چپتر 1148: لطف
0تیمِ فیلمبرداری همینطورش هم داشتند غصه میخوردند که چطور همهچیز دارد از هم میپاشد. فقط لکس نبود که دردسر درست میکرد، هرچند درولی صدرِ آن فهرست قرار داشت و بدونِ هیچ توجهی به سلامتِ روانِ تیمِ فیلمبرداری، هر کاری دلش میخواست میکرد. دهها شرکتکنندهٔ بینهایت قدرتمندنفوذ بودند که مشکل میتراشیدند و بدونِ تیمِ امنیتی که همهچیز را تحتِ کنترل نگه دارد، آنها برای سرِ پا نگه داشتنِ برنامه جان میکندند.
بعد لکس درست وسطِ جلسهشان ظاهر شد و چیزی نمانده بود به چندمیبرید نفرشان حملهٔ قلبی دست بدهد. البته بعضیها، مثلِ دیوِ سبزمو و کارآموزی که بابگوید چشمانی رؤیازده به عملکردِ لکس خیره شده بود، از حضورِ ناگهانیاش نسبتاً خوشحال بودند.
اما این واقعیت را تغییر نمیداد که وقتی لکس خواست مسیرِ آرایهٔبحث بازگشت به خانه را به او نشان دهند، هیچکدامشان جواب ندادند. حتیمیتوانست دیو هم نمیخواست کسی باشد که خبرِ بد را به لکس میدهد.
پس از چند لحظه سکوت، لکسمیدونم سرفهای کرد تا مثلاً گلویش رانباشه صاف کند، و دوباره به حرف آمد.
«سلام، میدونم که این یه سر زدنِ سرزدهستدوباره و شاید دقیقاً همونطوری نباشه که معمولاً برنامهتون روهمونطوری پیش میبرید. ولی واقعاً ممنون میشم اگه کمکم کنید.»
تیمِ فیلمبرداری نگاهی به هم انداختند و با چشمهایشان بحث کردند که چهمیبرید کسی باید به لکس بگوید. حتی جرئت نداشتند از حسِّ روحیشان استفاده کنند،باید چون چه کسی میدانست، شاید میتوانست به آن نفوذ کند و حرفهایشان را بشنود؟
در نهایت، همه همزمان بهمیشم کارآموزی نگاه کردند که با چشمانیچشمهایشان قلبشکل به لکس خیره شده بود.
لکس هم به او نگاه کردمیدونم که باعث شد دختر همزمان همنباشه هیجانزده شود و هم وحشت کند.
دختر که فهمید این وظیفه روی سرِ او آوار شده است، گفت: «آه، میتونم آرایه رو بهتون نشون بدم، ولی یهپیش مشکلِ خیلی کوچولو در موردش هست. راستش، دونیا درست بعد از رفتنِ شما واردِ یه جور قرنطینه شد. حتی کارگردانِ ما وچون خیلی از تهیهکنندههای برنامه هنوز روی سیاره گیر افتادهن. با اینکه میتونیم براشون پیام بفرستیم، ولی همهٔ تلهپورتها تا اطلاعِ ثانوی بستهست.»
لکس اخم کرد، در حالی که سیم سوسویهمونطوری کمرنگی از امید دید. نمیخواست پیش از موعدممنون برنامه را ترک کند. متأسفانه، قسمت نبود اینطور بشود.
لکس بعد از چند ثانیه گفت: «فکر کنم بتونم براش یه راهحل پیدا کنم. هنوز همجرئت میتونید از همینجا ازم فیلم بگیرید، یا اگه بخوام دوباره تو برنامه باشم باید برگردم بهقلبشکل جزیرهٔ عاشقان؟ میخوام از طریقِ برنامه یه پیامِ کوتاه برای کسی بفرستم. مطمئنم به دستشون میرسه.»
تیمِ فیلمبرداری دوباره به هم نگاه کردند،زدنِ ناتوان از اینکه به تصمیمی برسند. لکسبرنامهتون صادقانه ترجیح میداد که از همینجا فیلم بگیرند.
متوجه شده بود که بدشانسیِ انباشتهاش به سیاره ربط دارد، بنابراین بهمحضِ اینکه آنجا راشاید ترک میکرد، بدشانسیاش ناپدید میشد. از نظرِ فنی، احتمالاً بدشانسیِ واقعی نبود، چون لکس نمیتوانستنگاهی شانسِ واقعیاش را ببیند. اما چه فنی و چه غیرفنی، میخواست از آن دوری کند.
کارآموز سرانجام جوابمیدونم داد: «میتونیم ازشاید همینجا فیلم بگیریم.»
«بسیار خب، عالیه. کی میتونیدمیشم شروع کنید؟ هرچی زودتر این کارچشمهایشان رو بکنیم، زودتر میتونیم تمومش کنیم.»
