چپتر 1246: پیامدهای نبوغش
0طبقِ درکِ لکس از شیوهٔ کارکردِ باورها، هرچه بیشتر از باورش برای اثرگذاری بر یکسرکوب قانون استفاده میکرد، بیشتر تحلیل میرفت. هرچه درکش از آن قانونِ خاص بیشتر میبود، فشارِ کمتریگرفته به او میآمد و برعکس، هرچه قانونی را کمتر میفهمید، باید فشارِ بیشتری را تاب میآورد.
لکس همچنین معتقد بود باید راهی برای تقویتِ باورش باشد،پرت هرچند هنوز نمیدانست آن راه چیست. هرچه باورش قویتر میشد،بهره میتوانست زمانِ طولانیتر و به میزانِ بیشتری بر قوانین اثر بگذارد.
تنها بر همین اساس، لکس حدس زد ستونِ سیاه در واقع قانونِ ناشناختهای است کهداشت پیشتر هرگز ندیده یا درکش نکرده بود. جاودانههای دیگر بهنوعی داشتند آن را تا جاییدشوار تقویت میکردند که هیچ قانونِ دیگری در اطرافش باقی نماند و راهِ فراری نداشته باشد.
حتی اگر سعی میکرد در خطی مستقیم بهسمتِ نزدیکترین جاودانه و بیرون ازهرگز محدودهٔ ستونِ سیاه پرواز کند، هرگز موفق نمیشد. لکس حس میکرد با بیشترین سرعتشنماند پرواز میکند و هزاران مایل را پشتسر میگذارد، اما بهزحمت چند فوت جلو میرفت.
آذرخشِ دیگری به او زد و از آنجا که بهدلیلِداشت سرکوبِ غیرعادیِ ستونِ سیاه اصلاً نمیتوانست واکنشی نشان دهد، بهنیز زمین پرت شد و هر دو شانهاش کاملاً زغال شد.
لکس چهره در هم کشید. وقتش بود که مشکل را حل کند، یازغال از فنونِ پنهانش بهره ببرد، هرچند شک داشت چقدر کارساز باشند. اگر همهٔ قوانینسرکوب سرکوب میشدند، پس قوانینی که برای فنونِ دیگرش نیاز داشت نیز باید سرکوب میشدند.
باید اعتراف میکرد رهایی از این مخمصه دشوار است، اما این چالش فقط انگیزهاش را بیشتر میکرد.کارساز حالا که لکس تصمیم گرفته بود در مسیرِ برتری قدم بگذارد، چطور ممکن بود همهچیز آسان پیشحالا برود؟ او انتخاب کرده بود در راهی پر از سختی گام بردارد و این اولین مانعِ بزرگش بود.
لکس چشمانش را ریز کرد و متمرکز شد. تلاشی برای کنترلِ ستونِ سیاه نکرد؛ نهتنهانکرده نمیدانست آن ستون چیست، بلکه مطمئن بود فشارِ ناشی از تلاش برای کنترلش فوراً باورش راحتی تحلیل میبرد. درعوض، سعی کرد همان اصلی را به کار ببندد که ستونِ سیاه استفاده میکرد.
آن ستون تا جایی تقویت شده بود که هر قانونِ دیگری راکارساز کنار میزد. پس اگر لکس موفق میشد به قانونِ دیگری دسترسی پیدامخمصه کند و آن را تقویت کند، باید میتوانست ستونِ سیاه را پس بزند.
روح، ذات و تنِ لکس بسیار قویتر از همردههایش بود، چون خودشکاملاً آنها را اینطور پرورش داده بود. باورش تا این لحظه چنین تمرینیکارساز ندیده بود، اما ماهیتِ خاصش آن را برای مبارزه بسیار مناسب میساخت.
لکس که اصلاً خبر نداشت مقدارِ انرژیِ مصرفیاش برای ایجادِ این باورپنهانش بسیار بیشتر از یک جاودانهٔ معمولی است، از باورش استفاده کرد تانیاز به همان قانونی متصل شود که با آن آشناییِ عمیقی داشت: دفاع.
لکس حتی بیشتر از فضا، با قوانینِ دفاع آشناواقع بود، چرا که از همان آغازِ مسیرِ تزکیهاش و درداشتند بخشِ عمدهای از پیشرفتش، با آنها دستوپنجه نرم کرده بود.
