چپتر 1140: بهطرزِ بدنامی خوشتیپ
0مون با احساسِ شادابیِ شگفتانگیزی از خواب بیدار شد و انرژیاش بسیار بیشتر از چیزی بود که به آنرفتار عادت داشت. برای لحظهای، نبودِ ضعفِ شدید غافلگیرش کرد، اما بعد هرچه را که رخ داده بود به یادکنم آورد و لبخند زد. درست است، لکس پیدایش کرده بود و ماجراهایی که در پیاش آمد، شبیه به قصهها بود.
صدای نرم و زنانهای به او سلام کرد و غافلگیرش کرد: «صبحبهخیر.»خیلی مون به اطراف نگاه کرد و دید در فاصلهٔ کوتاهی، بانوی زیباییروی پشتِ میزی نشسته و همراه با مردِ جوانی چای مینوشد. هیچکدامشان را نشناخت.
«اسمم جوبیلیشنه، هرچند دوستام جوبی صدام میزنن. من پرستارم. اینم هریه، یه جادوگره.برات برادرت از هر دوی ما دعوت کرد تا مراقبت باشیم و تو درمانت کمکننو کنیم، در حالی که خودش میره تا چند تا ماده برای درمانت پیدا کنه.»
مون بهآرامی و با لحنی که کمی بوی رسمیت میداد گفت: «اوه.خوب بابتِ مراقبتتون ممنونم.» جلوی لکس به همان خودِ کودکانهاش برمیگشت، اما حالاننو که او رفته بود، دوباره داشت به نقشش بهعنوانِ قدّیسه فرو میرفت.
اگر این دو نفر از آشنایانِ برادرشاگر نبودند و نمیتوانست پاکیِ روحشان را حسپاکیِ کند، بسیار محتاطتر و رسمیتر رفتار میکرد.
«گرسنهای؟ لکس چند تا مادهٔ غذایی جا گذاشتهتهیهٔ و یه سرآشپزِ خصوصی هم دعوت کرده تا توعالیِ تهیهٔ غذاهات کمک کنه. باید برات خیلی خوب باشه.»
مون با یادآوریِ طعمِ عالیِ غذایی که لکس به اوتهیهٔ داده بود گفت: «فکر کنم بتونم یه چیزِ سبک بخورم.»فکر بهآرامی خودش را از روی ننو بلند کرد و پایین آمد.
پرستار جوبیلیشن میخواست دربارهٔ برنامهٔ درمانیاش توضیحِ بیشتریغذاهات بدهد که صدای اعلانی از ساعتش بلند شد.عالیِ نگاهی به پایین انداخت و ناگهان هیجانزده شد.
«هری، برنامه داره شروع میشه. ولما خیلی وقته کهنفر داره دربارهاش با هیجان حرف میزنه. باورم نمیشه بالاخرهرسمیتر قراره یه فصلِ زنده از جزیرهٔ عاشقان رو تماشا کنیم.»
روی ساعتِ مچیاش ضربهغذایی زد و صفحهای درتهیهٔ هوا کنارشان ظاهر شد.
«خانم مون، به اینجور برنامهها علاقهایغذایی دارید؟ من قبلاً ندیدهام، اما یهباید دوستِ عزیز دارم که از طرفدارای پروپاقرصشه.»
«هیچوقت وقت نکردم تماشاشون کنم،سرآشپزِ اما دربارهشون شنیدهام. فکر کنم بتونمخیلی موقعِ غذا خوردن کمی تماشا کنم.»
مون پشتِ میز به آن دو نفر ملحق شدنفر و به صفحه نگاه کرد. صفحه داشت مقدمهٔ برنامه رارفتار پخش میکرد و صحنههایی از فصلهای گذشته را نشان میداد.
تصاویری از مردانِ نیمهبرهنه که برای محافظت از بانوانِغذاهات شیفتهشان با هیولاها میجنگیدند، و زوجهایی که با غلبه برکنم سختیها به هم نزدیک میشدند، مدام روی صفحه نقش میبست.
کیفیتِ تولید بد نبود، اما مون چندان کنجکاو نشد. زندگیاش آنقدرغذاهات پر از استرس بود که هرگز نمیتوانست جذابیتی در این پیدابتونم کند که ببیند دیگران چطور چنین درامهای غیرضروریای را تحمل میکنند.
اما وقتی مقدمه تمام شد، حالتِ چهرهاش یخ زد،باید چرا که اولین چیزی که روی صفحه ظاهر شد،کنم تصویرِ شخصی بود که او را خیلی خوب میشناخت.