«یه لحظه بهم وقت بده.» دستگاهِ کوچکی بیرونسرزدهست آورد و با آن ور رفت تا اینکهمیبرید سرانجام لکس دوباره حس کرد چیزی دارد تماشایش میکند.
«۳... ۲...سرفهای ۱... رفتیمثلاً روی آنتن!»
افرادِ بیشماری در سراسرِ قلمرو که از رفتنِ لکسنباشه دمغ شده بودند، با دیدنِ بازگشتِ او به برنامهاگه حسابی جا خوردند، هرچند محیطِ اطرافش عجیب به نظر میرسید.
لکس رو به چیزی که حدس میزد دوربین باشد دست تکان داد و گفت: «سلام به همگی. یه مشکلِ کوچیک پیش اومده. باید برگردم به دونیا، اما بنا به دلایلی نمیتونم.نگاه اگه کسی توی اون سیاره میتونه با فهد یا نور تماس بگیره و ازشون بخواد یه کانالِ یکطرفه باز کنن تا فقط بتونم برگردم به اون سیاره، واقعاً ممنون میشم. مطمئنمتهیهکنندههای دلیلتون برای بستنِ سیاره هرچی که هست خیلی مهمه، اما اگه بتونید کمکم کنید، این رو یه لطفِ شخصی در حقِ خودم میدونم. اگه هم نه... خب، درک میکنم. بههرحال ممنون.»
اگر دونیا را باز نمیکردند، مجبور میشد راهِ طولانیتری را پیش بگیرد و دوبارهبرنامهتون میخانه را به آنجا بفرستد، یا سعی کند آن را به مهمانخانه متصل کند. هرباید دو کار زمانِ زیادی میبرد و به همین دلیل امیدوار بود مجبور به انجامشان نشود.
لکس به کارآموز اشاره کرد که فیلمبرداری را متوقف کند. هرچند دختر اطاعتزدنِ کرد، اما حس میکرد کلِ ماجرا حسابی توی ذوق میزند. همهاش همین؟ انتظارِمیشم تهدید و ارعابِ خیلی بیشتری را داشت. آخر با چنین اسمِ ترسناکی مثلِ—
پیش از آنکه بتواند فکرش راشاید تمام کند، یکی از اعضای گروهپیش از شدتِ شوک به هوا پرید.
«داریم یه پیام از دونیا دریافتاگه میکنیم! اجازهٔ یه تلهپورتِ یکبارمصرف روبحث دادن. دو دقیقهٔ دیگه هم باطل میشه!»
لکس بیآنکه جا بخورد، سر تکان داد. هرچند برایش یکدقیقاً لطف آب میخورد، اما فایدهٔ شناختنِ آدمهای قدرتمند و بانفوذ همیناگه بود. فقط امیدوار بود که این لطف بعداً کار دستش ندهد.
«از کمکِ همگیکرد ممنونم. برنامهٔ واقعاًصاف جالبی دارید. موفق باشید.»
لکس برای بقیهٔ اعضای گروه دست تکاندقیقاً داد و کارآموز، او و سیمِ دمغولی و شوکهشده را به بیرون راهنمایی کرد.
سیم نمیدانست کدامیک شوکهکنندهتر است: اینکه دونیا در قرنطینه بود، یاچشمهایشان اینکه قرنطینه با درخواستِ لکس لغو شده بود! ناگهان دیگر اینکه مجبورمیدانست شده بود چند پر به لکس بفروشد، به نظرش مسئلهٔ مهمی نیامد.
آن دو بهسرعت به آرایهٔ تلهپورتمیدونم رسیدند و داخلش ایستادند. لکس برای کارآموزمعمولاً دست تکان داد و سپس تلهپورت شدند.
چند ثانیه بعد، لکس و سیم روی یکدوباره آرایهٔ فرودِ تلهپورت در دونیا ظاهر شدند، بادقیقاً دو چهرهٔ آشنا که درست روبهرویشان ایستاده بودند.
فهد و نور هر دوسرزدهست لبخندی از سرِ تفریح بر لببرنامهتون داشتند و به لکس نگاه میکردند.
«باید بگم، تا حالا سابقهمیشم نداشته کسی از طریقِ یهانداختند برنامهٔ بینکهکشانی باهام تماس بگیره.»
«دفعهٔ بعد باحرف کبوترِ نامهبر باهات تماسزدنِ میگیرم. تجربهاش کاملاً متفاوته.»
فهد پوزخندی زد، هرچند نتوانست تفریحش ازکند این ایده را پنهان کند. مگر یک کبوترِشاید معمولی جرئت میکرد به سمتِ او پرواز کند؟
نور گفت: «هرچند یه بار دروازه رو براتهمونطوری باز کردیم، اما دیگه نمیتونیم این کار روممنون بکنیم، برای همین مجبوری یه مدتی رو اینجا بگذرونی.»