چپتر 1420: هرگز به پرچمها باور نخواهد داشت
0لکس ناگهان گفت: «خبرِ خوب اینکه، دارم میرم به یه قلمرویدانشگاه بزرگِ جدید.» لبخندی روی صورتش نشست. انگار نه انگار که همینمقدسه چند لحظه پیش داشت دربارهٔ کشتنِ پدر و مادرِ خودش حرف میزد.
«ببین نمیدونم صدام رو میشنوی یا نه، ولی داشتم فکر میکردم خیلی وقته با کسی قرار نذاشتم، پس احتمالاً باید دوبارهکارم دستبهکار بشم. تو این قلمروی جدید، که واقعاً هیچکس من رو نمیشناسه و احتمالاً به این زودیها هم بهش برنمیگردم، میخوامدعوا پیشنهاد دادن به بقیه رو تمرین کنم. میدونم که احتمالاً آبروی خودم رو میبرم، ولی دقیقاً به همین خاطر میخوام تمرین کنم...»
پیش از آنکه لکس بتواند جملهاش را تمام کند، درخششِ نوری خیرهکننده را دید. چشمانشفکرِ بیاختیار بسته شد و در کمالِ شگفتی، حتی حسِّ روحیاش هم برای لحظهای کور شد.سلام وقتی بیناییاش برگشت، انگار داشت به شهری پررونق نگاه میکرد، هرچند نمیتوانست خیلی واضح ببیند.
با اینکه شهر ناآشنا به نظر میرسید،میآمد قلعهای در کوههای مجاور بسیار آشنا بود.داستانهایی آنجا همانجایی بود که مون را پیدا کرد.
پیش از آنکه بتواند موقعیتِ دقیقشبودم را بفهمد، صدای پژواکدارِ مون راچقدر شنید که انگار از فاصلهای دور میآمد.
«لکس ویلیامز، من حتی وقتی تو ییلدیریم گیر افتاده بودم و تنها بودم هم داستانهایی دربارهٔ اینکه آخرینمقدسه رابطهت تو دانشگاه چقدر فاجعه بود شنیدم. پس اگه دوباره به فکرِ قرار گذاشتنی، لطفاً بهخاطرِ هرچی که تولرزانش این دنیا مقدسه، عکس بگیر تا وقتی کارم تموم شد بتونم بهت بخندم. راستی، به زی هم سلام برسون.»
پیش از آنکه بتواند جواب بدهد، رؤیاداستانهایی پایان یافت و او دوباره در اتاق بودفکرِ و به مون که خوابیده بود نگاه میکرد.
انگشتِ لرزانش را بالا آورد ودور آماده بود تا حسابی مون رابودم دعوا کند، اما بعد فقط آه کشید.
«خوب بخوابی بچه.ییلدیریم وقتی بیدار شدیبودم کلی عکس برات میگیرم.»
هنوز چند ساعتی تا رفتنِ لکس به نمایشگاه مانده بود، بنابراین بهسرعت به فروشگاه تلهپورت کرد و یک دوربینِعکس پولاروید خرید؛ البته دوربینی که کاغذِ چاپش هرگز تمام نمیشد و هر عکسی که چاپ میکرد یک گنجینهٔ روحیبالا بود که تا وقتی با انرژیِ روحی تغذیه میشد، میتوانست تا ابد باقی بماند. یک دفترچهٔ یادگاری هم خرید.
پیش از رفتن، یک سلفی با پاول گرفت. پاول ازدانشگاه اینکه لکس با او عکس گرفته بود، حسابی ذوق کرد.دنیا ظاهراً پیش از آن هرگز از خودش عکس نگرفته بود.
با بازگشت به مهمانخانه، تصمیمفاصلهای گرفت چند عکسِ دیگر همگیر از برخی جاذبههای اصلیاش بگیرد.
بهعنوانِ یک برادرِ بزرگتر، مسئولیتهایش را جدی میگرفت و به همین دلیلچقدر دوباره در اتاقِ مون ظاهر شد و پیش از آنکه عکسِ دیگریبگیر از خودش و مون بگیرد، یک عینک و سبیل روی صورتِ او کشید.
به فکر افتاد همین کار را با الیزاچقدر هم بکند، اما بعد با در نظر گرفتنِ رفتارِدنیا سردی که از قبل با او داشت، منصرف شد.
سپس تمامِ عکسها را در دفترچهٔ یادگاری چسباند و پیش از آنکه همهچیز را جمع کند، زیرِ عکسها توضیح یا معرفیِ کوتاهی نوشت. از آنجا که نگرانبهت بود فاصلهای بینِ او و مون ایجاد شود، یکی از راههای جلوگیری از آن این بود که سفرِ زندگیاش را ثبت کند و وقتی مون بیدار شد،کلی آن را با او به اشتراک بگذارد. او بهطورِ کلی خیلی به دیگران اهمیت نمیداد، اما میخواست پیوندِ خواهر و برادریِ بینِ خودش و مون را حفظ کند.
