چپتر 1077: اون چیه؟
0ترانت کمی ناراضی به نظر میرسید که نمیتواند با مهمانخانهدار ملاقات کند،ادعای اما همانطور که عادت داشت، آن را چندان آشکار نشان نداد. البته بایدعالمِ اعتراف کرد که لوتر بسیار قویتر از چیزی بود که پینوفیتا انتظار داشت.
نیروهای کمی میتوانستند به داشتنِ تزکیهگرانِ هستهٔ زرین ببالند، ومیرفت حتی نیروهای کمتری تزکیهگرانِ زرینی داشتند که بتوانند از نظر قدرتزرینِ با نژادهایی که در سایهٔ درختِ بهشت زندگی میکردند، برابری کنند.
اما از طرفی، از نیرویی که با چنین جسارتی ادعا میکرد به خالقِ کلِ دنیا تعلق دارد، همین انتظارادعاهای هم میرفت! اگر پینوفیتا تا به حال ادعای مضحکی شنیده بود، قطعاً همین بود. او تعجب نمیکرد اگر مهمانخانهٔوسایلِ نیمهشب تزکیهگرانِ هستهٔ زرینِ بیشتری و شاید حتی چند تزکیهگرِ عالمِ نوزادِ روح داشته باشد. دستکم این مقدار انتظار میرفت.
یکی از دلایلی که پینوفیتا اینجا بود، گذشته از ایجادِ روابط، ارزیابیِ قدرتِنمیکرد این نیرو بود. اینکه با آن اطلاعات چه کار خواهند کرد، به پینوفیتادستکم ربطی نداشت، چرا که مقاماتِ بالاتر تصمیمگیرنده بودند، اما حدس زدنش آسان بود.
هر چه باشد، با اینکه درختِ زندگی دستورِ برقراریِ تماس داده بود، توضیحی بیشتر ازقطعاً آن نداده بود. علاوه بر این، سرزمینهای منارا مدتها بود که تنها در کنترلِ نژادهای مختلفِاین زیرِ سایهٔ درخت قرار داشتند. اینکه یک تازهوارد ناگهان پیدایش شود و چنین ادعاهای جسورانهای بکند...
باز هم، این موضوع به پینوفیتا ربطی نداشت. اماهمین بهخوبی میتوانست تصور کند که برخی ممکن است بهنمیکرد اندازهٔ دیگران با روی باز با این قضیه برخورد نکنند.
او تماشا کرد که خدمتکارانش وسایلِ او و همراهانش را خالی کردند و به قطار انتقال دادند. سوار شدن در یک محفظهٔباز فلزی بهجای نشستن بر پشتِ یک جانورِ قدرتمند ایدهٔ مضحکی بود، اما برخی جاها فرهنگهای عجیبی داشتند. این کار برای اعضای معمولیترِدادند گروهِ همراهانش کفایت میکرد، اما برای او نه. گذشته از این، او به هر حال آنقدر بزرگ بود که در آن جا نمیشد.
اما لوتر برای این مشکل هم راهحلی داشت؛ او چند طاووسِ محلی را که به سطحِزرینِ بنیان رسیده بودند، احضار کرد. با یک درخواست، آنها دست از سرکوبِ اندازهٔ بدنشان برداشتند وگذشته بهسرعت آنقدر بزرگ شدند که نه تنها پینوفیتا، بلکه افرادِ بسیاری را در کنارش حمل کنند.
اما با توجه به رفتاری که او تاهمین به اینجا نشان داده بود، لوتر حس کرد کهنمیکرد شاید او چندان میانهای با شریک شدن نداشته باشد.
لوتر در حالی که تمامِ تلاشش را میکرد تا مهماننوازی به خرج دهد، گفت: «چراشنیده ما جلوتر نریم؟ بقیهٔ کارمندان بقیهٔ تیمِ شما رو میارن. تو راه میتونم یه تورِ کوتاهدستکم هم براتون بذارم.» او در این کار با همهچیز موفق بود، جز صدا و حالتِ چهرهاش.
ترانت تنها سر تکان داد و با برنامههای میزبانش موافقت کرد. پینوفیتا باید اعتراف میکرد که مرکبهایی که تدارک دیده شده بودند،باز کاملاً تأثیرگذار بودند. آنها با نزدیک شدنِ او نه خودشان را جمع کردند و نه لرزیدند، و حتی وقتی ریشههایش روی پشتِدادند طاووس خزیدند و او را بالا کشیدند، طاووس هیچ مقاومتی نشان نداد. در واقع، این کار روندِ سوار شدن را بسیار آسانتر کرد.
