---

---

---

لطفا کپی و بازنشر نکنید،

روی ترجمه کارها زحمت خیلی خیلی زیادی کشیده شده،

لطفا شور و شوق ما رو کور نکنید،

منبع: ناولها | novelha.net

---

---

---

← برگشت

مهمان‌ خانه‌ دار

چپتر 831: رجیس • ⏱ 6 دقیقه

چپتر 831: رجیس

0

یک الف، یک مینوتور و دو انسان به‌دنبالِ کودکی که در حالِ خوردنِ تنقلات‌بین​ بود، واردِ اتاقی شدند. زمانِ زیادی نگذشته بود، اما یک نفر متوجهِ اجسادِ افتاده در‌پهپادِ​ میانِ سربازانِ خفته شده بود و همهٔ افرادِ آن ناحیه را به وحشت انداخته بود.

سربازانی که اهریمن‌شدگان را می‌شناختند یا حتی با آن‌ها دوست بودند، بیش از همه وحشت‌زده بودند. با اینکه‌تغییرشکلش​ قرار بود هر یک از آن‌ها جنگجویی آبدیده در نبرد باشد، اما ناشناخته‌ها همیشه ترسناک بود. حتی در‌شکل‌گیریِ​ حالی که گوشهٔ اتاق دورِ هم جمع شده بودند و ترس‌هایشان را زمزمه می‌کردند، لرزشِ پاهایشان دیده می‌شد.

یکی از آن‌ها زمزمه کرد: «کارِ‌پوستش​ این سیارهٔ نفرین‌شده‌ست. نورمن رو تو خواب‌بررسی​ کُشت و به یه مسخ‌شده تبدیلش کرد...»

«نه، حتماً کارِ ریشهٔ پلیدیه! داره تو این‌کرد​ سیاره پرورش پیدا می‌کنه. به‌عنوانِ نقطهٔ مقابلِ درختِ‌مسخ‌شده​ جهان، قدرت‌های شومی روی کسایی داره که تو محدوده‌شن!»

«نه، نه، این فرزندِ گارویتزه! تو خوابم‌بدونِ​ دیدمش که فقط می‌خورد و می‌خورد و‌بین​ می‌خورد، انگار داشت خودِ روحم رو می‌بلعید!»

«نه، کارِ...»

لوتر دیگر به حرف‌های سربازانِ وحشت‌زده توجهی نکرد و چمباتمه زد تا نگاهی دقیق‌تر به یکی از اجساد بیندازد.‌نفیلیمه​ جسد هنوز روی تختِ دست‌سازش روی زمین بود و به نظر می‌رسید بدونِ هیچ درگیری و تقلایی مرده باشد.‌اتفاق​ اما حالا تغییرشکلش داشت از بین می‌رفت و نوارهایی از پوستش کنده می‌شد و عضلهٔ آبی‌رنگِ زیرش را نمایان می‌کرد.

لوتر در حالی که جسد را بررسی می‌کرد و بعد به سراغِ بعدی می‌رفت، گفت: «یه‌مسخ‌شده​ پهپادِ نفیلیمه. شکل‌گیریِ این اهریمن‌ها به آسونیِ نژادهای دیگه، مثلِ زامبی‌ها نیست. عفونت باید از ساقهٔ‌شومی​ مغز شروع بشه، واسه همین به‌ندرت تصادفی اتفاق می‌افته. یه نفر به‌طورِ خاص هدف قرارشون داده.»

مینوتور در حالی که یکی از اجساد را زیرِ سُمِ خود‌مرده​ له می‌کرد، پرسید: «به چه هدفی؟ اگه دشمن می‌تونه سفینه‌های ما رو‌می‌کرد​ نابود کنه، می‌تونه خودمون رو هم نابود کنه. نیازی به نفوذ نیست.»

آلفونسو در حالی که خوراکیِ دیگری شبیهِ گرانولا را می‌جوید، گفت: «این‌طور نیست. برای نفوذ به‌مرده​ دفاعِ زره‌های ما، مقدار نیرویی که باید استفاده کنن اون‌قدر زیاده که یه حفرهٔ فضاییِ عظیم‌بعدی​ روی سیاره باز می‌کنه. اگه دشمن بخواد این‌جا مخفیانه کاری انجام بده، گردانِ نیمه‌شب خاری در چشمشونه.»

مینوتور به کودک چشم‌غره رفت‌نوارهایی​ و می‌خواست به او ناسزا بگوید،‌نمایان​ اما الف زودتر به حرف آمد.

«فقط حملاتی که حاویِ انرژیِ روحی باشن خطرِ شکافتنِ فضا رو تو این حوالی دارن. اگه از حملاتِ غیرروحی استفاده کنن و فقط سیاره رو از فضا با شهاب‌سنگ‌درختِ​ بمباران کنن، بدونِ اینکه روی فضا تأثیری بذارن تو کشتنِ ما موفق میشن. یا می‌تونن از روش‌های شدیدِ دیگه‌ای استفاده کنن، اما نکردن. این ما رو به دو نتیجهٔ‌هنوز​ متفاوت می‌رسونه. یا هدفِ دشمن خودِ سیاره‌ست، که در این صورت باید رازِ بزرگی رو پنهان کرده باشه. یا هدفِ دشمن یکی از ماست. یا شاید هم همهٔ ما.»

لوتر از جا بلند شد و گفت: «افرادت رو آروم‌تقلایی​ کن. دفاع رو تقویت کنید و برای حمله آماده بشید.‌آبی‌رنگِ​ اگه اهریمن‌ها الان فعال شدن، یعنی حرکتِ بعدیِ دشمن قریب‌الوقوعه.»

