چپتر 1320: قابلیتهای غیرفعالِ کریونها
0عفریتی فریاد زد: «چه اتفاقِ کوفتیای افتاد؟» و پوستِ قرمز و برآمدهاشنقشهمون ناگهان تیرهتر شد. دو شاخِ بلند و دندانهدارش ناگهان آتش گرفت وشکست تاجی بزرگ و شعلهور برای موجود ساخت که ظاهرش را هولناکتر میکرد.
ایمپهای بیشماری که دورش بودند، ناگهان پا به فراربالاخره گذاشتند، چون حتی مصونیتشان در برابرِ آتش هم نمیتوانستبهجاش آنها را از گرمای یک عفریت در امان نگه دارد.
یک دوزخزاد جواب داد: «فکر کنم خودت بدونی چی شد.» بدنش تماماً از شعلههای سرخ ساخته شده بود و سنگهای تیرهنشان و مذاب مثل زره سطحِ تنش را پوشانده بودند. «بالاخره یکی متوجهِ نقشهمون شد. دیر یا زود این اتفاق میافتاد. بهجاشکرد باید روی این تمرکز کنیم که نشان شکست خورد. یا هدف مرده، یا یهجوری خودش رو از نشانِ ابلیس مخفی کرده.»
بانشیای زوزه کشید: «حرفهای کفرآمیز نزن!» موهایش ناگهان سیخبچینن شد و با خشم به دوزخزاد نگاه کرد، کهدوزخیان فقط باعث شد دوزخزاد دستش را به پیشانی بکوبد.
دوزخزاد زیرِ لبمذاب گفت: «دارم با یهتنش مشت احمق کار میکنم.»
آسورایی گفت: «حواستون رو جمع کنید. این فقط یعنیبالاخره باید قبل از اینکه بتونن دفاعِ درستی بچینن، بهبهجاش نقشههامون سرعت بدیم.» حرفهایش باعث شد همه ساکت شوند.
حتی دیوانهترین دوزخیان هم میدانستند نباید با آسوراها دربیفتند. بینِ تمامِ دوزخیان، شاید قویترین نبودند،میافتاد اما یکی از خطرناکترینها به شمار میرفتند. انگار بهعنوانِ یک نژاد، همگی به کلاسهای کنترلِمخفی خشم نیاز داشتند. متأسفانه بهخاطرِ قدرتِ قابلتوجهشان، کمتر کسی جرئت داشت این را به آنها بگوید.
دوزخیان در حالی که روی هودجی بسته شده بر پشتِ یک کریونِ عظیم نشسته بودند، شروع بهدیوانهترین بحث دربارهٔ نقشههایشان کردند. دورتادورشان ارتشی عظیم بود که مثل دستهای انبوه، همچون سایههای هنگامِ غروب، درنژاد سراسرِ منظره حرکت میکردند. روبهروی آنها مرزِ عظیمی قرار داشت که نژادِ بلور برای تقسیمِ سرزمینهایشان ساخته بود.
دوزخزاد پرسید: «کسی نباید بره بررسی کنهتنش ببینه کی تشکیلاتمون رو نابود کرده؟» وزود امیدوار بود همکارانش کمی آیندهنگری به خرج دهند.
عفریت گفت: «دیر یا زود همهشونسطحِ سقوط میکنن. چه اهمیتی داره کهنقشهمون یه نفر رو بهطور خاص پیدا کنیم؟»
دوزخزاد فقط آه کشید.
لکس در حالی که دزدکی از یکی از شهرهای کریونها بیرون میآمد، آشفتهدیر به نظر میرسید. مهم نبود حافظهٔ چه کسی را میگشت، هیچ اطلاعاتی دربارهٔهدف پایتختِ جدیدِ کریونها وجود نداشت و از شاهزادهٔ کریون هم هیچ خبری نبود.
نمیتوانست هیچ سرنخی پیدا کند و برای یک بار هم که شده، غرایزش نمیتوانستند او رااتفاق به جایی که میخواست راهنمایی کنند. از یک نظر منطقی بود. اگر شاهزادهٔ کریون در نوعی اتاقِکرده امن پنهان شده بود، قطعاً باید در برابرِ چیزهایی مثل غیبگویی محافظت میشد تا مکانش مخفی بماند.
میتوانست راحت بیخیال شود و وقتِ دیگری برگردد، اینطور نبود که موضوعی اضطراری باشد. اما حالا که تاروی اینجا آمده بود، دلش میخواست یک بارِ دیگر هم تلاش کند. یک بارِ دیگر آنی منتقل شد، اینکفرآمیز بار به مختصاتِ فضاییای که از بابیلون به یاد داشت؛ شهری که میخانه مدتی در آنجا قرار داشت.