اما از این حرفهای احساساتی که بگذریم، برای تعطیلات کاملاً آماده بود. نه اینکه لکسآخرین یک میلیون کارِ ریخته روی سرش نداشته باشد، اما آشنایی با جهانِ پهناور و رفتن بهکارم تعطیلات با هم منافاتی نداشتند؛ پس دلیلی نداشت نتواند هر دو را با هم پیش ببرد.
هرچه باشد، بعد از برنامهریزی برایبودم فروپاشیِ یک سازمانِ تروریستی در سطحِچقدر قلمرو، حقش بود کمی استراحت کند.
روزِ بعد، لکس، ولما وآخرین جرارد در عمارتِ نیمهشب دورِ هماگه جمع شدند و آمادهٔ حرکت بودند.
ولما با هیجانگیر پرسید: «میدونیم قرارهتنها با چی روبهرو بشیم؟»
بهطرزِ عجیبی کولهپشتی انداخته بود. هرچند لکس آنقدرویلیامز مؤدب بود که محتویاتِ کیف را بررسی نکند،رابطهت اما راحت میتوانست حدس بزند پر از دفترچه است.
«ریپلی همینجا بهمون ملحق میشه و ما رو میبره بانکِرابطهت ورسالیس، از اونجا هم میریم به قلمروی جدید. راستی، امیدوارمهرچی فضولی نباشه، ولی چرا کولهپشتی انداختی؟ مگه انگشترِ فضایی نداری؟»
«دارم، ولی لحظهٔ آخری با زی یه مروری کردیم و تمامِ انیمههای ماجراجوییاشگذاشتنی رو دیدیم. شخصیتِ اصلی همیشه قبل از اینکه راهیِ یه سفرِ طولانی وراستی پرماجرا بشه، یه کولهپشتی میندازه. این یه جور سنته، منم ازش خوشم میاد.»
این همییلدیریم برای خودشافتاده دلیلی بود.
جرارد سر تکان داد و گفت: «سنت داشتن چیزِ خوبیه. منم تصمیم گرفتم موقعِ رفتن، دستمالی رو که لیلیت بهم داده بذارمفکرِ توی جیبِ کتم. تا جایی که دستگیرم شده، شگون نداره آدم عکسِ عشقش رو توی کیفپول یا کلاهش نگه داره؛ یه چیزیاتاق تو مایههای بالا بردنِ پرچمِ مرگ یا همچین چیزایی. با این حساب، یه دستمال برای اینکه توی سفر به یادش باشم ایدهٔ خوبیه.»
لکس دوربینِ پولارویدش را بیرون آورد و گفت: «بامزهست که شماها دارین این کاراشنیدم رو میکنین. از قضا، منم دارم یه آلبوم از سفرهام برای خواهرم درست میکنم. فکربخندم کنم اگه همینطوری ادامه بدم، اینم برای خودش یه جور سنت بشه. میخواین عکس بگیریم؟»
جرارد و ولما ازداستانهایی خدا خواستند، برای همین هرفاجعه سه جلوی عمارت ژست گرفتند.
ولما نگاهی به عکس انداخت وتنها گفت: «باید از این دوربینها بهفاجعه مهمانهایی که برای قرارمدار میان مهمانخانه بدیم.»
لکس لبخندی زد و گفت:فاصلهای «میبینی؟ هنوز راه نیفتاده، داریمگیر ایدههای جدید برای مهمانخانه میدیم.»
ریپلی دواندوان از دور بهسمتشان آمد وتنها گفت: «همگی اینجایید! ببخشید معطل شدید! اگهشنیدم همه آمادهن راه بیفتیم؟ دیگه جای موندن نیست.»
جرارد تأیید کرد: «بله، بریم.»
لکس دستِ خودش نبود و برای این سفر هیجان داشت، هرچند راستشفاجعه را بخواهید، نمایشگاه روی کاغذ جای ایدهآلی برای تعطیلات نبود. با اینکارم حال، خیلی وقت بود که صرفاً برای تفریح چنین کاری نکرده بود.
خوب شد که لکس به بالا بردنِ پرچمِ مرگ اعتقادی نداشت،افتاده وگرنه چهبسا این شروعِ بیش از حد دوستانه و شادِ سفر راگذاشتنی پرچمی برای اتفاقاتِ شومِ بعدی میدانست. بله، چه خوب که اعتقاد نداشت.