وقتی لوتر سوار دومینهمین طاووس شد، تریانت بیاختیارادعای گفت: «خیلی خوب آموزش دیدهن.»
وقتی هر دو نشستند، طاووسها به پرواز درآمدند؛همین اما بال نمیزدند، بلکه از یک فنِ تبارِ خاصنمیکرد استفاده میکردند که هوای زیرِ بالهایشان را مهار میکرد.
بلافاصله راه نیفتادند؛ لوتر چند بار دورِ منطقه چرخید تامیرفت هم کاروان را زیرِ نظر بگیرد و هم پینوفیتا بتواند دیدِزرینِ خوبی از محیطِ اطراف به دست بیاورد. سپس به راه افتادند.
تریانت طبیعتاً هماهنگیِ بسیار بیشتری با طبیعت و محیط داشت، برایمختلفِ همین حس میکرد چیزی در هوا هست که این مکان را برایموضوع حیاتِ گیاهی بهتر از بقیهٔ منارا میکند، اما نمیفهمید آن چیز چیست.
بیشترِ چیزهایی که در طولِ پرواز میدید چنگی به دل نمیزد، چون بیشترِ زمینهامهمانخانهٔ هنوز ساخته نشده بودند و فرقی با بقیهٔ قاره نداشتند. تا اینکه در دوردست هیکلِیکی غولآسایی را دید. اگر شکلِ عجیبش نبود، چهبسا میشد آن را یک کوه فرض کرد.
تریانت شاخههایش را بهکلِ سمتِ هیکلِ دوردست گرفتهمین و پرسید: «اون چیه؟»
لوتر گفت: «اون مینگ جی، یکیدنیا از مهمانهای ما تو مهمانخانهٔ نیمهشبه.حال البته بیشتریا بهش میگن مردِ کوهستان.»
پینوفیتا که از اندازهٔ او جا خورده بود، پرسید: «اون... اونمختلفِ یه مهمانه؟» با اینکه منارا زیستگاهِ گونههای بزرگِ زیادی مثل لئوپولدهاباز بود، اما حتی آنها هم بهندرت به اندازهٔ یک کوهِ واقعی میرسیدند!
هنوز از شوکِ دیدنِ آن مهمان بیرون نیامده بود که چیزِ دیگری را زیرِمهمانخانهٔ پایش حس کرد. زمین... انگار زمین داشت خودبهخود حرکت میکرد! نه، صبر کن، زمینمقدار نبود! یک بدنهٔ فلزیِ پهناور بود که با فاصلهٔ خیلی کمی از زمین حرکت میکرد.
دوباره پرسید: «اونخالقِ دیگه چیه؟» وتعلق به زمین اشاره کرد.
لوتر با همان لحنِ خشک جواب داد: «یهدارد کشتیه. در حالتِ عادی تو هوا پرواز میکنه،قطعاً ولی الان فقط چسبیده به زمین حرکت میکنه.»
این چیزی که لوتر به آن کشتی میگفت، واقعاًکنترلِ غولآسا بود! صدها مایل طول و به همان اندازهشود عرض داشت و پینوفیتا حس میکرد بهشدت خطرناک است.
تریانتِ بیچاره هنوز از شوکهای قبلی درنیامده بود که کالسکهٔ عظیمی در هوا از کنارشان گذشت؛ کالسکهای که شمارِ زیادی از نامردگانِ زیبای بالدار آن رادستکم میکشیدند. کثولهوی نوزاد پستانک میمکید، به اطراف نگاه میکرد و هر وقت چیزِ هیجانانگیزی میدید، سعی میکرد از کالسکهاش بیرون بپرد. پشتِ سرش، آنیتا و کاویندستورِ با خیالِ راحت در هوا قدم میزدند و هالهٔ کمرنگی از آنها کالسکه را احاطه کرده بود تا نوزاد را سرِ جایش نگه دارد و نیفتد.
پینوفیتا سعی کرد یک بارِ دیگر با شاخهاش اشاره کند، اما هراسِ ناشیمضحکی از هالهٔ جاودانهها باعث شد مغزش لحظهای از کار بیفتد. در تلاش براینوزادِ درکِ سطحی از قدرت که دنیایشان عملاً گنجایشِ آن را نداشت، به لکنت افتاد.
مدام تکرار میکرد: «چی...خالقِ چی... چی...» تا اینکهدارد کالسکه از دید خارج شد.
لوتر جلویبیشتر خودش را گرفتسرزمینهای تا پوزخند نزند.
درختها. فقطتعلق به دردِهمین هیزمِ آتیش میخورن.