طبیعتاً خیلی فاصله داشت و در ناکجاآباد ظاهر شد، اما انتظارش رابدیم داشت. لکس مدتی گشت تا بالاخره ساحل را پیدا کرد و بعد مستقیمشاید در آب شیرجه زد و مدام در آبهای تاریک عمیق و عمیقتر رفت.
با حسِّ روحیِ کاملاً گستردهاش، انتظار داشت خیلی زود هیولایی پیدا کند و همینطور هم شد. مشکلمیافتاد این بود که فقط هیولاهای نوپا و ضعیف را پیدا میکرد. میدانست که هیولاهای قویتر یاد گرفتهاندبانشیای غریزهٔ حمله به هر چیزی را که میبینند مهار کنند، اما انگار هیچکدامشان در آن حوالی پیدا نمیشدند.
لکس بیتفاوت مدام در دریا پایین و پایینتر رفت تا اینکه کاملاً در تاریکی فرو رفت.اتفاق فکر نمیکرد برخورد با یک هیولای قدرتمند کارِ آسانی باشد، اما نباید تا این حد هم سختکرده میبود. گذشته از اینها، آنها فقط کافی بود در تاریکی وجود داشته باشند تا مدام قویتر شوند.
لکس مدتی بدونِ نتیجه به جستوجو ادامه داد، اما با اینکه پیدا کردنِ شاهزادهٔ کریونمیافتاد سخت بود، پیدا کردنِ یک هیولای تصادفیِ عاقل برای غرایزش کاری نداشت. به همین دلیلمخفی به شکافتنِ آبهای دریا ادامه داد تا اینکه سرانجام به ورودیِ یک غارِ زیرآبی رسید.
جز اینکه... لکس دستش رااینکه روی ورودیِ غار گذاشت و تپشیسرعت از چیرگی را به بیرون فرستاد.
لکس گفت: «هی رفیق،مثل نمیخوام از چرتت بیدارت کنم،بالاخره ولی باید باهات حرف بزنم.»
سیلابی از آب از درونِ غار به بیرون شلیک شد و چیزی نماندهدیر بود لکس را به عقب براند، با این حال او بیحرکت ماند. زمین شروعمرده به لرزیدن کرد، انگار چیزی در اعماقِ زمین داشت از جایش بیرون کشیده میشد.
نالهٔ فلزی و بلندی دریا را پر کرد،یکی گویی خودِ فلز داشت از هم دریده میشد،بهجاش و دیوارههای غار شروع به حرکت کردند. زمین...
لکس مجالش نداد و این بار چیرگیدفاعِ را بیهیچ مهاری رها کرد و گفت:همه «وقت برای این ورودِ دراماتیکت ندارم. بیداری؟»
صدایی از زیرِ زمین آمد: «بله قربان!» کاشف به عمل آمدمتوجهِ که غارِ دریایی صرفاً سوراخی تصادفی در سرِ هیولایی بسیار بزرگکنیم بود که خوابیده بود و بیشترِ تنش زیرِ زمین دفن شده بود.
البته دلیلِ اینکه در زمانِ جنگ خوابیده بود، این بود کهمتوجهِ بهشدت مجروح شده بود و سعی داشت بهبود یابد. لکس بهراحتیکنیم میتوانست نقاطِ قوت و ضعفش را ببیند، برای همین هیچ نگرانیای نداشت.
«گوش کن، باید با واینی حرف بزنم.بالاخره اسمم لکسه، از مهمانخانهٔ نیمهشب. باید دراتفاق موردش بدونه. میتونی بگی چهجوری باهاش تماس بگیرم؟»
هیولا یک بارِ دیگر لرزید، هرچند دلیلش تنها هالهٔ ترسناکی نبود که از لکس ساطع میشد. واینیدیوانهترین ایزدی بود که تمامِ هیولاها او را میپرستیدند. مهمتر از آن، تمامِ هیولاها از او فرمان میبردند.نژاد اقتدارش مطلق بود و تنها چیزی که از سرسپردگیِ کاملشان به او پیشی میگرفت، ترسشان از او بود.
با روبهرو شدن با کسی که جرئت کرده بود نامِ ایزد را مستقیماً به زبان بیاورد، همان غرایزی که هیولا با آنها متولد شده بود بههدف صدا درآمدند. اگر هر کسِ دیگری بود، آن غرایز به او میگفتند که دیوانهوار حمله کند. اما چون پای لکس در میان بود و هالهای کهدارم از خود ساطع میکرد بسیار ترسناک بود، غرایزش به او میگفتند که اصلاً مقاومت نکند و فقط به لکس کمک کند تا به ایزدِ تاریک برسد.
