چپتر 804: پیرمردِ خرفت
0وارث آهی کشید، انگار که از فراوانیِپنهان منابعِ بیپایانی که عملاً مسیرِ تزکیه را برایشوضعیتِ هموار میکردند، مینالید. پولدار بودن عجب مصیبتی بود!
وارث با بیخیالی گفت، انگار که موضوع از قبل روشن بود: «ببخشید که واردِ جزئیات نمیشم. اما نکته اینه که دراژدها نهایت، چیزی که دارمین براش ارزش قائله، یه نوع استعدادِ خاصه. متأسفانه، استعداد از تکتکِ منافذِ بدنم میباره، برای همین ازموردِ روزی که به دنیا اومدم، مقدر شده بود که وارث باشم. میدونستی من حتی با هیچکدوم از حاکمانِ قبلی نسبتی ندارم؟
پدر و مادرم تو پایتخت یه درمانگاهِ کوچیک داشتن. وقتی به دنیا اومدم و استعدادم کشف شد، خانوادهٔ سلطنتی درجا من رو به فرزندخوندگی قبول کردن. پدر ونداشت مادرم ۱۳ میلیارد سنگِ روحِ برتر گرفتن، و همینطور لقبهای اشرافی، ملک و املاک، و حتی مالکیتِ یکی از ۱۳ ماهِ تیلایا. همینقدر بگم که بعد از اون،انجام پدر و مادرم حسابی سرشون شلوغ شد تا جایی که میتونن برام خواهر و برادر بیارن. متأسفانه، هیچکدومشون در مقایسه با من حتی یه ذره هم استعداد ندارن.»
لحنِ وارث موقعِ گفتنِلکسه این حرف، هم مغرورانهارتباط بود و هم عصبانی.
«پس اگه قراره باخودش شاهدخت ازدواج نکنی، با کیهویتش ازدواج میکنی؟ راستی، اسمم لکسه.»
چون داشت برای خودش ارتباط میساخت، پنهان کردنِ هویتشکردنِ فایدهای نداشت، هرچند جداً شک داشت کسی در این وضعیتِویلیام فعلی، او را به لکس ویلیام، رامکنندهٔ اژدها، ربط بدهد!
«اوه، آره، معرفی. از آشناییت خوشبختم لکس، اسمِ من کنتا هاروئه. ببخشید، عادت ندارم خودم رو معرفی کنم، یادم رفته بود که این کاریهپنهان که آدم باید انجام بده. در موردِ نامزدم هم، هنوز از هویتش مطمئن نیستم. اون برام انتخاب شده. شک ندارم که اون هم فوقالعاده بااستعداده،خودم هرچند نه بهاندازهٔ من، وگرنه اون وارث میشد. علاوه بر این، بدونِ شک شخصیتِ محکم و باثباتی داره تا در آینده من رو کنترل کنه.»
کنتا موقعِ زدنِاسمم این حرفها کاملاًداشت منزجر به نظر میرسید.
از پشتِ پیشخان، درِ آشپزخانه باز شد و الفِ دیگری بیرون آمد که سینیای با سه کاسهٔ بخارکرده در دست داشت. لکس از قبل خودشمعرفی را از نظرِ ذهنی آماده کرده بود تا با غذای بیگانهٔ بهشدت عجیبی روبهرو شود، اما با دیدنِ اینکه برایش رامن آوردهاند، واقعاً جا خورد! بهمیشد نظر میرسید اینکه الفها هم رامن بپزند آنقدرها غیرعادی نیست. هر چه باشد، آنها در عمرِ درازشان احتمالاً انواعِ مختلفی از غذاها را امتحان کرده بودند!
الف دو بار به پیشخانِ چوبیارتباط ضربه زد و سه جفت چاپستیکنداشت مستقیماً از دلِ چوب سبز شد!
وارث که انگار این موضوعگفتنِ کاملاً برایش عادی بود، چاپستیکها راقراره برداشت و شروع به خوردن کرد.
«پس برنامهت چیه؟اسمم فکر میکنی واقعاً میتونیخودش از عروسی فرار کنی؟»
کنتا با بیخیالی جواب داد: «اوه، اصلاً و ابداً. کلِ تیلایا تحتِ نظره، بماند که تمامِ آرایههای تلهپورت هم غیرفعال شدن تا جلوی فرارِآره من رو بگیرن. نه، احتمالاً تا زمانی که به من نیاز نداشته باشن، نادیدهم میگیرن. اما میدونی، بهعنوانِ یه مرد، حداقل باید یه جوراییبااستعداده اعتراضم رو نشون بدم! چطور میتونم بدونِ ابرازِ نارضایتی همینطوری قبول کنم؟ باید تو خودِ مراسمِ عروسی هم حداقل چند بارِ دیگه فرار کنم!»
