چپتر 987: دربارهٔ زیراندازِ تزکیه...
0لکس در دفترش ایستاده بود و همانطور که از پنجره به بیرون نگاه میکرد، به وضعیتهای مختلف رسیدگی میکرد. بانیمهشب وجود اینکه نقشهٔ مهمانخانه همانطور مانده بود، تفاوت عظیم بود. مهمانخانهٔ قبلی در نهایت بسیار بزرگ شده بود و سقفِهمین آسمانش چنان عظیم بود که فضای کافی برای معلّق ماندنِ شهرهای پرنده، کوهها و کشتیها بر فرازِ مهمانخانه فراهم میکرد.
اما با این حال، حالا واقعاً حس میکرد به جای یک فضای بسته، در یک دنیای واقعی است. آن بالا دربهشدت آسمان، به جای تصویرِ یک خورشید، چند خورشید میدرخشیدند و به آنها نور میبخشیدند. البته، اگر کسی میخواست دقیق باشد، خورشیدهایبیاید توی آسمان ستاره نبودند، بلکه تعدادی گوی از جنسِ یک بلورِ روحیِ خاص بودند که داشتند آرامآرام در هوا حل میشدند.
این گویها خواصِ عجیبی داشتند که باعث میشد در ارتفاعِ زیادی از زمین شناور بمانند، هرچند آزاد بودندعلاوه هر طور که میخواهند جابهجا شوند. نتیجهٔ حرکتِ گاه نامنظمِ آنها، الگوهای نوریِ غیرقابلپیشبینی بود، هرچند آنقدر ازباز آنها در آسمان بود که منارا هرگز واقعاً شب را ندیده بود، مگر وقتی که ابرها آسمان را میپوشاندند.
آنقدر گوی در هوا بود که اینجا را برای مدتی بسیار بسیار طولانی روشن نگه دارد،گویهای بنابراین لکس نیازی نداشت نگرانِ تاریک شدنِ ناگهانیِ اینجا باشد. علاوه بر این، همانطور که گویهای روحیباز حل میشدند، نه تنها نور ساطع میکردند، بلکه انرژیِ روحیِ بهشدت متراکمی را به جو تزریق میکردند.
اما پویاییِ نورپردازی و عمقِ آسمان تنها بخشِ کوچکی از ماجرا بود. مهمانخانهٔ نیمهشبپویاییِ هم پنهان بود و هم در فضای باز. از بقیهٔ جهان پنهان بود، اماکامل وقتی کسی به اینجا میرسید، به روی یک قلمروی عظیم و کامل باز بود.
اینکه کسی میتوانست راحت تا دمِ مهمانخانه بیاید و از دنیای بیرون وارد شود، بهنوعی حسِروحی متفاوتی میداد. حتی همین الان، از دروازهای که باز گذاشته بود، لکس میتوانست حیواناتِ کوچکی راباز ببیند که سرک میکشیدند و با احتیاط از مرز رد میشدند تا ببینند چه اتفاقی میافتد.
حالا که حرفش شد، جانوران و حیواناتِ بیشماری هم درونِ محدودهٔ مهمانخانه بودند و خیلی از آنها کاملاً خطرناک و وحشی بودند. اومیکردند باید گشتهایی را نزدیکِ سکونتگاههای اصلی راه میانداخت و به مهمانها دربارهٔ گشتوگذار هشدار میداد، تا اگر با موقعیتِ خطرناکی روبهرو شدند، آماده باشند.وارد با توجه به اینکه آن جانوران و حیوانات از او یا قوانینِ مهمانخانه اطاعت نمیکردند، کاملاً انتظار داشت که مشکلاتِ کوچکی به بار بیاورند.
در دوردست، ردِ گرد و خاکی دیده میشد کهنیازی به هوا برمیخاست. چند ماشینِ گلف روشن شده و بهساطع جادهخاکی زده بودند. امکان نداشت این ماجرا بد تمام شود.
تقهٔ آرامی به در خورد و سپس جان در را باز کرد و با کمرویی قدم به داخلکوچکی گذاشت. از وقتی سیستمش نابود شده بود، دیگر آن آدمِ سابق نبود. در ابتدا لکس میخواست به اوحسِ فضا بدهد تا خودش را پیدا کند، اما حالا به نظر میرسید به یک هل دادن نیاز دارد.
