چپتر 909: شنا
0لکس با تمامِ توانش آخرین ظرفِ پودینگ را روی میز کوبید و آروغی از سرِ رضایت زد و لبخندِ گشادپایان و شکلاتیاش تمامِ صورتش را پوشاند. آخرین بار کی آروغ زده بود؟ حتی نمیتوانست به یاد بیاورد، چون از آنجای دست چیزهایی نبود که کسی معمولاً به آن توجه کند، اما مطمئن بود بیش از چند سال از آن میگذشت.
اما با وجودِ تمامِ این رضایت، غذا هنوز تمام نشده بود. دیروز چایِ گیاهیاش را از دست دادهانتظار بود، برای همین امروز پیش از آنکه برای پیادهروی بیرون برود، چای را زودتر برایش آوردند. اما مهمترفیلمِ از آن، هنوز یک چیزِ دیگر باقی مانده بود که میتوانست این وعده را به بهترین شکل پایان دهد.
با اینکه رگهای از هیجان و انتظارتجربهٔ در وجودش بود، لکس خودش را کنترل کردانگار و همانطور که چایش را مینوشید، چهارزانو نشست.
وقتی کاسهٔ کوچکِ بخارآلود را برداشت، خودش را جای شخصیتِغنی اصلیِ یک فیلمِ کونگفو تصور کرد. طعمش طراوتبخش بود، اما تهمزهٔمیشدند تلخ و ملایمی داشت که تا چند لحظه در دهان میماند.
در حالتِ عادی لکس از طعمِ تلخ خوشش نمیآمد، اماآوردند پس از تجربهٔ آنهمه طعمِ غنی از غذاهایی که خورده بود،دهد این تلخی حسِ خوبی داشت. انگار پرزهای چشاییاش داشتند پاکسازی میشدند.
چایش را با حوصله نوشید و در واقع وقتی کارش تمام شد، مدتی به مراقبهاینکه نشست. مثلِ دیروز احساسِ پُری نمیکرد؛ عجیب بود، چون امروز غذای بیشتری خورده بود. یا کیفیتِبخارآلود غذا مثلِ قبل نبود که لکس بهشدت بعید میدانست، یا ظرفیتِ خودش امروز بیشتر شده بود.
بههرحال، وقتی لکس چشمانش را باز کرد، آخرین قلمِ امروزش را دید. برای تکمیلِ غذایش، تنها یک سیگارِ برگ باقی مانده بود.نوشید در حالتِ عادی، لکس از کشیدنِ سیگارِ برگ بلافاصله بعد از یک وعدهٔ سنگین خودداری میکرد—نه اینکه کلاً زیاد سیگار بکشد. اماباز امروز، چون کاساندرا این سیگار را به او داده بود، آن را میکشید. بالاخره بهعنوانِ یک شاگرد، باید به حرفِ معلمش گوش میداد.
با لمسی ملایم سیگار را برداشت ونمیآمد براندازش کرد؛ رنگِ ماهاگونیِ تیرهاش نشان ازحسِ مهارتِ بینظیری داشت که صرفِ ساختنش شده بود.
با دقت بستهبندی را باز کرد و جایزهٔ پنهانِ درونش را بیرون آورد. انگشتش را درمیتوانست طولِ سیگار کشید تا بافتش را زیرِ پوستش حس کند، و بعد آن را زیرِ بینیاشمینوشید برد تا بویش را بکشد. حتی غیرسیگاریها هم باید اعتراف میکردند که بوی سیگارِ برگ عالی است!
وقتی کارِ تحسینش تمام شد، سرِ سیگار را با برشی تمیز و دقیق برید و با استفاده از قوطیکبریتِ همراهش،خودش شعلهای روشن کرد و سیگار را با آن نوازش داد. یک آدمِ خبره میدانست که برای چنین چیزهایی نباید ازطراوتبخش فندک استفاده کرد، و او هم بهعنوانِ کسی که فیلمِ «هلبوی» را دیده بود، به این دانشِ مقدس دست یافته بود.
با پیچوتاپ خوردنِ حلقههای دودِ خوشبو، او اینآنهمه لحظه را در آغوش کشید؛ سمفونیای از حواس کهچشاییاش در انتظارِ سفرِ بینظیرِ پیشِ رو در هم میآمیختند.
