چپتر 1168: اشکها
0وقتی لکس در ییلدیریم ظاهر شد، مون داشت روی مبل بالا و پایین میپرید، جیغ میکشید و موهایش را میکشید و زی فقط میخندید. همانبیرحمانه انیمهٔ دفعهٔ پیش هنوز از تلویزیون پخش میشد، اما حالا شخصیتِ اصلی درست بهموقع پیدایش شده بود تا نگذارد عشقش به دستِ یک آدمبد کشتهواکنشی شود. علاوه بر این، شخصیتِ اصلی تازه از یک آرکِ تمرینی برگشته بود، برای همین همه بهشدت هیجانزده بودند تا ببینند چقدر قوی شده است.
لکس لبخند زد. یادش آمد که خودش هم این مبارزه را دیده بود. فقط میشد آن را اوجِارتباطِ هیجان توصیف کرد. تماشای مون که اینطور برایش از خود بیخود شده بود، حسابی سرگرمکننده بود. اما مون،رها در حالی که هنوز موهایش را گرفته بود، ناگهان برگشت و با سردرگمی در چشمانش به لکس نگاه کرد.
میتوانست چیزی را حسارتباطِ کند، اما نمیفهمید چیست.آهی این موضوع گیجش میکرد.
لکس گفت:بودند «میشه یهچقدر لحظه ببینمت؟ تنها.»
زی برنامه را متوقف کرد و اجازهٔ مرخصی خواست. هرچند نمیتوانست کلونهاظریفِ را حس کند و حسِّ روحیاش را هم بیرون نداده بود تاشکلِ ببیند لکس چه آورده است، اما حس میکرد که حالوهوا درست نیست.
اینگونه مون و لکسببیند در اتاق تنها ماندند واتاق معذب به هم نگاه میکردند.
وقتی لکس حرفی نزد،ارتباطِ مون پرسید: «اون چیه؟ یهکشید ارتباطِ عجیب باهاش حس میکنم.»
لکس آهی کشید و به راههای مؤدبانه یا ظریفِ مختلفی برای بیانِ ایناوجِ موضوع فکر کرد. اما گاهی اوقات، نیازی نبود چیزی مؤدبانه یا ظریف باشد. رهابرگشت کردنش به همان شکلِ بیرحمانه یا آزاردهنده، همان چیزی بود که لیاقتش را داشت.
«از یه فن استفاده کردم تا خویشاوندانِ همخونم رو ردیابیراههای کنم و الیزا رو پیدا کنم. سر از یه سیارهٔ برفیباشد پر از یتی درآوردم. اما بهجای الیزا، این رو پیدا کردم.»
لکس پتو را کنار زد و چهرهٔ کلونهای مختلف را نمایان کرد. لحظهای منتظر ماندپرسید تا ببیند مون واکنشی نشان میدهد یا نه، اما او فقط چهرهای گیج به خودگاهی گرفت. سپس، ناگهان چیزی در ذهنش جا افتاد و حالتِ درک در چهرهاش پدیدار شد.
زیر لب زمزمه کرد: «پس اونهمه نمونه برای اینکشید بود.» هرچند حتی حالا هم ناراحت به نظر نمیرسید،نیازی و همین موضوع به دلیلی لکس را بیشتر ناراحت میکرد.
پیش از کشتنِ جوزف و بقیهٔ افرادِ آنجا، خاطراتش را خوانده بود. میدانست این نمونههای بافت از کجا آمدهاند.برایش هرچند خودش میتوانست پس از دریافتِ مقدارِ مضحکی آسیب دوباره زنده شود، اما بیشترِ مردم اینطور نبودند. بیشترِ مردم،میکرد حتی تزکیهگران تا عالمِ نوزادِ روح، نمیتوانستند بهراحتی از کنارِ برداشتنِ بخشی از مغزشان یا بریدنِ تکهای از قلبشان بگذرند.
اما بیتفاوتیِ او در برخورد با این موضوع به این معنا بود که او هم مثلِ لکس دردهای زیادینبود کشیده است؛ تا جایی که دیگر برایش مهم نبود. لکس به آن لحظهای فکر کرد که در آتشِ اژدهایتی میسوخت و با درد مثلِ یک شوخی برخورد میکرد. به دلیلی، فکرِ اینکه خواهرش هم چنین کاری کند... آزارش میداد.