جان تعظیم کردطولانی و پرسید: «احضارمدارد کرده بودید، مهمانخانهدار؟»
لکس که هنوز داشت به بیرون و مهمانخانه نگاه میکرد، فقط سر تکاننداشت داد و فوراً جواب نداد. سکوت اتاق را فرا گرفت و جان لحظهبهلحظهمتراکمی مضطربتر میشد. بعد از یک دقیقه، شروع کرد به ور رفتن با انگشتانش.
در آن لحظه بودطولانی که لکس دیگر نتوانستبنابراین آهش را فرو بخورد.
مهمانخانهدار بالاخره برگشت وعلاوه پرسید: «چند وقته تو مهمانخانهای،میکردند جان؟ مدتِ کوتاهی شده، نه؟»
جان که در این فکر بود چطور گذرِنیازی عجیبِ زمانی را که از روی سکو دیده بودتنها حساب کند، گفت: «احتمالاً یهکم بیشتر از دو سال.»
«اون موقع خیلی ابهت داشتی. کلی اعتمادبهنفس تو وجودتنگه بود. اما الان، بدون اینکه حتی مشکلی در کار باشه،گویهای حتی نمیتونی چند دقیقه تو سکوت بایستی و مضطرب نشی.»
جان سرش رامدتی پایین انداخت. نمیدانستنگه چه جوابی بدهد.
«زمین خوردی، بچه. این طبیعیه. اماروحی یادت رفت دوباره بلند شی، اینمتراکمی طبیعی نیست. فکر میکنی دلیلش چیه؟»
جان همچنان بهطولانی زمین خیره ماند وبنابراین نتوانست جوابی پیدا کند.
باید اعتراف میکرد که میترسه سیستمش رو رها کنه؟ اون؟ یهبنابراین آدمکشِ باتجربه که جونِ آدمهای بیشماری رو گرفته بود، بترسه؟ اونیساطع که قدرتِ عظیمی تو مشتش داشت، حالا شکسته و ویران شده بود؟
چطور میتونست این رو بگه؟
کلمات در دلش بودند، اما کاری جز این از دستش برنمیآمد کهمتراکمی بیهیچ جوابی همچنان سرش را پایین نگه دارد. هرچه داشت، از سیستمشجهان گرفته بود. تازه وقتی سیستم از بین رفت، فهمید واقعاً چقدر ضعیف است.
مهمانخانهدار ادامه داد: «میخوایروشن جواب رو بهت بگم؟ خیلینداشت سادهست.» اما جان ساکت ماند.
«بهخاطر اینه که فکر میکنی بدونِ سیستمت کاملاً تنهایی. اما جان، ایننیازی اصلاً حقیقت نداره. بهت یهکم وقت دادم تا خودت با این وضعیتانرژیِ کنار بیای. اما الان وقتشه کمکت کنم تا دوباره روی پای خودت بایستی.»
لکس کلیدِ پلاتینیمدتی بیرون آورد ونگه به جان داد.
«اون موقع، تبرِ نبرد رو بدونِ اینکه رسماً به مهمانخانه ملحق بشی تأسیس کردی. این بهخاطرِ اعتمادی بود که از سیستمت میگرفتی.باز اما الان، بعد از گذروندنِ اینهمه وقت در اینجا، دیگه بخشی از خانوادهٔ مهمانخانهٔ نیمهشب شدی. وقتی بچههای مهمانخانه به کمک نیازحیواناتِ داشتن، از کمک کردن دریغ نکردی، حالا وقتشه اون عصای زیربغل، یعنی سیستم رو بندازی دور و درعوض از بقیه کمک بگیری.
«احتمالاً بهونهای داری که آمادهای تحویلم بدی، اما جان، راستش رو بخوای، دیگه وقتشه دست از دلسوزی برای خودت برداری. بهترین راه برایتزریق این کار کمک کردن به بقیهست، و اینکه تو این مسیر به خودت هم فکر کنی. با این وضعی که الان داری، کارِحسِ زیادی نیست که بتونم ازت بخوام - نه بهخاطر اینکه تزکیهات رو از دست دادی، بلکه چون نیاز داری آرومآروم دوباره به روال برگردی.
«شاید متوجه شده باشی یا نه، اما نوزادهای زیادی تودارد مهمانخانه هستن. بهخصوص یکیشون به کمکت نیاز داره. میتونی باروحی کمک به اون شروع کنی، و بعد از اونجا ادامه میدیم.»