با اولین پُکی که زد، لکس احساسِ لذتِ فوقالعادهای کرد.غنی طعمهای پیچیده، نتهای غنیِ چرمِ کهنه و بلوطِ برشته، ادویههایپاکسازی غریب و رگههای محوِ شیرینی، همگی تجربهای فراموشنشدنی را رقم زدند.
لکس چشمانش را باز کرد و آمادهچای شد کامِ بعدی را بگیرد، اما دیدباقی سیگار برگِ توی دستش خاکستر شده است!
لکس جا خوردآوردند و بیاختیار پرسید:دیگر «چی- الان چی شد؟»
کاساندرا که آواتارش معلوم نبودخوشش کِی کنارش ظاهر شده، گفت: «اونخورده ترکیبِ خاص برات خیلی سنگین بود.»
«سه ساعتِ گذشته رو داشتی همون کامِ اول رو هضم میکردی. ولی حتی اگه فقط یه کام گرفته باشی هم هدر نرفته. هدف ازواقع این سیگار برگ در واقع اینه که بخشی از تزکیهت رو تبخیر کنه و یهکم اونو عقب برونه، تا اینجوری بنیانت رو قویتر کنه. کشیدنِتکمیلِ مقدارِ بیشتری ازش، تو سطحِ تو، بیشتر از اینکه برات سود داشته باشه ضرر داشت. همین الانش هم تا جایی که میتونستی ازش فایده بردی.»
«تزکیهت که داشت یهکم زیادی سریع رشد میکرد، مهار شد. اینطوری، تزکیهت فقط وقتی ما بخوایم بالاوعده میره، نه تو هر فرصتِ تصادفی. حالا بیا، دنبالم راه بیفت. امروز بهجای قدم زدن، میری یهکمنشست شنای سبک میکنی. همزمان، فنی رو برات توضیح میدم تا تو خواب از غیبگویی در امان بمونی...»
کاساندرا همانجا آموزش را شروع کرد و همزمان او را به بخشِ دیگری از معبد برد. فن دو بخشوجودش داشت، یکی فعال و دیگری غیرفعال. او اول باید بخشِ فعال را یاد میگرفت و هر بار پیش ازتصور خواب به کار میبست. در همین حین، باید بخشِ غیرفعال را مطالعه میکرد و سرِ فرصت به درکِ آن میرسید.
اساسِ فن این بود که کنترلِ سفتوسختی روی تواناییهای مختلفش داشته باشد تا وقتیخوبی خواب است، خودبهخود فعال نشوند. در عمل کمی پیچیدهتر بود، اما لکس نمیدانست چرااحساسِ مدام تصور میکرد دارند نسخهٔ تزکیهایِ خیس نکردنِ رختخواب را به او یاد میدهند.
خجالتِ ناشی از همین فکرطعمِ کافی بود تا انگیزه پیدا کندغذاهایی و فن را کاملاً جدی بگیرد.
دلیلِ اینکه از او خواستند فن راچای حینِ شنا تمرین کند، این بود کهباقی بتواند مهارِ تواناییهایش را در محیطی ناآشنا بسنجد.
فن برای کسی که بارها ذهنش را تقویت کرده بود چندان پیچیدهشکل نبود، برای همین توانست مفهومِ پایهایِ آن را نسبتاً راحت درک کند.چایش حالا تنها کاری که باید میکرد این بود که حینِ شنا تمرین کند.
درست مثلِ دشتِ گلِ دیروز، محلِ تعیینشده برای شنایش هم فوقالعادهخورده بود. منظرهای بینهایت تماشایی داشت و آبِ خنک و طراوتبخشش پرنوشید از ماهیهای کوچکِ رنگارنگ و جالبی بود که دوروبرش شنا میکردند.
هیچکدامشان تهاجمی نبودند و بیشترشان آنقدرخوشش رفتارِ دوستانهای داشتند که وقتی از کنارِتلخی خانهشان شنا میکرد، میآمدند و تماشایش میکردند.
در پایان، لکس احساسِ سبکی و راحتی میکرد، انگار استرسی رامهمتر که ناخودآگاه با خود حمل میکرد رها کرده بود. با علم بهرگهای اینکه حالا یک خوابِ راحتِ شبانه در انتظارش است، بیاختیار لبخند زد.
تمرین همیشهبرایش باید همینقدرمهمتر آرامبخش باشه.
جایی در آن دوردست، کاساندرا داشت او راآنهمه با دقت تماشا میکرد و آخرین ریزهکاریهای تمرینِپرزهای جهنمیای را که در انتظارش بود، آماده میکرد.