چپتر 919: معبدِ درونی
0لکس کمی نفسنفس زد و دستِ راستش را در هوا تاب داد، گوییعجیب میخواست عضلاتش را کش بیاورد. «تیغهٔ دوزخ» یک حملهٔ واحد نبود، بلکه مجموعهایهنگامِ از شش حمله بود که هر کدام عنصرِ آتش را به ضربه میافزود.
ضربهای که لکس در آن لحظه به کار بست، تنها حملهٔ دوربردی بود کهخوانده تا آن زمان آموخته بود. تسلط بر آن بدونِ دانستنِ دستکم کمی نیتِ شمشیرِگفت پایه ممکن نبود، چرا که برای پیش بردنِ حمله به این نیت تکیه داشت.
از آن شش حمله، لکس بیدرنگ سهتقریباً تای اول را آموخت، انگار که برایشتیغه کاملاً طبیعی بودند. اما سه تای بعدی...
لکس به مطالعه عادت داشت. در خانه درس خوانده بود و بعد به دانشگاه رفت.متفاوتی پس از اینکه تزکیهگر شد، همهچیز را مطالعه کرد، چرا که میدانست در آنها پایهای ندارد.دستورالعملها حتی میشد گفت در یادگیری مهارت دارد، بهویژه حالا که مغزش چند بار ارتقا یافته بود.
اما او به مطالعهٔ مفاهیمِ ملموس عادت داشت. ریاضی، علوم، برنامهنویسی و چیزهایی از این دست خواندهتوضیحاتِ بود. لعنتی، حتی هنر و موسیقی هم تقارن و الگو داشتند، پس با اینکه هرگز زیاد سراغشانپایانِ نرفته بود، میتوانست درکشان کند. با این حال، سه حرکتِ آخرِ «تیغهٔ دوزخ» ماجرای کاملاً متفاوتی بود.
برخلافِ سه حرکتِ نخست که تنها به سطحِ خاصی از مهارتِ شمشیرزنی، نیتِ شمشیر و فن تکیه داشتند، این سه حرکتِ آخر عجیبآنها بودند و بر چیزهایی استوار بودند که لکس نمیتوانست درک کند. توضیحاتِ فن تقریباً فلسفی بود و دستورالعملها شاملِ مفاهیمی میشد مانندِ احساساتِدست تیغه هنگامِ شعلهکشیدنِ آتشِ درونش، یا در نظر گرفتنِ آغاز، میانه و پایانِ یک دوزخ بهعنوانِ موجودی زنده که شرارتهای دنیا را میبلعد.
لکس توضیحات را چند بار خواند وتقریباً بعد دوباره از کاساندرا پرسید، فقط برایتیغه اینکه مطمئن شود مترجمش خراب نشده است.
واکنشِ او برای کاساندرا جالب بود و انگار از اینکه بالاخره چیزیحرکتِ پیدا شده که لکس در آن به مشکل بخورد، نفسِ راحتی کشید.عجیب به گفتهٔ او، اگر همهچیز خیلی راحت به دستش میرسید، ارادهاش سست میشد.
پس تسلط بر سه حرکتِ باقیمانده باید فعلاً منتظر میماند. اینطور نبود که لکس با به کار بستنِ فنون در نبرد ناآشنا باشد، اما فنونی که تا آنآتشِ زمان استفاده کرده بود کموبیش سرراست بودند. یا جلوی ضربهای را میگرفتند یا به چیزی ضربه میزدند. به نظر میرسید فنِ «دستانِ نفوذناپذیر» تنها استثنای این قاعده باشد، چراپیدا که وقتِ استفاده کاملاً به چیزِ دیگری تبدیل میشد. اما به دلایلی، هنگامِ اجرای فنونِ شمشیر نوعی مقاومت احساس میکرد. گمان میکرد شمشیرِ درونِ روحش مسببِ این ماجرا باشد.
لکس علاوه بر «تیغهٔ دوزخ»، یک فنِ دفاعیِ شمشیر به نامِ «نگهبانِ استوار» را هم آموخته بود، امااینکه برخلافِ «تیغهٔ دوزخ»، توانست تماموکمال بر آن مسلط شود. انگار حتی با از بین رفتنِ «آغوشِ شاهانه»، هنوز همارتقا تحتتأثیرِ آن بود، چرا که جملاتِ مبهم و فلسفی اصلاً مانعش نشدند؛ چیزی که مایهٔ تأسفِ فراوانِ کاساندرا شد.
لکس شمشیر را کنار گذاشت و بیرون رفت. مرحلهٔ بعدی، هفتمینمفاهیمی امتحانش بود. اگر رع در چند دقیقهٔ آینده لایهها را نمیشکافت،میانه لکس سرانجام پس از گذراندنِ امتحانِ بعدی با او روبهرو میشد.