«اژدهای خونگیم بهم گفت که میتونی جذبشون کنی. اونا کمکت میکنن تا بدنتحرفی قدرتش رو پس بگیره. یکی از دلایلی که احتمالاً اینقدر ضعیفی اینه کهظریفِ کالبدت احتمالاً مجبور بوده اضافهکاری کنه تا مدام تو رو از آسیبهات شفا بده.»
مون با شوک و هیجان پرسید: «اژدهایمیکنم خونگی؟» و در برابرِ این حرف خیلیبیانِ بیشتر از دیدنِ کلونهای خودش واکنش نشان داد.
لکس لبخند زد، انگشترشچقدر را درآورد و آنیادش را برای مون پرت کرد.
«خب، تا حدودی اژدهاست. الان یه روحِ گنجینهست.آهی اسمش پله. اگه بخوای میتونی باهاش وقت بگذرونی.گاهی بهت یاد میده چهجوری کلونها رو جذب کنی.»
اینکه آیا مون حرفهایش را شنید یا نه کاملاً نامعلومماندند بود، چون انگشتر را دستش کرد و با چشمانی درخشانباهاش به آن خیره شد. بیشک پل داشت با او حرف میزد.
لکس گفت و حواسشارتباطِ را از اسباببازیِ کاملاًآهی جدیدش پرت کرد: «هی مون.»
مون بدونِ اینکهببینند سرش را بلنداست کند پرسید: «بله؟»
لکس گفت: «از اینراههای به بعد، هیچکس نمیتونه بهتفکر آسیب بزنه. خودم حواسم هست.»
مون بهآرامیکشید گفت: «هوم.» اماظریفِ چیزِ دیگری نگفت.
هرچند مون چیزی نگفت، اما لکس که میتوانست به این راحتی احساساتِ دیگران راارتباطِ بخواند، چطور ممکن بود نتواند درونش را ببیند. این... چیزی بود که مون هنوزنیازی آمادگیِ صحبت دربارهاش را نداشت. برای جلوگیری از یک سکوتِ معذبکننده، لکس خداحافظی کرد.
«نذار خیلی بیرون بمونن. عجله کنببیند و جذبشون کن. من میرم تاماندند به گشتن دنبالِ الیزا ادامه بدم.»
لکس آنی منتقل شد و فضای دلخواهِ مون را به او داد. اما انگار آنقدر مسحورِ انگشتر شدهشکلِ بود که متوجهِ هیچچیزِ دیگری نمیشد و مدام با آن بازی میکرد. انگار، چون اشکهایی که نگه داشتهکنار بود سرانجام جاری شدند. دلیلِ اینکه سرش را بلند نکرد این بود که نمیخواست لکس گریهاش را ببیند.
در مهمانخانهٔ نیمهشب، حالتِ چهرهٔ ملایمِ لکس خنثی شد. حالا دیگرنیازی نشان دادنِ خشمش فایدهای نداشت. کسانی که باید خشمش را میدیدند،کردم قطعاً آن را میدیدند. تا آن زمان، احساساتش را مهار میکرد.
مری که با لباسِ منشیها آنجاماندند ایستاده بود و تختهشاسیای در دست داشت،چیه گفت: «لکس، رئیسجمهورِ زمینِ جدید میخواد ببینتت.»
«بهش بگو آره، میتونه تونداده بازیهای نیمهشب شرکت کنه. اگهاینگونه چیزِ دیگهای میخواد، سرم شلوغه.»
اما حالِ بد و آشکارِ لکس مانعِ مری نشد. میدانست که او احتمالاً چیزی جز رفتن به شکارشکلِ نمیخواهد - پیشتر دیده بود که فنریر چطور گلهٔ جدیدش را جمع میکند تا به قولِ آن توله،کنار بروند و چند آدمبد را شکار کنند - اما این را هم میدانست که مهمانخانه به نظارت نیاز دارد.
حالِ بد بهانهای برای سوءمدیریتظریفِ نبود. لکس بعداً بابتِ ایناوقات کار از او تشکر میکرد.
«سفینهٔ فضایی بالاخره با مواجههدرمانی موافقت کرده و شروع کرده بهپرسید پرواز تو ارتفاعِ بالای بیست فوت. متأسفانه این یعنی مدام جلویظریفِ رسیدنِ نور به گیاههای زیرش رو میگیره و باغبانها دارن شکایت میکنن.»
لکس آهی کشید و چشمانشنداده را مالید. آخه چه جوراینگونه سفینهٔ فضاییای از ارتفاع میترسید؟
«بهش بگو میتونه برهراههای فضای بیرون که جاذبهبیانِ نداره. این باید کمکش کنه.»