لکس در دهانهٔ آتشفشانی بخارآلود ایستاده بود و فکِ زاویهدار و چشمانِ نافذشنمیتوانست هر کسی را که به او نگاه میکرد، مجذوب میساخت. مهمتر از آن،خصوصی رگهای از چیرگی که هنوز از خود ساطع میکرد، از طریقِ تصویر منتقل میشد.
گذشته از اینها، کیفیتِ تولید فقط به تصویر و صدایباید برنامه خلاصه نمیشد، بلکه به این بستگی داشت که چقدر خوبچیزِ میتوانستند هالهها و شرایطِ واقعیِ محلِ اجرای برنامه را بازسازی کنند.
لکس جذابیتی از خود ساطع میکرد کهگذاشته پیش از این هرگز نشان نداده بود وخوب هر کسی که او را میدید، میخکوب میشد.
مون پرسید: «گفتی داشتگذاشته چه کار میکرد؟ قرارغذاهات نبود دنبالِ موادِ درمانی بگرده؟»
کسی جواب نداد.
در همان لحظه، راویغذایی شروع به صحبت کردتهیهٔ و به معرفیِ لکس پرداخت.
«خانمها و آقایان، هیولاها و جانوران، ایزدان و دیوها، به جزیرهٔ عاشقان خوش اومدید، برنامهای که تو اون عاشقانه هیچ مرزی نمیشناسه و عشق هیچ محدودیتی نداره، حتی در حالی که شرکتکنندهها برای زندهموندن تو آزمونهای مرگبارِ جزیره دستوپنجه نرم میکنن! امشب، یه غافلگیریِ بیسابقه براتون داریم.داره خودتون رو برای ورودِ شرکتکنندهای بینظیر آماده کنید. اون یه افسانهست، یه راز، و چهبسا بدنامترین و خوشتیپترین یاغیِ جهان که تا به حال چشمتون بهش افتاده. سالهاست که کهکشانها با داستانهای ماجراجوییهای جسورانهاش پر شده. اون یه اژدهای زنده رو فقط به این دلیل که میتونستهملحق دزدیده، و یه سیارهٔ کامل رو از منظومهاش ربوده تا با قدّیسهاش قرار بذاره. اون حتی هیولای غولآسایی به نامِ جهانخوار رو که قادر به بلعیدنِ سیارات و ستارگانه اسیر کرده، فقط برای اینکه بهعنوانِ مرکبی برای کشیدنِ ارابهٔ سیارهایاش موقعِ پرسه زدن میونِ ستارگان بهش خدمت کنه!»
صدای ضبطشدهای از تماشاگران که «اوه» و «آه» میگفتند در پسزمینه پخش میشد. لکس، بیخبر ازعالیِ همهجا، برگشت و به پایین و درونِ آتشفشانِ جوشان نگاه کرد. در میانِ دریاچهای از موادِدرمانیاش مذابِ در حالِ جوش، قفسی روی یک تکهسنگِ شناور بود و درونش بانویی بیهوش قرار داشت.
راوی ادامه داد: «با جایزهای به ارزشِ دهها سیاره برای سرش، او همان مردی است که همه دربهدر دنبالش بودهاند اما هیچکس نتوانسته پیدایش کند. اژدهایانخصوصی ستارههای بیکران را زیر پا گذاشتهاند و شکارچیانِ جایزهبگیر سیاراتِ بیشماری را گشتهاند، اما هیچ خبری از او نبود. تا الان. امشب، او فقط یک فراری نیست؛توضیحِ او یک شرکتکننده است، اینجا در جزیرهٔ عاشقان، به دنبالِ نوعِ متفاوتی از ماجراجویی. لطفاً به این مردِ گریزپا، افسانهای، بیهمتا و یگانه خوشامد بگویید... لکسِ اژدهاکُش!»
موجهایی در موادِ مذاب شکل گرفت و چشمانِ لکسغذاهات باریک شد. بیدرنگ به درونِ دهانهٔ آتشفشان شیرجه زد؛فکر بانوی بیهوش از آنچه در اطرافش میگذشت بیخبر بود.
دوربین روی چهرهٔ لکس زوم کرد.غذایی هیچ اثری از ترس یا اضطرابباید در آن نبود، فقط تمرکز بود.
«آیا این یاغیِ بدنام عشق را در میانِ ستارهها پیدابرات میکند، یا گذشتهاش گریبانش را میگیرد؟ با ما همراه باشید تاسبک بفهمید، چون این فصل از جزیرهٔ عاشقان تازه خیلی هیجانانگیزتر شده!»
لکس تقریباً به جزیرهٔ شناور رسیده بود که دستی غولآساآشنایانِ و شعلهور از میانِ آتش بیرون آمد و بهسویش درازمیکرد شد؛ یک غولِ مذاب داشت از درونِ موادِ مذاب بیرون میآمد.
