چپتر 690: اخلاقِ کاری
0دوازده ثانیه برای بیشترِ فانیها زمانِ ناچیزی بود. مگر اینکه کسی در حالِ انجامِ کارِ طاقتفرسایی مثلِ حرکتِ پلانک بود، یا وقتی از گرسنگیانتظارشان میمرد، ثانیهشمارِ مایکروویو را برای گرمشدنِ غذا میشمرد؛ در غیرِ این صورت، این زمان حتی بیآنکه مجالِ کافی برای فکری درستوحسابی بدهد، میگذشت. یکترکهای کشوقوسِ جانانه در اولِ صبح بهراحتی از این محدودیتِ زمانی فراتر میرفت و قطعاً تقریباً هیچ کاری نبود که به زمانِ کمتری نیاز داشته باشد.
اما برای جاودانهها، دوازده ثانیه یک ابدیت بود. با ذهنهایی چنان سریع و قدرتمند که میتوانستند سناریوهای بیشماریدهها را بررسی کنند و تعدادِ بیحسابی از مشکلات را حلوفصل کنند، هر ثانیه برای تعیینِ مرگ و زندگی کافیمُهر بود. در واقع طعنهٔ روزگار بود، با توجه به اینکه هرچه سطحِ تزکیهشان بالاتر میرفت، مبارزاتشان بیشتر طول میکشید.
پس نگهبانانی که بیرونِ زندانِ مُهرومومشده ایستاده بودند، در آن دوازده ثانیهای که منتظرِ بازشدنِ راهی بودند، انگارتهدیدی دوازده عمرِ کامل را سپری کردند. در همین حین، صداهای درگیریِ شدیدی از درون به گوش میرسید. نگهبانانِازیو بیشتری هم کمکم واردِ اتاقِ بیرونی میشدند و به صفِ کسانی میپیوستند که آمادهٔ رویارویی با هر تهدیدی بودند.
سرانجام، وقتی توانستند سوراخی در دیوارهٔ سلول ایجاد کنند، دهها حسِّ روحیسلول برای بررسی به داخل سرازیر شد. صحنهای که انتظارشان را میکشید همروشنتر بینهایت شوکهکننده بود و هم از روز روشنتر. ازیو و بلمونت داشتند میجنگیدند!
اما از آنجا که تمامِ قدرتها و تزکیهاش مُهر شده بود، ازیو بیشتر از آنکه بجنگد، داشت برای زنده ماندن تقلا میکرد. تمامِصحنهای تنش پوشیده از ترکهای ریز و درشت بود که نشان از کتکِ سختی داشت که تازه خورده بود. با این حال هنوز نمردهتنش بود. بلورهایی که تنش را ساخته بودند، قویتر از انتظارِ بلمونت بودند و حتی با چنین برتریِ قاطعی، نتوانسته بود او را بکشد.
از طرفی، وضعِ بلمونت هم چندان تعریفی نداشت. او آسیبی ندیده بود، اما بلورهایی که تنش را ساخته بودند، همگی هالهای ازسرازیر رنگِ سرخِ تیره و روان به خود گرفته بودند که نشان از جنونش داشت. بهعنوانِ یک بلور که مدام با زیرذرهبینرفتن روبهروتقلا بود و مجبور بود با قضاوت و نگاهِ تحقیرآمیزِ همتایانش زندگی کند، بهشدت روی پخششدنِ هرگونه خبرِ منفی دربارهٔ خودش حساس بود.
با اینکه حتی ذرهای از وجودش ادعاهای لکس را باور نداشت، اما در مواجهه با این احتمال که شاید حتیتوانستند ۱٪ حقیقت داشته باشد و او لکس را تارانده باشد، نمیتوانست سرزنشی را که با آن روبهرو میشد تصور کند. اماتمامِ حالا همهچیز بر باد رفته بود. ازیو زنده مانده بود و در نتیجه او نمیتوانست داستانِ خودش را سر هم کند.
پیش از آنکه بتواند به کارِ افراطیتری فکر کند، نگهبانان به داخل سرازیر شدند و او را هم سرکوبصحنهای کردند. حالا دیگر کار از دستش خارج شده بود و جنونش سرانجام فروکش کرد. تنها چیزی که باقی ماندزنده حسرت بود؛ حسرتِ اینکه چرا همان لحظه که آن انسانِ احمق را دید، مستقیماً نکشتش. نفرت در چشمانش شعله کشید.
