به نه لایه تقسیم میشدند، هرچند او هنوز اهمیتِ آن لایهها را نمیفهمید.
در هر صورت، این جاودانه که ناگهان از راه رسیدهخود بود، به نظر میرسید به ابتدای عالمِ جاودان نزدیک باشد.تنشان راستش، حتی کاوین و لیلیت هم قویتر به نظر میرسیدند.
جاودانه لکس را نادیده گرفت و به مون نگاه کرد که هنوزکرد در ننویش دراز کشیده بود. حتی الان هم واقعاً انرژیِ چندانی برایجاودانهٔ تکان خوردن نداشت. جاودانه لبخندی زد و نفسِ عمیقی کشید. هوا، بویِ خیلی...
پیش از آنکه جاودانه بتواند از پیشدرآمدِکاری پیروزیاش لذت ببرد، لکس جلویش ظاهر شد وکرد دستش را مستقیم در سینهٔ جاودانه فرو کرد.
لکس پرسید: «همم، سیزده تاشمشیرش باور داری. نه صبر کن، چهاردهباز تا باور. فکر نمیکنی خیلی زیاده؟»
با اینکه دستش در تنِ او فرو رفته بود، هیچ خونینبرد نمیچکید. دلیلش این بود که لکس تنِ فیزیکیاش را نشکافته بود، بلکهحالی روحش را سوراخ کرده و باورهای درونش را در چنگ گرفته بود.
لکس با به کار بستنِ نسخهٔ ارتقایافته و مخصوصِ خودش از فنِ «دستهای نفوذناپذیر»، میتوانستتیز بهراحتی قوانین را لمس کند. در موردِ جاودانهها، میتوانست مستقیماً بر هر قانونی که سعیپیشین در دستکاریاش داشتند تأثیر بگذارد، یا حتی کنترلِ باورهایشان را در اعماقِ روحشان به دست بگیرد.
جاودانه مبهوت به لکس نگاه کرد. وقتی دید لکس هیچانجام کاری نمیکند و فقط همانجا ایستاده، دستِ لکس را گرفت واستفاده سعی کرد آن را از تنش بیرون بکشد، اما فایدهای نداشت.
حتی نتوانست باعث شود لکس تکان بخورد، چه رسد به اینکه کلِ دستش رابیرون تکان دهد. وقتی دید نمیتواند دستِ لکس را بیرون بکشد، در عوض سعی کرد بهلایهها او مشت بزند. اما باز هم لکس اصلاً تکان نخورد. در عوض، دستِ جاودانه شکست.
لکس زمزمهلنگرهایی کرد: «همم،کنند زیاد قوی نیستی.»
مون که داشت سعی میکرد با انواع و اقسامِ وسایل درخواستِ کمک کند، خشکش زد.تیز با اینکه نمیتوانست برگردد تا ببیند چه خبر است، اما همچنان میتوانست از حسِّ روحیاش استفادهاولیه کند. دیدنِ تقلای جاودانه برای مقاومت در برابرِ لکس کافی بود تا او را مبهوت کند.
لکس پرسید: «فقط برای اینکه خودم بدونم،کاری عالمِ تزکیهت چیه؟ مثلاً جاودانهٔ زمینیِ لایهٔ ۱کرد هستی؟ قطعاً نمیتونی بالاتر از لایهٔ ۲ باشی.»
جاودانه در حالی که دندانهایش را به هم میسایید و مخفیانه برای حمله آماده میشد، در جواب پرسید: «میدونی بامیانی کی طرفی؟» نمیتوانست هیچ قانونی را به کار بگیرد، چون لکس عملاً باورهایش را در چنگ گرفته بود و باعثراستش شده بود جرئت نکند به قوانین دست بزند. «به نفعته بکشی کنار. تا وقتی دختر رو بگیریم، هیچکس کاری باهات نداره.»
«نه راستش، نمیدونم با کی طرفم. چرا روشنم نمیکنیآنها که دقیقاً کی داره مزاحمِ تجدید دیدارِ کوچیکمون میشه؟ نترس،میبودند میتونی واردِ جزئیات بشی. راحت باش و چندتا اسم ببر.»
مون لبخند زد وکاری سرانجام آرام شد. انگارمیداد لکس را دستکم گرفته بود.
«این موضوع شوخیبردار نیست. چشمِ فوگانها به قدیسه افتاده.پیش هر طور شده به دستش میارن. این چیزی نیستتیز که کسی در سطحِ تو بتونه در برابرش مقاومت کنه.»
پیش از آنکه مون بتواند آنچه را شنیده هضم کند و دوبارهجاودانهٔ نگران شود، لکس با همان خونسردی پرسید: «یعنی مثلاً کلِ نژادِ فوگان؟ یالایه اعضای خاصی از فوگانها؟ همونطور که گفتم، اگه اسم ببری خیلی کمک میکنه.»
جاودانه از اینکه دید تلاشش برای ترساندنِ لکس شکست خورده، کلافه شد، امااصل در هر صورت هرگز قصد نداشت بگذارد لکس زنده از آنجا برود. حتیمیزان اگر نمیتوانست از قوانین استفاده کند، همچنان میتوانست حملاتِ دیگری به کار بگیرد!
ناگهان خنجری سیاه و سهشاخه در دستش ظاهر شد کهدلش آن را در گردنِ لکس فرو کرد! لکس بیش ازمنصرف حد نزدیک بود و اصلاً فرصتی برای جاخالی دادن پیدا نکرد.
جاودانه با تمامِ قدرتش و همچنین فنِّ خاصی برای افزایشِ تیزیِ خنجر، گردنِ لکس را برید، اما... اماتیز هیچ اتفاقی نیفتاد. نوکِ خنجر به اولین نشانههای تهریشی که تازه روی صورتِ لکس جوانه زده بود گیرپایانی کرد. پوست که جای خود داشت، خنجر حتی نتوانست موهای صورتش را که کامل هم رشد نکرده بودند ببرد!
«میدونی چیه،فرصت اصلاً بعداًکردنِ خودم میفهمم.»
در حقیقت، لکس در تمامِ این مدت اصلاً گاردش را پایین نیاورده بود. کاملاً آمادهپایهشان بود تا در یک چشمبههمزدن قدرتش را آزاد کند و باورهای جاودانه را خرد کند، اماهمین معلوم شد که حتی پیش از باز شدنِ مُهرِ نهاییاش هم بیش از حد قوی است.
شاید در چند سالِ گذشته، در تلاشهایش برایمیداد رسیدن به قدرتِ یک اژدهای جاودانِ آسمانی درکردنِ حینِ تزکیه، کمی بیش از حد موفق شده بود.