اما لکس هر چقدر هم سعی میکرد از زیرِگاهی مدیریت در برود، مری به او اجازه نمیداد. فقطبیرحمانه بخشِ محدودی از کارها را میتوانست به دیگران بسپارد.
سرانجام، چند ساعت بعد، لکس بالاخره دوباره برای خودش وقت پیدا کرد. به اتاقِ مراقبهاش برگشت و بارِ دیگر فنِ جستوجویمؤدبانه بستگانِ خونی را به کار بست. یا خواهرانش را پیدا میکرد، یا کلونهایشان را. این چیزی نبود که به این راحتیهاردیابی از آن دست بکشد. اما استفاده از این فن آسان نبود و به انرژیِ زیادی نیاز داشت که پیشرفتش را کند میکرد.
چند روز بعد، لکس یک بارِ دیگر مهمانخانه را ترک کرد. حالا دیگر پاول آماده بود تا برای تلهپورت به هر کجا که میخواست کمکش کند،راههای هرچند این بار هدفش کمربندِ سیارکیای در ناکجاآباد و بسیار دور از هر منظومهای بود و این کار را سخت میکرد. از آنجا که هیچ آرایهٔ انتقالِبرفی آنیِ خاصی روی آن وجود نداشت، باید خلاقیت به خرج میدادند، اما خلأِ فضا دیگر لکس را آزار نمیداد. حتی اگر شکست میخوردند، او واقعاً آسیبی نمیدید.
چند روز بعد، دوباره در ییلدیریم ظاهر شد وفکر چند کلونِ دیگر را آنجا گذاشت. روزها یکی پس ازبیرحمانه دیگری میگذشتند و تاریخِ شروعِ تورنمنت قهرمانان مدام نزدیکتر میشد.
پس از چند هفتهٔ دیگر، لکس بالاخره محمولهاش را ازاوقات باشگاهِ سیارهٔ کیهانی تحویل گرفت و فرایندِ پیوندِ سیاره و موناستفاده را که این روزها کمی سالمتر به نظر میرسید، آغاز کرد.
اما بهدلیلِ سطحِ تزکیهٔ پایینِ او، فرایندِ پیوند بهشدت کند شده بود. برای سرعت بخشیدن به کارها، لکس دهها رگهراههای یا حتی رگههای کاملِ سنگِ روح را از سیاراتِ تصادفی و خالی از سکنه در منظومههای مجاور به ییلدیریم آورد وهمخونم یک متخصصِ سیارهسازی و همچنین یک استادِ فنگشویی را برای مشاوره در موردِ نحوهٔ تسریعِ توسعهٔ خودِ سیاره به کار گرفت.
او همچنین گاهبهگاه اجسادِ موجوداتِ سطحِ جاودانه را میآورد و آنها را درمعذب مکانهای تصادفیِ سیاره بهعنوانِ کود دفن میکرد. او حتی نژادِ خاصی از کرمهایراههای خاکی را از مهمانخانهٔ نیمهشب آورد تا به تسریعِ فرایندِ کوددهی کمک کنند.
به این ترتیب، زمان بهآرامی میگذشت، انرژیِ روحی در ییلدیریم فراوانتر میشد و مون کمکمباشد جان میگرفت. از آنجا که فرایندِ پیوند بسیار بیشتر از حدِ انتظار طول میکشید، لکسسیارهٔ شروع به فرستادنِ کارمندانِ بیشتری از مهمانخانه به سیاره کرد تا با مون آشنا شوند.
اما در موردِ اینکه چرا به خودش زحمت نداد هیچ محافظتی برای سیاره ایجاد کند، دلیلش این بود کهآزاردهنده هیچ محافظتی که میتوانست بخرد، همتراز با جهانخوار نبود که اخیراً بیش از پیش مراقبِ ییلدیریم شده بود. لکسمختلف کاملاً مطمئن نبود، اما کمکم داشت به این فکر میافتاد که جهانخوار با ییلدیریم مثلِ یک حیوانِ خانگی رفتار میکند.
در تمامِ این مدت، لکس هرگز از جستوجوی خواهرانش دست نکشید، اما متأسفانه هرگز آنها را پیدا نکرد،آهی هرچند کلونهای بیشماری از مون یافت. به همین دلیل بود که وقتی مجبور شد سفرهایش را متوقف کند، بهشدتلیاقتش بیمیل بود. اما چارهای نبود. بازیهای نیمهشب در شرفِ آغاز بود و هفتهٔ آینده او باید برای تورنمنت میرفت.