مضطرب نبود، اما قضیه را کاملاً جدی میگرفت.میتوانست کاساندرا به او گفته بود که رع دارد بهسرعتنخست قدرتش را پس میگیرد، که اصلاً نشانهٔ خوبی نبود.
وقتی از تالارِ آزمون بیرون آمد، دید ظاهرِ معبد بهکلی عوض شده است. راهروها دیگر عظیم و پهناور نبودندفلسفی و در عوض بیشتر شاهانه و در عین حال دنج به نظر میرسیدند. هیچ نقاشی یا تزئیناتی روی دیوارهاشرارتهای نبود، اما لکس حس میکرد این باشکوهترین تالاری است که تا به حال در آن بوده، هرچند نمیدانست چرا.
تنها با نفس کشیدن در آن هوا جانِ تازهای گرفت و انگار رنگهای ملایم و پاستلیِ دیوارها ذهنشاینکه را آرام میکرد و حسِ خنکی به او میداد. حس میکرد تنش تنها با ایستادن در آنجا دارد نامحسوسارتقا قویتر میشود و تزکیهاش هم بالا میرود. و از همه مهمتر... حس میکرد خودِ روحش هم دارد قویتر میشود!
لکس بیاختیار گفت: «وای...» و بعدتوضیحاتِ با تعجب متوجه شد که صدایشمانندِ فرق کرده است! یکجورهایی... بهتر شده بود.
کاساندرا گفت: «الان داری واردِ بخشهای داخلیِ معبد میشی. فقط از همین تعجب نکن. منظورممتفاوتی از بخشِ داخلی این نیست که داری به هستهٔ معبد میرسی، فقط با توجه به موقعیتت،دستورالعملها رسیدی به یه گوشه از معبد که یهکم بهتر چیده شده. بیا، وقت رو تلف نکنیم.»
لکس به دنبالِ کاساندرا راه افتاد و تنها با چند قدم حس کردعجیب هر چه انرژی تا به اینجا مصرف کرده بود، دوباره پر شده است. هرشعلهکشیدنِ قدمِ بعدی که برمیداشت به او انرژیِ مازاد میداد، انگار که داشت تقویتش میکرد.
بیاختیار پرسید:آموخت «چرا صدامبرایش فرق کرده؟»
«بهخاطرِ چیزی به اسمِ اِتِره. در کنارِ الوهیت، یکی از خالصترین انواعِ انرژی محسوبتیغه میشه. تو سطحِ تو نیازی نیست نگرانش باشی. صدات... این فقط بهترین نسخه ازدنیا صدای توئه که میتونی بهش برسی. و فقط در حضورِ اِتِر میتونه وجود داشته باشه.»
از چشمِ لکس دورهرگز نماند که صدای کاساندرامیتوانست هیچ تغییری نکرده بود.
وقتی سرانجام به ورودیِ آزمونِ بعدی رسیدند، لکس جامهارتِ خورد. هالهای بهشدت آشنا را از در حس کرد. داشتفلسفی از خودش اقتدارِ اژدها ساطع میکرد! هرچند هاله ضعیف بود.
کاساندرا گفت: «این هاله اینجاست تا بقیه رو ازبعدی دستکم گرفتنِ این آزمونها منصرف کنه. اصلاً آسون نیستن.اینکه این یکی رو جدی بگیر، وگرنه سالم ازش بیرون نمیای.»
لکس سر تکان داد و از درهایی گذشت کهدستورالعملها انگار با نزدیک شدنش خودبهخود باز میشدند. یکجورهایی حسدرونش میکرد درها دارند به چیرگیِ او واکنش نشان میدهند.
محوطهٔ آزمون هم متفاوت به نظر میرسید. لکس بهجای یککند میدانِ کوچک درونِ اتاقی در بسته، خودش را ایستاده درمهارتِ وسطِ ورزشگاهی عظیم دید، هرچند هیچ تماشاچیای در کار نبود.
خورشید درست بالای سرشان بود و نشان میداد وسطِ ظهر است، وآخر دودِ محوی که از زمین بلند میشد به لکس میگفت آنجا احتمالاًاحساساتِ بهشدت سوزان است. با این حال او حتی احساسِ گرما هم نمیکرد.
یک زره روبهرویش ظاهر شد، هرچند این یکی چندبعدی اینچی از قبلی بلندتر بود و بسیار ترسناکتر از آنتزکیهگر هم به نظر میرسید. تقریباً شبیه یک اژدهای انساننما بود.