چپتر 656: فصل 656
0پایتختِ محدودهٔ خاندانِ نوئل بسیار بزرگ بود، اما این اصلاً جای تعجب نداشت. شهری پهناور دو سویزیاد رودخانهای به عرضِ ۵۰ فوت (۱۵٫۲ متر) را در بر گرفته بود. دیوارهای سفیدرنگِ کف در تمامِنزند امتدادِ رودخانهای که از میانِ شهر میگذشت کشیده شده بودند و تمِ رنگیِ شهر را تعیین میکردند.
عجیب اینکه، تقریباً هیچ ساختمانِ بلندی در کلِ شهر نبود،دیده و تنها استثنا برجِ مارپیچ و بزرگی در قلبِ شهر بوددشوار که لکس حدس میزد میتوانست کارکردِ فانوسِ دریایی هم داشته باشد.
بالای برج هم بهشکلِ مشکوکی شبیه به نشیمنگاهِ پرندگان بود.مشکوکی نمیتوانست تصور کند که خاندانِ نوئل جایی برای استراحتِ پرندگانِ سولسول درست وسطِ پایتختشان ساخته باشند. اما از طرفی، چرا که نه؟
لکس دیگر دربارهٔ این موضوع گمانهزنی نکرد و در عوض روی این تمرکز کردکند که چطور به آرایهٔ انتقالِ آنی برسد. شهر هیچ دیوارِ مرزیای نداشت، بنابراین وروددربارهٔ به آن مشکلی نبود. مشکلِ اصلی مسیریابی در خیابانهای هزارتومانند برای پیدا کردنِ مقصدش بود.
با اینکه هیچ ساختمانِ بلندی در شهر نبود، هر ساختمانواقعاً سه طبقه ارتفاع داشت و کیپتاکیپِ هم ساخته شده بودند، طوریکوتاه که هنگامِ قدم زدن در خیابانها، بقیهٔ شهر واقعاً دیده نمیشد.
اینطور نبود که لکس مسیر را نپرسد، اما خیابانها خیلی زیاد بودند. طی کردنِ مسافتی قابلتوجه در مدتی کوتاه دشوارکوتاه بود. بیش از یک بار لکس مجبور شد فنریر را متقاعد کند که روی سقفِ ساختمانها نپرد و ترافیکِ روی زمینوفادار را دور نزند، هرچند خودش هم کمکم داشت به این فکر میکرد که اصلاً چرا جلوی این گرگِ وفادار را میگیرد.
اما در نهایت، نتیجهای که لکس دربارهٔ دلیلِ اینهمه دردسر برای پیدا کردنِ مقصدشان گرفت، این بودجایی که هم او و هم فنریر بهطرزِ غیرمنطقیای گرسنه بودند. آن دو تصمیم گرفتند استراحتی بکنند، وعوض وقتی فنریر اندازهاش را کوچک کرد، راهشان را بهسمتِ میخانهای به نامِ میخانهٔ خانهٔ اسبِ آبی پیدا کردند.
صاحبِ آنجا مردی پرمو با شکمی بزرگ و خندهای بود که پایههاینمیتوانست کلِ ساختمان را میلرزاند. او پشتِ پیشخان نشسته بود و به تکتکِباشند مهمانهایی که وارد میشدند خوشامد میگفت و تقریباً همهٔ مشتریان را میشناخت.
لکس با همان شور و شوق با مرد احوالپرسی کرد و سرِ صحبت دربارهٔ شهر را بازیاد او باز کرد، هرچند لکس دربارهٔ چیزِ خاصی حرف نمیزد و به نظر میرسید به همهچیز علاقهمند است.هرچند وقتی صاحبِ میخانه مقدارِ غذایی را که لکس سفارش داد دید، برای همصحبتی با او مشتاقتر هم شد.
برای تزکیهگران، خوردنِ غذای زیاد غیرعادی نبود، بنابراین سفارشِ لکسدیده جای تعجب نداشت. اما با این حال، مقدارِ غذایی کهکوتاه لکس سفارش داد واقعاً غافلگیرکننده بود و برای صاحبِ میخانه، خوشایند.
در حالی که لکس مشغولِ خوردن و گپ زدن بود، طبیعتاً بحثنشیمنگاهِ را به موضوعِ آرایهٔ انتقالِ آنی هم کشید. در آن لحظه بودپایتختشان که برای اولین بار، پیچیدگیهای مربوط به انتقالِ آنیِ دوربرد را درک کرد.