لوتر بدونِ اینکه منتظرِ جوابِ کسی بماند، از اتاق بیرون رفت و به سمتِ اعماقِ‌تقلایی​ قلعهٔ دست‌سازشان به راه افتاد. آن‌ها حدود ۳۸۰۰ سرباز داخلِ قلعه‌شان داشتند که بیشترشان عضوِ این‌سراغِ​ یا آن گروهِ بزرگ بودند، هرچند البته چند نفری هم تک‌افتاده و پراکنده به چشم می‌خوردند.

حتی اگر تواناییِ آلفونسو در تولیدِ غذای نامحدود را نادیده می‌گرفتند،‌نمایان​ آب و غذای کافی برای تأمینِ این جمعیت تا هفته‌ها داشتند.‌آسونیِ​ اکنون مسئله حفظِ روحیه بود، دست‌کم برای کسانی که عضوِ مهمان‌خانه نبودند.

هیچ‌کس نمی‌توانست با اطمینان دلیلش را بگوید، اما به نظر می‌رسید اعضای گردان نیمه‌شب هرچه فشار روی آن‌ها بیشتر می‌شد، قوی‌تر‌داره​ می‌شدند. هیچ‌کدامشان فارغ از بزرگیِ تهدید کمر خم نکرده بودند و هیچ‌کدام هم تزلزلی نشان نداده بودند. اگر به‌خاطرِ نوعِ سیاراتی که‌داشت​ به آن‌ها فرستاده می‌شدند سطحِ تزکیه‌شان را فرو نمی‌خوردند، بیش از نیمی از آن‌ها تا الان به قلمرو هسته طلایی رسیده بودند.

در بخش‌های درونی، لوتر واردِ اتاقِ خاصی شد و گروهِ کاملی از‌حالا​ اعضای گردان را در حالِ استراحت یافت. با اینکه خواب نبودند، همان‌جا‌بررسی​ به مراقبه نشسته بودند و سعی داشتند انرژی معنویِ ازدست‌رفته‌شان را بازیابی کنند.

«جیس، می‌خوام چند لایه استحکاماتِ درونی‌هنوز​ اضافه کنی. اگه می‌تونی، می‌خوام تا جای‌هیچ​ ممکن همهٔ دیوارها رو هم تقویت کنی.»

جیس چشمانش را باز کرد و با صدایی که خستگی در آن آشکار بود، گفت: «می‌دونی که‌گفت​ همین الان هم دارم این قلعه رو جوری آماده می‌کنم که انگار قراره محاصره بشیم.» به‌عنوانِ یک‌واسه​ تزکیه‌گرِ قلمرو پایه، ساختنِ چنین قلعهٔ عظیمی به‌تنهایی کارِ آسانی نبود، هرچند تواناییِ کنترلِ خاک را داشت.

لوتر تنها سر تکان داد و سپس توجهش را به گوشه‌ای دیگر معطوف کرد.‌خواب​ در آنجا عضوِ دیگری از مهمان‌خانه حضور داشت که مثلِ بقیه به مراقبه نشسته‌مقابلِ​ بود، اما با یک تفاوتِ فاحش. هیچ‌کس، حتی لوتر، نمی‌توانست این عضوِ گردان را ببیند!

تنها دلیلی که لوتر می‌دانست او در‌بدونِ​ آن گوشهٔ خاص نشسته، حکاکیِ کوچکی روی زمین‌می‌رفت​ بود که نامش بر آن نوشته شده بود.

«۱۰۰۰، یه‌دقیق‌تر​ مأموریت برات‌بیندازد​ دارم. دنبالم بیا.»

رجیس، که لوتر او را ۱۰۰۰ می‌نامید، چشمانش را باز کرد و به مردی‌بعد​ نگریست که به‌نحوی داشت مستقیماً به چشمانش نگاه می‌کرد، بی‌آنکه حتی بداند آن چشم‌ها‌عفونت​ کجا هستند. با انگشتش نقطهٔ کوچکی روی زمین کشید تا دریافتِ دستور را تأیید کند.

او هم مثلِ بقیه تواناییِ جدیدی به دست آورده بود. گفتنِ اینکه می‌توانست ناپدید یا نامرئی شود، برای توصیفِ توانایی‌اش کافی نبود. تواناییِ رجیس این‌می‌کنه​ بود که به‌کلی محو می‌شد. نه‌تنها خودش و تمامِ تجهیزات و وسایلش نامرئی می‌شدند، بلکه هیچ صدا یا ارتعاشی هم نمی‌توانست تولید کند. حتی خاطرهٔ‌توجهی​ وجودش، از جمله نامش، از ذهنِ همه پاک می‌شد. به همین دلیل لوتر او را ۱۰۰۰ صدا می‌زد و او را هزارمین عضوِ گردان می‌دانست.

رجیس هیچ کنترلی هم روی توانایی‌اش نداشت، بنابراین پیوسته فعال می‌ماند. تنها راهی که می‌توانست ارتباط‌نوارهایی​ برقرار کند، از طریقِ تماسِ فیزیکی بود. خوشبختانه، این موضوع به او اجازه داده بود روی‌اهریمن‌ها​ تکه‌ای کاغذ بنویسد و وضعیتش را برای لوتر توضیح دهد، وگرنه همه او را به‌کلی فراموش می‌کردند.

ناولها | novelha.net