از طرفِ دیگر، ازیو کاملاً خوشحال و حتی راضی به نظر میرسید. بهزودی درمان میشد و بعد میتوانست به موضوعی که لکس به آنهاانتظارشان اطلاع داده بود رسیدگی کند. علاوه بر این، هنوز باید لطفِ لکس را بابتِ در میان گذاشتنِ یک راز جبران میکرد. با اینکه خودش فعلاًریز در زندان گیر افتاده بود، کلونش آزاد بود. خوشبختانه، لکس پیش از این مکانِ میخانهاش را به او گفته بود. کلون مستقیماً به آنجا میرفت.
در حالی که ایجیس منتظر بود تا ارتشِ کریون عبور کند تا بتواند به قلمروی بلور برگردد، لکس آنی منتقلتوانستند شد. در گوشهای دورافتاده از مهمانخانه، زاگان نشسته بود که در حالِ حاضر فرمی انسانی داشت. او بهطرزِ باورنکردنیای رنگپریده بود،تمامِ تقریباً انگار که بیمار باشد، و موهای سیاه و صافی داشت. در نگاهِ اول، شبیهِ یک دانشآموزِ دبیرستانی از ژاپن بود.
اما البته که نبود. او هیولایی جاودانه بود که به خودآگاهیِ کافی رسیده بود، وحسِّ در کنارش یک ولگردِ تنبل هم بود. زمانِ مضحک و طولانیای را صرفِ گذراندنِ امتحانتمامِ کرده بود و از زمانِ قبولی هم فقط مشغولِ تزکیه بود. اصلاً هیچ کمکی نکرده بود.
هرچند، انصافاً از دیدِ زاگان، او در اوجِ شتاب بود! این هیولا میلیونها سال زندگی کرده بود، بنابراین درکش از زمان بسیار متفاوت بود. هر کارِشوکهکننده معمولیای که انجام میداد، دستکم چند سال طول میکشید. در مقابل، حتی یک سال هم طول نکشیده بود تا امتحان را تمام کند. علاوه بر این،کتکِ در حالِ حاضر داشت مصیبتی را از سر میگذراند. اگر موفق میشد، آنوقت واردِ دورهای از رشدِ سریع میشد که در آن مدت فقط میتوانست تزکیه کند.
طبقِ انتظاراتِ متواضعانهاش، شش یا هفتهزار سالِ دیگر طول میکشید تا چرخهٔ تزکیهٔ فعلیاش به پایان برسد. راستش را بخواهید، چیزِ زیادی دربارهٔ مهمانخانهٔ نیمهشب نمیدانست، اما وقتی کارمندازیو شد، پیوندی را که درونِ روحش ایجاد شده بود و او را به مهمانخانه متصل میکرد، حس کرد. برای انجامِ چنین کاری، مالکِ مهمانخانه قطعاً باید بسیار قدرتمندتر ازنمرده او میبود. در این صورت، احتمالاً خیلی بیشتر از زاگان عمر کرده بود، مگر نه؟ اگر اینطور بود، چند هزار سال برای عادتکردن به سطحِ فعلیاش باید کاملاً قابلدرک میبود.
در واقع، اصلاً تعجب نمیکرد اگر بهخاطرِ رسیدگیِ سریع به کارهای شخصیاشمیشدند و حاضر شدن سرِ کار تشویق هم میشد. از آنجا که اینایجاد اولین شغلِ عمرش بود، مشتاق بود ببیند چه وظایفی به همراه دارد.
اینها تنها بخشی از افکارِ گذرای زاگان در حینِ گذراندنِ جدیدترین مصیبتشسلول بود. پس از مصیبتهای شناختهشدهتری مانند آتش و آذرخش که پیشتر تجربهشانروشنتر کرده بود، اکنون داشت شکلِ کاملاً جدیدی از مصیبت را پشت سر میگذاشت.
موجودی در ذهنِ زاگان، خود را به شکلِ نژادی باستانی و منقرضشده به نامِ فارهامدیوارهٔ نشان داد. فارهامها بهخاطرِ جرایمی نامعلوم از چرخهٔ زندگی و مرگ کنار گذاشته شده بودندبلمونت و محکوم بودند تا زمانِ جبرانِ گناهانشان، به فرمانِ «آسمان» یا همان جهان عمل کنند.
در این مورد، آن جبران بهشکلِ سنجشِ ذهنیتِ زاگان از طریقِ مجموعهای از توهمات بود که در ذهنش به آنهاروحی گرفتار شده بود. اما برای هیولایی که میلیونها سال عمر کرده بود، این شاید آسانترین مصیبتی بود که تابهحال بابجنگد آن روبهرو میشد. این بقیه بودند که با تجربهٔ زندگیِ بسیار کمتر از او، واقعاً در این مصیبت به دردسر میافتادند.