طبقِ نقشهای که به او داده بودند، مقصدِ بعدیاش جایی به نامِ باتلاقِ چکهدارِ دلوریان بود. گفتنش خیلی ساده بود که فقط باید از آرایهٔطرفی انتقالِ آنی استفاده میکرد و آنجا را بهعنوانِ مقصدش برمیگزید، اما ظاهراً این یکی از دورترین مکانهایی بود که آرایه به آن انتقالِ آنی انجام میداد.پیدا در یک خطِ مستقیم، آنجا تقریباً ۳۱٬۰۰۰ مایل (۴۹٬۸۸۹ کیلومتر) فاصله داشت که اگر لکس درست به خاطر داشت، از محیطِ کرهٔ زمین هم بیشتر بود.
اما او از قبل عادت کرده بود که با استفاده از مهمانخانه به هر جایی که میخواهد بهطورِمسافتی آنی منتقل شود، چه رسد به انتقالِ آنیای که برای سفر از یک سیاره به سیارهٔ دیگر در قلمرویکمکم خاستگاه تجربه کرده بود. بیشک در آن یک بار انتقالِ آنی، مسافتی بهاندازهٔ سالهای نوریِ بیشمار طی شده بود.
در نتیجه، او نسبت به پیچیدگیهای این کار بیتفاوت شده بود. اما گفتوگو بانپرسد صاحبِ میخانه او را به واقعیت برگرداند. در شرایطِ عادی، آرایهٔ انتقالِ آنی تنها یکنپرد روز در هفته فعال میشد و جایِ هر نفر دهها هزار سنگِ روح هزینه داشت.
لکس طبیعتاً چنین مبلغی را داشت. او از مدتها پیش شروع به جمعآوریِ شکلهای فیزیکیِ مختلفِ پول و اشیای قیمتی کرده بود که طبیعتاً شاملِ سکههایباشند روح، سنگهای روح، مایعِ روحی، طلا، جواهرات، چند فلزِ ارزشمندِ دیگر که در زمین یافت نمیشدند و چند واحدِ پولیِ تصادفیِ دیگر بر پایهٔ روح میشد.هزارتومانند او اینها را بیشتر از فروشگاه به دست آورده بود، هرچند برخی مبادلاتِ کوچکی که در اتاقِ گیلد راه انداخته بود نیز در این امر نقش داشتند.
از آنجا که قرار بود سفر کند، طبیعتاً النگوی فضاییاش را با هر چیزی که ممکن بود نیاز داشته باشد پر کرده بود.ساخته مسئله این نبود. مسئله این بود که... این کار برای یک آدمِ عادی لعنتی خیلی گران تمام میشد! او به یاد آورد زمانیمشکلِ که در آکادمی بود و به آن سفرِ اکتشافی رفت، گروهِ عظیمی همراهشان سفر میکردند. حتی نمیتوانست هزینهٔ انتقالِ آنهمه آدم را تصور کند.
به نظر میرسید با وجود تلاشهایش برای جمعآوریِ بیشترین اطلاعاتِ عمومیِ ممکن، هنوز در دانشِ خود کاستیهایی داشت. وقتی پرسیدمدتی چرا اینقدر گران است، صاحبِ میخانه فقط شانهای بالا انداخت و گفت شنیده برخی از منابعی که در ساختِ آرایه بهگرگِ کار میرود بهشدت کمیاب و گراناند و اغلب مصرف میشوند. اما اینکه دقیقاً چه بودند را فقط متخصصانِ واقعیِ آرایه میدانستند.
لکس در ذهنش یادداشت کرد که چند متخصصِ آرایه برای مهمانخانه استخداماینطور کند. هیچ حرفهای نبود که مهمانخانه نباید از آن سر در بیاوردمجبور و او بهعنوانِ مهمانخانهدار، باید درکِ عمیقی از همهٔ این مسائل میداشت.
لکس متوجهِ یک چیزِ بسیار مهمِ دیگر هم شد. در واقع، میشدنشیمنگاهِ گفت برای توسعهٔ مهمانخانه اهمیتی حیاتی داشت. دلش نمیخواست اعتراف کند، اما غذاییساخته که این میخانهٔ تصادفی میداد، در واقع کمی از غذای مهمانخانه بهتر بود.