دست دراز کرد و با استفاده از باورش تلاش کرد قانون را حس کند، اما باورشمیشدند هیچ بردی نداشت. نمیتوانست فراتر از تنش گسترش یابد و به قوانینی برسد که تماسِ فیزیکیمسیرِ با او نداشتند. شاید در آینده یاد میگرفت چطور این کار را بکند، اما فعلاً محدود بود.
بنابراین لکس بهجای دستکاریِ آن قوانین، بهسویشان دست دراز کرد. بهسوی قانونِکاملاً دفاع دست دراز کرد و آن را بهسمتِ خود فراخواند. هرچند لکس دیگرباشند کاربرِ «آغوشِ شاهانه» نبود، اما ردّش در تکتکِ منافذِ تنش باقی مانده بود.
خاصیتِ او برای هر قانونِ مرتبط با دفاع بسیار بیشتر ازفنونِ هر قانونِ دیگری بود و با اینکه لکس بهندرت از آنهاقوانینی استفاده میکرد، به این معنا نبود که از وجودشان بیخبر است.
لکس شمشیرش را بالا برد و فنِستونِ دیگری را به یاد آورد که آموختهندیده بود، اما مدتها از آن استفاده نکرده بود.
وقتی فنِ «تیغهٔ جهنمی» را یاد گرفت، فنِ شمشیرِ دفاعیِ دیگریچقدر به نامِ «نگهبانِ استوار» را هم آموخت، چون برایش بسیار آسانرهایی بود. اما لکس بهندرت نیازی به استفاده از آن پیدا میکرد.
حالا از آن فنون استفاده کرد ونشان با نیتِ شمشیرش به آنها قدرت بخشید، هرچندکشید که در واقع موردِ حمله قرار نگرفته بود.
با اینکه خلأِ قوانین در اطرافش حاکم بود، باز هم آنها را بهسوی خود فراخواند. باورش با فشاری که تحمل میکرد جنگید ودیگرش با وجودِ آن به بیرون دست دراز کرد. نه سرکوب و نه فشار هیچکدام بر استفاده از باورش اثری نداشتند، زیرا مقدّر بودانتخاب که مسیرِ برتری پر از آزمونها و موانع باشد. فراخوانِ باورش با فنونِ شمشیرش تقویت شد و لرزه بر اندامِ ستونِ سیاه انداخت.
ناراکا به ارتعاش درآمد. نمیدانست چطور یا چرا، اما حس میکرد چیزی مانع از آن میشود که تمامِ قدرتش را به کار بگیرد ودیگری از این رو شمشیر به لرزه افتاد. قدرتش را به لکس قرض داد و او نیز زیرِ نگاهِ خیره و سنگینِ ده جاودانهٔ متخاصم،هزاران از آن برای اجرای «نگهبانِ استوار» استفاده کرد. در برابرِ سرکوب و برتریِ مطلق، لکس متقابلاً جنگید و قوانینِ جهان را بهسوی خود فراخواند.
درحالیکه ستونِ سیاه سعی داشت او را سرکوب کند، او تلاشچقدر کرد جایگزینش شود. اعمالش، نیتهایش و پیامدهای هر دوی آنها، نبردی واقعیاین و استعاری برای برتریِ قوانینِ اطرافش در برابرِ ستونِ سیاه شکل داد.
لکس از روی تصادفِ محض، ماهیت و روحِ باورش راپرت تجسّم بخشید؛ چیزی که بیشترِ جاودانهها تا مدتها به آنبهره دست نمییافتند و همین باعث شد قدرتِ باورش موقتاً منفجر شود.
ستون لرزید و جاودانههایی که آن را فراخوانده بودند ناگهانمشکل رنگ باختند. سپس ستون در هم شکست و قوانینِ جهان لرزیدندمیشدند تا دوباره به داخل هجوم بیاورند. اما به کنار رانده شدند.
فضای اطرافِ لکس محدودهٔ اقتدارِ دفاعِ مطلقستونِ بود و صدها قانونِ مرتبط با آن،ندیده درحالیکه از هیجان میلرزیدند، به درون هجوم آوردند.
در آن لحظه، لکس فهمید چطور بهتر از باورشببرد استفاده کند و درک کرد محدودهٔ اقتدارِ جاودانهها چیست.دیگرش اما بهجای خوشحالی، نالهای کرد و به بالا خیره شد.
مصیبتِ چهارمش هنوز بهاصلاً پایان نرسیده بود... امادهد مصیبتِ پنجمش تحریک شده بود.