اگر فقط حرف میتوانست جان را از این رکود بیرون بکشد، همان دفعهٔ قبلی که لکس به او دلگرمی دادهمیکردند بود جواب میداد. چون حرف اثر نکرده بود، مجبور بود با نشان دادنِ عدهای دیگر که مشکلاتِ خاصِ خودشان رامیتوانست داشتند، جان را قدمبهقدم در روندِ بهبودی پیش ببرد. راستش، با وضعیتِ فعلیِ مهمانخانه، انجامِ این کار اصلاً سخت نبود.
جان که نمیتوانستناگهانیِ چیزِ دیگری بگوید،روحی سر تکان داد.
«این نوزادِ خاص تو تنی گیر افتاده که براشنداشت بیشازحد قدرتمنده. ازت میخوام یه فنِ تزکیه براش طراحیساطع کنی که با جذبِ قدرتِ تنش، روحش رو تقویت کنه.»
لکس جان را به پیشِ اژدهای درونِ اتاقِ مراقبهٔ شخصیاش منتقل کرد و مشغولِ تماشای او شد. باید او را با دقت راهنمایی میکرد تابهشدت مطمئن شود پیشرفتش در همان مسیری پیش میرود که در نظر داشت. هرچه باشد، لکس قصد داشت سیستم را فقط در عرضِ چند روزِ آیندهحسِ جذب کند. این یعنی باید مطمئن میشد که در همین چند روز، وضعیتِ ذهنیِ جان را به جایی میرساند که بتواند سیستم را رها کند.
قصد نداشت افسردگی را مشکلی ساده و بهراحتی قابلدرمان بشمارد، زیرا اصلاًتاریک قصدِ درمانِ آن را نداشت. هدفش این بود که جان را بهتزریق ذهنیتی برساند که برای بهبودِ وضعیتِ خودش، آمادهٔ رویارویی با چالشها باشد.
جان مردِ ضعیفی نبود. لکس انتظار داشت بهمحضِ اینکه جان کمی روی غلتک بیفتد،پویاییِ دوباره سرِ پا شدن برایش بسیار آسانتر شود. در این میان، دیدنِ افرادِ دیگریکامل که آنها هم شرایطِ سختی داشتند، چهبسا کمکش میکرد تا دیدگاهِ تازهای پیدا کند.
در اتاقِ مراقبهٔ لکس، جان منتقل شد اما بلافاصله به اطرافش نگاه نکرد.ناگهانیِ حالا که دیگر در برابرِ مهمانخانهدار نبود، فقط نفسِ راحتی کشید. وقتی سعیعمقِ کرد چشمانش را بمالد، سرمای کلیدِ پلاتینی روی صورتش باعث شد مکث کند.
با باز کردنِ چشمانش برای نگاهمدتی به کلید، اژدهای غولپیکری که درستنیازی روبهرویش نشسته بود او را ترساند.
اما وقتی تلوتلوخوران عقب رفت، اژدها اصلاًدارد تکان نخورد. حتی هیچ واکنشی به حضورِناگهانیِ او نشان نداد، انگار که خواب باشد.
درحالیکه جان به موجودِعلاوه غولآسای روبهرویش چشم دوخته بود،میکردند نوزادی در آنجا ظاهر شد.
لکس بامدتی لبخند گفت: «جان،نگه خوشحالم که اینجایی.»
«این زیراندازِ تزکیهٔ من اینجا جون گرفته، اما بهخاطرِ سنگینیِ تنش نمیتونه تکون بخوره.نگرانِ اگه بتونی کمکش کنی یه فنِ تزکیه بسازه که تن رو ضعیف و روحپویاییِ رو قوی کنه، عالی میشه. راستی، من لئو هستم، بدونِ تغییرقیافه. میتونی لکس صدام کنی.»
جان با حیرتمدتی گفت: «تو... تونگه واقعاً یه نوزاد شدی!»
لکس شانهای بالا انداخت و گفت: «آره، تنم لِه وانرژیِ لورده شد. وقتی خوب شد، اینشکلی شدم. کاریش نمیتونم بکنم جزپنهان اینکه به مرورِ زمان دوباره بزرگ بشم. خب، درموردِ زیراندازِ تزکیه...»