چپتر 1375: واقعاً بد
0وقتی انتقالِ آنی با موفقیت انجام شد، لکس دید درعظیمی مردابی ایستاده و ابرهای تاریکی بالای سرش جمع شدهاند. صدای رعدنکته در دوردست غرید و تاریکی را از حسِّ شومی لبریز کرد.
انرژیِ روحیِ این مکان، هر جا که بود،اما غلظتی در حدِّ یک سیارهٔ ۳ ستاره داشت؛پیدا بنابراین نه چندان استثنایی بود و نه پیشپاافتاده.
لکس حسِّ روحیاش را بیرون داد و فهمید هیچچیزِ جالبتوجهیموشکافیِ در آن حوالی نیست؛ قویترین موجودِ آن منطقه جانوری تمساحمانندعادی در عالمِ نوزادِ روح بود که در آب خوابیده بود.
در ظاهر، این مکان هیچ ویژگیِ خاصی نداشت.نداشت اما از آنجا که لکس با دقت وچیزی موشکافیِ ویژهای در حالِ بررسی بود، چیزی پیدا کرد.
در محدودهٔ حسِّ روحیاش، بخشِ خاصی وجود داشت که کاملاً عادی به نظر میرسید. گوشهٔجهان معمولیای از مرداب بود که آب در آن جریان داشت و باد میوزید، چند جانورِمیشد کوچک در آن رفتوآمد میکردند و چند لانهٔ حشرات در آنجا جا خوش کرده بودند.
همهچیز کاملاً پیشپاافتاده بود، جز یکخاصی نکتهٔ ساده. در این بخش، گلِ سیاهیحالِ روییده بود که لکس آن را شناخت.
«نیلوفرِ آغشته به یین» بود؛ گیاهِ بسیار نادری که پرورشِموشکافیِ مصنوعیاش دشوار است. این گل حاویِ مقدارِ عظیمی انرژیِ یینعادی بود؛ یکی از انواعِ بیشمارِ انرژی که در جهان وجود داشت.
خودِ انرژیِ یین نبود که آن را خاص میکرد، بلکه نکته اینجا بود که این انرژیِ یینپیدا به هیچ پلیدی یا بدخواهیِ تهنشینشدهای آلوده نبود. از این گذشته، انرژیِ یین معمولاً در مکانهایی جمع میشدمیکردند که مرگومیرِ فراوانی در آن رخ داده بود، چرا که محصولِ جانبیِ متلاشی شدنِ روحها به شمار میرفت.
مکانهایی با غلظتِ بالای انرژیِ یین، پیوندی ناگسستنی با دوزخها، شکنجهٔ روح، اشباح، روحها و بهطور کلی هر چیزِمیکرد شومی داشتند. با این حال، نیلوفرِ آغشته به یین این انرژی را در خود داشت بیآنکه هیچ ارتباطی باشدنِ مرگ یا روحهای پوسیده داشته باشد، و همین موضوع آن را به منبعی بسیار خالص از این انرژی تبدیل میکرد.
از قضا، این گل یکی از همان اقلامی بود که پاول گفتهویژهای بود در فروشگاه پیدا نمیشود. حرفش منطقی بود، چون این گل درگوشهٔ شرایطِ عادی در گلخانه رشد نمیکرد و باید در طبیعت برداشت میشد.
چنین گلی با وجودِ کمیابی و کاربردِ فراوان، بهندرت در انبارها ذخیره میشد، چرا که تقاضایش همیشه ازوجود عرضه بیشتر بود. لکس به ادعای پاول مبنی بر نداشتنِ این گل شک نکرده بود، اما حالا کهخوش گل درست جلویش سبز شده بود، کاملاً پیدا بود که این نشانهای برای کشاندنِ او به این مکان است.
لکس در حالی که هوشیاریاش را حفظ کرده بود، بهسمتِ گل رفت، اما با هیچبررسی خطری روبهرو نشد. با رسیدن به گل، بهراحتی آن را چید و با استفاده از یکچند فنِ روحی مُهرش کرد تا طراوتش را از دست ندهد و برای استفادههای بعدی سالم بماند.
تصادفاً، یا شاید هم نه چندان تصادفی، بهمحضِ چیدنِ گل، چشمش به شکافی در یکی از درختانِنبود مجاور افتاد؛ شکافی که به نظر میرسید به تونلی در زیرِ زمین راه دارد. از قضا، لکس نهمحصولِ میتوانست این شکاف را با حسِّ روحیاش تشخیص دهد و نه غرایزش به وجودِ آن واکنشی نشان میدادند.