وقتی به آنجا میرسیدند،مثل خودِ ایزد میتوانست بهپوشانده تمامِ این دردسرها رسیدگی کند.
هیولا صادقانه گفت: «من در حدی نیستم که جای ایزدِنقشهمون تاریک رو بدونم. فقط میتونم شما رو به خطِ مقدمکنیم که هیولاها اونجا میجنگن ببرم. ممکنه اونجا باشه، ممکنه نباشه.»
لکس گفت: «همونم خوبه.»
ریشهٔ سفید و کوچکی از زمینِ نزدیکِ لکس بیرون آمد و پایش را لمس کرد، آن هم بسیاربهجاش آرام و حسابشده تا او را نترساند، و سپس آن دو آنی منتقل شدند. به نظر میرسید... انتقالِکشید آنی در سطوحِ بالاتر بسیار رایج بود، اما حقیقت این بود که همهٔ انتقالهای آنی مثلِ هم نبودند.
کمتر کسی میتوانست به پای روانی و بینقصیِ انتقالهای آنیِ خودِ لکس برسد، از جمله همین هیولا. تقریباًبهجاش دوازده ثانیه طول کشید تا در مقصدشان ظاهر شوند و در این مدت، هم لکس و هم هیولاکشید مجبور شدند فشارِ عظیمی را از خودِ انتقالِ آنی تحمل کنند. خوشبختانه تنِ هر دوی آنها مقاوم بود.
آنها درست همانطور که هیولای غارِ دریایی گفته بود، در خطِ مقدم دوباره ظاهر شدند. تابهجاش جایی که چشمِ لکس کار میکرد، زمین و آسمان پر از هیولاها یا کریونها بود. آنهابانشیای بیرحمانه میجنگیدند، کمتر از قوانین استفاده میکردند و بیشترِ وقتشان را صرفِ پارهپاره کردنِ تنِ یکدیگر میکردند.
آنها در تاریکیِ مطلق میجنگیدند، چراکه نه پرندگانِ سول و نه پرندگانِ فریو بههمه چنین نبردی نزدیک نمیشدند، اما همین موضوع هیولاها را بیشتر توانمند میکرد. کریونها بااما وجودِ تعدادِ زیادشان، با وجودِ قدرتشان و با وجودِ خطرناک بودنشان، داشتند شکست میخوردند.
اما پیروزیِ هیولاها بیهزینه هم نبود. لجنِ سیاهی کهبالاخره تنِ کریونها را پوشانده بود، درست همانطور که لکسبهجاش به یاد داشت موذی بود، حتی در سطحِ جاودانه.
در واقع وقتی لکس نبرد را تماشا کرد، متوجه شد که کریونها به همان شکلی که انسانها از قوانین استفاده میکردند، فعالانه آنها را به کار نمیگرفتند، بلکه هر یک از حملاتشان با قوانینِ خاصی پشتیبانی میشد. لجنشان نیز با قوانین تقویت میشد. انگار همهچیز برای آن موجوداتِ چندشآوربکوبد بهصورتِ غیرفعال کار میکرد. با این حال، وحشتناکترین بخش در موردِ جاودانههای کریون این بود که تنشان نیز پیوسته تحتتأثیرِ قوانین قرار داشت. تا جایی که لکس میتوانست تشخیص دهد، تنِ آنها مدام در حالتِ شفا بود و آنها را در اوجِ آمادگی نگه میداشت. با چنین تواناییهای مضحکی، جایبهخاطرِ تعجب نداشت که جنگیدن با کریونها تا این حد دشوار بود. اما اگرچه این موضوع برای دیگران صدق میکرد، برای لکس اینطور نبود. در حالی که چشمانش میتوانست نقاطِ قوتِ آنها را ببیند، نقاطِ ضعفشان را نیز میدید و به همین دلیل مطمئن بود که میتواند از پای درشان بیاورد.
لکس تمرکزش را از روی آنها برداشت و به هیولاها معطوف کرد. اگرچه هیولاها نیزمیافتاد قدرتمند بودند، اما چیزی که لکس واقعاً به آن علاقه داشت، ایزدشان بود. به نظر میرسیدکرده او از دید خارج است، اما لکس میتوانست نوساناتِ انرژیِ ایزدی را در دوردست حس کند.