مون نفهمید کِی یک جعبه پاپکورن در دستش ظاهر شد، و یادشخیلی هم نمیآمد اصلاً میخواست دربارهٔ چه چیزی حرف بزند. تمامِ حواسش بهروی صفحهٔ نمایش بود و مبارزهٔ برادرش با هیولای شعلهور را تماشا میکرد.
در جای دیگری از قلمروی آغاز، در معبدی مخروبه و متروک، ایزدی ضعیف و رنگپریده با خشمی که در چشمانش میجوشید به صفحهٔ نمایش نگاه میکرد.روی رع داشت از گنجینهای خاص استفاده میکرد تا از قوانینِ قلمروی آغاز پنهان بماند، اما با این حال کم مانده بود قیدِ زنده ماندن را بزند وهیجان در عوض باقیماندهٔ قدرتش را برای کشتنِ این لکسِ ملعون به کار بگیرد. اما درست پیش از آنکه دست به کارِ خطرناکی بزند، جلوی خودش را گرفت.
در بخشِ دیگری از قلمرو، اژدهایی طلایی بالای جسدِ دشمنی منفور ایستادهخوب بود. پیروزی هیچ لذتی برایش نداشت، چون روبهرویش صفحهای بود که انسانِننو احمقی را نشان میداد که خودش را اژدهاکُش مینامید! چطور جرئت میکرد؟
آسامی جین، شاهدختِ الف، در میانِ باغش که پر از رزهای خون بود نشسته بود وکند با چشمانی حسرتبار به صفحهای نگاه میکرد. فقط از روی هوس برنامه را روشن کرده بود.خوب چه کسی میدانست که دستِ آخر همان کسی را میبیند که تمامِ مدت در فکرش بوده است.
در جایی دیگر، بِل وقتی بالاخره به یک خانهٔ امن رسید، دهانی پر از خون به بیرونعالیِ تف کرد. جنگ با ماموتهای آتشین سخت پیش میرفت، و با موجِ اخیرِ خیانتها در امپراتوری، تلاشهایتوضیحِ جنگی ضربهٔ بدتری هم خورده بود. کمکم داشت باورش میشد که این لشکرکشی هیچ امیدی ندارد — کمکم.
پیش از آنکه بتواند بیشتر در این باره فکر کند، چشمش به صفحهای افتاد که چند سربازِیادآوریِ در حالِ استراحت داشتند تماشایش میکردند. شخصِ روی صفحه بهشدت آشنا به نظر میرسید، اما خیلی جوانتربرنامهٔ از آن بود که برادرش باشد. امکان نداشت خودش باشد. با این حال به تماشا ادامه داد.
الکساندر موریسون داشت آماده میشد تا واردِ تورنمنتِغذاهات قهرمانان شود. اتفاقی که در پیش بود، سختترینعالیِ آزمونِ زندگیاش محسوب میشد. باید در اوجِ آمادگی میبود.
پدربزرگش در حالی که بهفرو صفحهاش اشاره میکرد داد زد:آشنایانِ «هی بچه، اون پسره رو نمیشناسی؟»
الکساندر سعی کرد پدربزرگش را نادیده بگیرد؛ پیرمرد از وقتی مادربزرگش باردار شده بود،باشه پیشِ او مخفی شده بود. زمانی الکساندر به پدربزرگِ قدرتمند و دانایش به چشمِ یکجوبیلیشن الگو نگاه میکرد. اما تازه حالا داشت میفهمید که او واقعاً چه مایهٔ عذابی است.
مارلو که او هم پیشِ الکساندر تلپگذاشته شده بود، گفت: «هی، اون شاگردِ منه.»خیلی از قرارِ معلوم، همسرِ او هم باردار بود.
دو جنگجوی برترِ زمین داشتند از دستِ همسرانشان قایم میشدند، وخیلی به همین دلیل الکساندر دیگر هیچ احترامی برایشان قائل نبود. چشمانشبخورم را بست و سعی کرد تمرکز کند. باید در بهترین وضعیتش میبود.
در بخشِ دیگری از قلمروی آغاز، لریاگر مشغولِ جذبِ فلزِ یک سفینهٔ فضاییِ دیگرپاکیِ بود که ناگهان دوستدخترش به سراغش آمد.
«هی، ببین کیمادهٔ رو پیدا کردم.سرآشپزِ اون دوستت نیست؟»
او صفحهای را به لری نشان داد که لکس را درغذاهات حالِ مبارزه با یک هیولا نشان میداد. در پسزمینه، لری میتوانستبتونم کلماتِ «جزیرهٔ عاشقان» را ببیند که با رنگِ صورتی نوشته شده بودند.