چپتر 1108: نمو
0سرانجام پس از مدتی طولانی، لکس فهمید چرا دریای هستی برای هر چیزی کهیادِ با آن تماس پیدا میکرد اینقدر خطرناک بود. اینطور نبود که دریا همه را بکشدخوبی یا هرچه را لمس میکرد از بین ببرد. بلکه همهچیز را در خود ادغام میکرد.
دریای هستی مایع به نظر میرسید، اما در حقیقت کاملاً موجودیتی از نوعِ خودش بود. نمیشد آن را جامد، مایع، گاز،ماهیتِ پلاسما یا هر چیزِ دیگری که لکس با آن آشنا بود طبقهبندی کرد، زیرا جوهرهٔ رقیقشدهای از چیزی بود که واقعیتگذشته را میساخت. اساساً، در کنارِ انرژی آشوب، دریای هستی همان چیزی بود که قلمروی نیمهشب برای ساختنِ خودش از آن استفاده میکرد.
تنها و تنها زمانی که تمامِ دریایاولین هستی مصرف میشد، قلمروی نیمهشب سرانجام ازبهترین مرحلهٔ بسیار اولیهٔ شکلگیریِ خود خارج میشد.
لکس از طریقِ آزمایشِ فنی که به او اجازه میداد نسخههای بدلِ موقتِ زیادی بسازد، به ویژگیهای مختلفِ دریای هستی پی برد. این نسخهها تاماهیتِ زمانی که کشته میشدند یا انرژیشان ته میکشید، در محدودهٔ خاصی قابلکنترل بودند. این بدلها در واقع هیچ بخشی از روحِ لکس را در خودهنوز نداشتند، بنابراین ترسی از مرگشان نداشت و به همین دلیل یکی از اولین کارهایی که با بدلش کرد، فرستادنِ آن برای شنا در دریا بود.
بدل بسیار ضعیفتر از لکس بود و در بهترین حالت میتوانست به ۱٪ از قدرتِ او برسد، به همین دلیل لکس تقریباً انتظار داشت بدلش در دم بمیرد. اماخوبی این اتفاق نیفتاد. در عوض، میتوانست حس کند که بدلش در دریا ادغام میشود و به مقدارِ بیشتری از ماهیتِ دریای هستی تبدیل میگردد. این موضوع تا حدودی لکس رااصلاً به یادِ معجونِ فرسایشِ هستی میانداخت که چیزهای دیگر را جذب میکرد تا مقدارِ بیشتری از خودش بسازد. اما در این مورد، دریا بسیار گزینشیتر و بسیار قویتر عمل میکرد.
با این حال، لکس میتوانست در برابرِ این ادغام مقاومت کند که تمرینِ خوبی بود و گذشته از آن، بهراحتی دفاعش را تقویت میکرد. لکس هنوز نفهمیدهمعجونِ بود چطور در طولِ تزکیهاش مقداری از دریا را جذب کند. امیدوار بود این کار قدرتِ عظیمی به او بدهد، اما هنوز ممکن به نظر نمیرسید. با توجهبدهد به اینکه لکس تا الان دو تکه رزین جذب کرده بود، اینکه نمیتوانست دریا را جذب کند باعث شد فکر کند شاید دریا در سطحی کاملاً متفاوت باشد!
یا اینکهمرگشان اصلاً قابلجذب نبود.دلیل گمانهزنی بیفایده بود.
ماهیِ کوئیِ غولپیکری در حالیفرستادنِ که سرش را از دریاحالت بیرون میآورد، گفت: «صبحبهخیر لکس.»
لکس بیتوجه به حسِّ کمیکند ناخوشایندی که ماهی به اوتبدیل میداد، جواب داد: «صبحبهخیر نمو.»
بعد از اینکه لکس فهمید دریا چیست، واقعاً کنجکاو شد که هیولاهایی که میتواننداتفاق در آن شنا کنند چه هستند! همانطور که مشخص شد، هر یک از آنها موجوداتیمیانداخت بهشدت منحصربهفرد بودند که در شرایطِ مناسب میتوانستند رشد کنند و بهطرزِ وحشتناکی قدرتمند شوند.
تنها دلیلِ اینکه لکس این را میدانست این بود که مری که حالاضعیفتر میتوانست بخشِ بیشتری از دانشش را به اشتراک بگذارد، دربارهشان میدانست. این موضوعِکند مهمی بود، چون حتی پل هم هیچ ایدهای نداشت که آنها چه هستند.
اما مری به او اطمینان داد که آنها مشکلی ایجاد نخواهند کرد، چرا کهتقریباً بیشترشان با مصرف شدنِ دریای هستی بهطورِ طبیعی از بین میرفتند. لکس زیاد اهمیتیموضوع نمیداد، جز این واقعیت که او و نمو دوستانِ خوبی برای هم شده بودند.