اخیراً بهلطفِ تلاشهای لاکپشت و زمینهای کشاورزیِ گسترشیافته، موادِ اولیهٔ مهمانخانه مدام بهتر و بهتر شده بود، اما این کافی نبود. در بهترین حالت فقططرفی سبزیجات و میوهاش تأمین میشد، اما هیچ نوع گوشتی برای کنارش نداشت. تازه، حتی اگر موادِ اولیهٔ فوقالعادهای هم داشت، آشپزهایش با اینکه خوب بودند،هزارتومانند اما آنقدر مهارت نداشتند که هوش از سرِ آدم ببرند. اگر فقط میتوانست برای کسی که سیستمِ آشپزی دارد آگهیِ استخدام بدهد، چقدر عالی میشد؟
لکس با چنین افکاری در سر، سرانجام غذایش را تمام کرد. پس از تشکر از صاحبِ میخانه بابتِ همراهیاش، با رضایت بههمراهِ فنریر بیرون رفت. با اینکه فهمیدهسقفِ بود آرایهٔ انتقالِ آنی فقط هفتهای یک بار کار میکند، اصلاً قصد نداشت آنقدر صبر کند. توکنی که جولین به او داده بود باید برای اینکه آرایه رااستراحتی زودتر برایش روشن کنند کافی باشد، نه؟ گذشته از این، رابطهٔ خوبی با خاندانِ نوئل داشت. مطمئن بود اگر هیچ راهِ دیگری هم نباشد، میتوانند به توافقی برسند.
نیویورک، زمین
رافائل با چهرهای بینهایت جدی از راهروهای طولانی و مجللِ جدیدترین عمارتِنمیتوانست پدرش گذشت. جنگ روی زمین بهطرزِ اسفناکی پیش میرفت، اما آنها زنده بودند.طرفی با این حال، اگر شکش درست بود، این وضعیت شاید بهزودی تغییر میکرد.
وقتی بالاخره به اتاقِ پدرش رسید، زحمتِ در زدن به خود نداد و یکراست داخل پرید. میشد شاهمسافتی مارلو را دید که راحت روی صندلی لم داده بود و پیشکارش کنارش ایستاده بود و داشت نوعیخودش گزارش میداد. پیراهنی به تن نداشت، اما سینهاش پر از باندپیچی بود تا به بهبودِ زخمهای پرشمارش کمک کند.
رافائل که در آن لحظه حوصلهٔ کلمهبازی نداشت، گفت: «پیرمرد، به دردسر افتادیم.» همینطوریش هم برای زنده ماندن در این واقعیتِ جدیدش حسابی به دردسر افتاده بود. اینجا اصلاً شبیهِ آیندهای نبود کهنزند میشناخت و اگر مهارتها و بینشهایش از تمامِ نبردهایی که از آینده به یاد داشت به دادش نمیرسید، زنده نمیماند. تقریباً هر فرصتی که ممکن بود روی زمین به دست بیاورد، احتمالاً تااسبِ الان از دست رفته بود و فقط خدا میدانست که آیا تهدیدها و خطراتی که از آینده به یاد داشت اصلاً حالا پیش میآیند یا نه. یا اگر پیش بیایند، چه اتفاقی میافتد.
مارلو که پسرش را کاملاً جدی گرفته بود، پرسید: «چیمشکوکی شده؟» با اینکه دقیقاً از قدرتِ شخصیِ رافائل راضی نبود، اماسول پسرک سالهای بیشماری را در کما گذرانده بود. نمیشد سرزنشش کرد.
گذشته از این، رهبریاش در نبرد و آیندهنگری و مهارتِ بیرقیبش، او راتصور بهخودیخود شایستهٔ احترام میکرد. دیگر وقتی مردم دربارهاش حرف میزدند، او را پسرِ مارلودیگر صدا نمیزدند. او رافائل بود، در این لحظه بزرگترین ژنرالِ انسانیِ زنده روی زمین.
«اگه حدسم درست باشه، بهزودی باقدم یه حمله روبهرو میشیم. حملهای که عمراًاینطور بتونیم ازش جونِ سالم به در ببریم.»
«اوه؟ چی باعث شده این حرف روخیابانها بزنی؟ ما متحدای زیادی داریم، بعید میدونمنپرسد بذارن بدونِ کمک گرفتارِ همچین حملهای بشیم.»
رافائل سر تکان داد و گفت: «اشتباهت همینجاست. مدتیه که دارم جابهجاییِ نیروها رو زیرِ نظر میگیرم. بر اساسِ روندایی که دیدم ووسطِ سرنخهایی که جمع کردم، گمان میکنم ایزدان و هوشِ مصنوعی دربارهٔ ما به یه توافقِ ضمنی رسیدن. چون ما از موعظهٔ ایزدان توورود نیویورک حمایت نمیکنیم، براشون چیزی جز یه خاری تو چشم نیستیم. اگه بتونن از شرمون خلاص بشن، یه رقیب برای زمین کمتر میشه.»
مارلو بهجایدریایی اینکه نگرانباشد شود، لبخند زد.
«بیشتر برام بگو.»