درست در همان لحظه که روی توهمش تمرکز کرده بود، حس کرد محرکی فیزیکی توجهشمیپیوستند را جلب میکند. این هم بخشی از مصیبت بود؟ دوباره آن محرک را حس کردصحنهای و چشمانش را گشود و دید انسانی جلویش ایستاده است و به او سیخونک میزند.
زاگان بیدرنگ دوباره چشمانش را بست! هرچند مصیبتی که میگذراند آسان بود، اما اصلاً جای حواسپرتیروحی نداشت! باز کردنِ چشمانش انواعواقسامِ فنون و تواناییها را فعال میکرد که از ذخیرهٔ اصلیِ انرژیاشتزکیهاش میکاستند. تحریکِ بیشازحدِ اینچنینی برایش خطرناک بود، چرا که در حالِ حاضر تواناییِ کنترلِ تزکیهاش را نداشت.
با لحنی لبریز از تکبر و نگاهِ از بالا به پایین پرسید: «چی میخوای، انسان؟» زاگان هنوز هم انسانها راروحی موجوداتی پست میدید؛ البته بهاستثنای آلیسا که پیوسته زخمهایش را درمان کرده بود. بعد از یک عمر زندگی که دربجنگد آن تنها ترسیدن و مچاله شدنِ انسانها را پیش از مرگشان دیده بود، زیادی به این نگاه عادت کرده بود.
متأسفانه، لکس ذرهایاتاقِ برای این حسِ خودبرتربینیِکسانی او تره خرد نمیکرد.
«تو از قلمروی بلوری، مگه نه؟ خیلی وقتهکمکم اونجا زندگی میکنی؟ احتمالاً کلی آشنا داری وآمادهٔ رازهای زیادی رو میدونی. به کمکت نیاز دارم.»
«الان وقتش نیست، انسان!میپیوستند دههزار سالِ دیگه برگردسرانجام تا شاید از گناهت بگذرم!»
لکس بیتفاوتواردِ دوباره بهبیرونی صورتش سیخونک زد.
«گوش کن رفیق، از همون لحظهای که اومدی داری تو مهمانخانه مفتخوری میکنی. من که واقعاًسلول مشکلی ندارم، چون مهمانخانهدار مشکلی نداره، ولی بهتره دینِت رو ادا کنی. کمکم میکنی یا بگممیجنگیدند بفرستنت همون قلمروی بلور؟ مطمئنم وقتی بفهمن داری یه مصیبت رو میگذرونی، عمراً کسی بیاد مزاحمت بشه.»
زاگان وحشت کرد. چه خبر بود؟ هنوز یک قرن هم نگذشته بود و داشتند شکایت میکردندآمادهٔ که کار نمیکند؟ این دیگه چه شغلی بود؟ باید پیش از سپردنِ هر کاری دستکم ۱۰۰٬۰۰۰بینهایت سال به او مهلت میدادند تا بتواند خودش را جمعوجور کند و از نظرِ ذهنی آماده شود!
این... این... این ظلم به کارمند بود!تهدیدی این بردهداری بود! این... این حیوانآزاری بود!دهها صبر کن. اصلاً او حیوان به حساب میآمد؟
«صبر کن تزکیهاماتاقِ تموم بشه. فقطصفِ چند سال طول میکشه.»
«یا الان یا هیچوقت، رفیق. لازم نیست کارِ خاصی بکنی. حالا که میتونی حرف بزنی،دیوارهٔ پس فقط حرف بزن. باید یه نامه به سرزمینهای مقدسِ ترلوپها برسونم و باید بهبلمونت کشورِ جدیدِ پولویدها برم. وقتِ زیادی هم ندارم، شاید چند روز تا نهایتاً دو سه هفته.»
زاگان با صدایی ضعیفگوش و ملتمسانه گفت: «نمیتونمکمکم حواسم رو پرت کنم.»
اما خبر نداشت که رئیسش اخلاقِ کاریاش را در مرکزِ سرمایهداریِدیوارهٔ دنیا یاد گرفته است. انسانیت؟ حقوقِ کارگر؟ ساعتِ کاریِ معقول؟ اینجورشوکهکننده مفاهیم مالِ هیپیها بود. اینجا، فقط باید کار را راه میانداختند.