لکس با نگاهی عجیب به وارثشان پرسید:میساخت «اگه... اگه واقعاً انتظار نداری فرار کنی،جداً پس چرا اونقدر دویدی که از حال رفتی؟»
«خب، با اینکه خانوادهٔ سلطنتی میدونن نمیتونم واقعاً فرار کنم، اونا هم باید ظاهر رو حفظ کنن و سعی کننداشت جلوم رو بگیرن. برای فرار، واقعاً مجبور شدم آرایهای رو که درست روی پوستم کشیده شده بود پاک کنم! بایداوه تمامِ انرژیِ روحیِ توی بدنم رو بیرون میدادم تا آرایه از کار بیفته. شرط میبندم عمراً فکرش رو هم نمیکردن.»
«پس همهش فقط یه بازیه؟ چقدر ضدحال.خودش منِ احمق رو بگو که فکر میکردمنداشت قراره کمکت کنم از عروسی فرار کنی.»
«هاهاها، نه، انجامِداشت اون کار واقعاًمیساخت غیرممکنه! این یارو نمیذاره.»
کنتا به صندلیِ خالیِ کنارش اشاره کرد و لکس به آنجا نگاهنداشت کرد، اما کسی را ندید. صندلی خالی بود. تازه میخواست همین را بگویدآره که متوجه شد کاسهٔ سوم که جلوی صندلی گذاشته شده بود، خالی است!
مردمکهایش تنگ شد و دوباره به صندلی نگاه کرد و این بار الفِازدواج نسبتاً سالخوردهای را دید که به او چشمک زد. الف موهای خاکستریِ بلندهویتش و بافتهشدهای داشت که به زمین میرسید و ریشِ خاکستریِ کوتاه اما مرتبی داشت.
«خواهش میکنم، ادامه بده. خیلی کنجکاومداشت ببینم چطور میتونی به این پسرخواندهمهویتش کمک کنی از عروسیش فرار کنه.»
مرد هیچگونه هالهای نداشت و با وجودِپنهان اینکه ریش داشتن بینِ الفها رایج نبود،کسی کاملاً معمولی و فراموششدنی به نظر میرسید.
لکس که بهسرعت از غافلگیریِ لحظاتی پیش بیرون آمده بود، پرسید: «تمامِ مدتهرچند با ما بودید؟» دیگر به رفتارِ مرموزِ تزکیهگرانِ بسیار قوی حسابی عادت کردهمعرفی بود. حتی مشتاقانه منتظرِ روزی بود که خودش هم بتواند همین کار را بکند.
«نه دقیقاً، ولی هیچ جایی تواین این سیاره یا حتی کلِ این منظومهازدواج نیست که حسِّ روحیِ من بهش نرسه.»
«لکس، ایشون پدرخواندهٔ منه، یا همونطور که خودم دوست دارم صداش کنم، پیرمردِ خرفت. حرفی از سنش نزن. سنش رو همویلیام نپرس. وقتی بچه بودم و کارِ بدی میکردم، برای تنبیهم مجبورم میکرد تا سنش رو بدونِ جا انداختنِ حتی یه عددانجام بشمرم. اگه کلِ اون زمانها رو جمع کنی، چند سالِ آزگار فقط داشتم میشمردم، واسه همین دوست ندارم بهش فکر کنم.»
لکس با شروعِ خوردنِ رامنِ خود گفت: «از دیدارتون خوشبختم.»فایدهای هم کنتا و هم پدرش از اینکه لکس چقدر سریعاژدها با موقعیت کنار آمده بود جا خوردند، اما چیزی نگفتند.
«راستی، بهتره من رو به چالش نکشید. منپنهان واقعاً میتونم کمکش کنم از عروسیش فرار کنه، حتیفعلی اگه کلِ ماجرا رو با حسِّ روحیتون تماشا کنید.»
در این لحظه، همموقعِ کنتا و هم پدرش باعصبانی کنجکاوی به لکس نگاه کردند.
«مطمئنی لکس؟ نذار اینلکسه پیرمرد گولت بزنه، اونارتباط یه جاودانِ کیهانیِ واقعیه.»