«اصلاً هم مشکوک نیست.» لکس این را زمزمه کرد و همزمان به داخلِ سوراخ پرید؛ کاملاً آماده بود که این یکجورعادی تلهٔ پیچیده باشد. هر چه باشد، او اخیراً چندان هم بیسروصدا عمل نکرده بود و با اینکه فروشگاهِ بینهایت ادعا میکرد سازمانیبخش بیطرف است و فقط روی تجارت تمرکز دارد، چه کسی میتوانست بگوید نیرویی بهشدت قدرتمند نمیتواند آنها را تحتِ تأثیر قرار دهد؟
از سوراخ پایین سُرید و واردِ اتاقی شد، اما با این کارحالِ بهوضوح از نوعی آستانه گذشت که باعث شد حالتِ چهرهاش عوض شود. وقتیمرداب سر بلند کرد، همانطور که انتظار میرفت، دیگر خبری از مسیرِ پایینآمدن نبود!
این اتاق، هر چه که بود، اثرِ منزویکنندهای داشت که تا به حالویژهای شبیهش را حس نکرده بود! شبیهِ آرایهٔ محافظتیِ سطحِ سرنوشت در مهمانخانه بودمعمولیای که حتی میتوانست جلوی دسیسههای خودِ سرنوشت را هم بگیرد، اما بسیار قدرتمندتر!
داخلِ این اتاق، لکس دید ارتباطش با هر چیزی بیرون از آن قطع شده است! میتوانست حس کندخاص کارمایش، با تمامِ پیچیدگیاش، ناگهان آزاد شده است. باری نامرئی از دوشش برداشته شده بود؛ بارِ کارمای نامتعادلش.جانبیِ با این حال، این رهایی تنها موقتی بود، چرا که با خروج از اتاق، آن عدمِ تعادل بازمیگشت.
لکس همچنین متوجه شد ارتباطاتِ بیشمارِ دیگری که با کلِ جهان داشت، ارتباطاتی که درکشان نمیکردپیدا یا حتی از وجودشان خبر نداشت، قطع شدهاند. پیشتر هرگز متوجهشان نشده بود، چون بهاندازهٔ عمرِکوچک خودش قدمت داشتند. تنها اکنون و در غیابشان بود که میفهمید اصلاً از ابتدا وجود داشتهاند.
فهمید یکی از آنها، ارتباط با سرنوشتِ نژادِ انسان است. چه خبر داشت چه نه، چه میخواست چه نمیخواست، ناگزیر بانظر نژادِ انسان پیوند خورده بود. این پیوند تنها در بازخوردی که از طیفِ عروجِ هستی میگرفت نبود، بلکه در چیزی کهبخش خودش به آن میافزود نیز وجود داشت، بماند که چیزِ بسیار عمیقتری هم در کار بود که هنوز نمیتوانست درکش کند.
با این حال، این تنها یکی از تأثیراتِ نامرئیِ فراوانیآنجا بود که با ورود به این اتاق، ناگهان از رویوجود دوشش برداشته شده بود. اما همهچیز هم اینقدر خوشایند نبود.
در میانِ ارتباطاتِ فراوانی که از دست داده بود، ارتباطش با جک هم قطع شده بود!خودِ با اینکه لکس و جک یکی بودند و همیشه از وجود و تجربیاتِ هم خبر داشتند،فراوانی از لحظهای که لکس پا به این اتاق گذاشت، دیگر نمیتوانست ارتباطش را با جک حس کند!
با توجه به اینکه آنها بهجای دو موجودِ مجزا، بخشیدقت از یکدیگر بودند، این قطعیِ ارتباط بهشدت نگرانکننده بود. با اینعادی حال، حتی این موضوع هم در صدرِ نگرانیهای لکس قرار نداشت.
نگرانکنندهترین و مهمترین ارتباطی که ازنداشت دست داده بود، ارتباط با جکحالِ نبود، بلکه ارتباط با قلمروی نیمهشب بود!
با اینکه سیستم هنوز درونش بود، ارتباطِ بینِ سیستم وآنجا قلمروی نیمهشب قطع شده بود! کار به جایی رسیده بودوجود که حتی اگر میخواست، نمیتوانست بهطورِ خودکار به قلمرو برگردد!
مری ناگهان روبهرویشنادری ظاهر شد؛ حالتِدشوار چهرهاش بهشدت جدی بود.
«فکر کنم نیازی نباشههیچ این رو بهت بگم،اما ولی اوضاع واقعاً خرابه.»