ماهیِ بیچاره بهطرزِ باورنکردنیای تنها بود، چون هرگز با موجودِ زندهٔ دیگری روبهرو نشده بود. این بهخاطرِ زندگی در دریایجذب هستی نبود، بلکه به این دلیل بود که بهطورِ طبیعی هالهای از خود ساطع میکرد که چهبسا بارها قویتر ازامیدوار هالهٔ اژدهایان بود! حتی با وجودِ اینکه مهمانخانه هالهاش را سرکوب میکرد، باز هم موفق میشد حسِّ ناخوشایندی به لکس بدهد.
لکس سعی کرده بود هالهاش را بیرون از مهمانخانه تجربه کند و برای اینکه ازنیفتاد هم نپاشد، مجبور شده بود به چیرگی تکیه کند. در حضورِ آن، لکس فشاری شبیه بهدیگر فشارِ موجوداتی حس میکرد که در طیفِ عروجِ هستی از او بالاتر بودند، اما بسیار شدیدتر.
طبیعتاً با توجه به شرایطِ خاصِیکی ماهی، لکس آن را اسکن کردهبدل بود و ناگهان همهچیز بسیار منطقیتر شد.
نام: نمو
سن: ۱۸٬۰۰۱
جنسیت: ~
جزئیاتِ تزکیه: اوجِ عالمِ نوزادِ روح
گونه: فرمانروای کوئیِ آسمانی
سطحِ اعتبارِ مهمانخانهٔ نیمهشب: ۱
ملاحظات: فرمانرواها میتونن مجانی تو مهمانخانه بمونن. حتی فکرِ پول گرفتن ازش رو هم نکن!
نمو یک فرمانروای دیگر بود، هرچند چون هرگز موجودِ زندهٔ دیگری را ندیده بود، حتی از لاکپشت هم که از نظرِ فنیمیشود یک بچه به حساب میآمد، بسیار سادهتر و بیریاتر بود. از آنجا که تنها کاری که در عمرش کرده بود شنا در دریایخوبی هستی بود، نمو هیچ هوس یا خواستهای نداشت. هیچچیز نمیخواست و حتی نمیفهمید خواسته یعنی چه. در واقع، اصلاً هیچ فکرِ پیچیدهای نداشت.
فقط از اینکه با لکس آشنا شده بود و موجودِ زندهٔ دیگری وجود داشت که میتوانست با او حرف بزند،جذب خوشحال بود. با توجه به اینکه نمو چقدر معصوم و پاک بود، لکس میخواست او کارمندِ مهمانخانه شود و همانجاامیدوار بود که چیزِ جدیدی دربارهٔ سیستمها یاد گرفت. آنها مطلقاً از محدود کردنِ فرمانرواها به هر شکلی سر باز میزدند!
لاکپشت از همان اول چون خودش میخواست کارمند شده بود وانتظار اگر روزی تصمیم به رفتن میگرفت، سیستم مطیعانه او را ازتبدیل تعهداتش آزاد میکرد و برایش در مسیرِ آیندهاش آرزوی موفقیت میکرد!
لکس بالاخره داشت میفهمید فرمانرواها در واقع چقدر خطرناکاند، اما چیزی که نمیفهمیدضعیفتر این بود که چرا ماهی چنین هالهٔ قدرتمندی داشت در حالی که لاکپشت اینطورمیشود نبود. اما این سؤالی بود که هیچکس نمیتوانست به آن جواب دهد، حتی مری.
لکس با احتیاط نوکِ پاهایش را دربدل دریای هستی فرو برد و پرسید: «بازتقریباً هم رفتی با آبیِ کوچولو شنا کنی؟»
آبیِ کوچولو دیگر آنقدرها هم کوچولو نبود و حسابی قدرتمند هم شده بود. اما فارغ از اندازه و قدرتش، هنوز مثل یک بچه رفتار میکرد و به همین دلیل اوگذشته و نمو فوراً دوستانِ خوبی برای هم شدند. با توجه به اینکه آبیِ کوچولو میتوانست دریای هستی را تحمل کند و تا زمانی که در محدودهٔ مهمانخانه بودند میتوانست کنارِقابلجذب نمو بماند، این دو اغلب با هم به شنا میرفتند. فنریر که اغلب حس میکرد کنار گذاشته شده، چون نمیتوانست واردِ آب شود، فقط میتوانست روی ساحل زانوی غم بغل بگیرد.
نمو جواب داد: «امروز نه.بهترین ظاهراً زی امروز کنسرت داره،تقریباً برای همین سرش با اون گرمه.»
«آها، کنسرت، درسته. خب، حتماً تو هماولین کنسرت رو از روی صفحهٔ تصویر تماشابهترین کن. دلیلی نداره حس کنی کنار گذاشته شدی.»
«تماشا میکنم، ولی اول میخواستمفرستادنِ ببینم امروز همون روزیه کهحالت میتونی واردِ دریا بشی یا نه.»
لکس به شلوارش که آرامآرام داشت با دریا ادغام میشد نگاه کرد و گفت: «تا اینجا کهمیانداخت به نظر مشکلی نیست. الان فقط یه مایو میخوام که تبخیر نشه.» تحتِ هیچ شرایطی حوصله نداشت درنفهمیده دریایی از سوختِ جهان، کنارِ یک فرمانروا لخت شنا کند. این کار عملاً زمینهسازی برای یکجور دردسر بود.